9 آذرماه؛ زادروز منصور اوجی

منصور اوجی، شاعری که دوست نداشت شبیه کسی باشد/ در این خزان در راه، هشتاد ساله‌ام من

 
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۱۱
 
 
منصور اوجی، شاعر پیشکسوت کشورمان معتقد است که شاعر باید اثر انگشت و امضا داشته باشد و شاعران امروز به دلیل نداشتن این ویژگی، همه شبیه به هم شده‌اند. او می‌گوید در هشتاد سال عمرم سعی کردم خودم و زندگی‌ام را بنویسم و هیچ وقت دوست نداشتم شبیه کسی باشم.
 
منصور اوجی
خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، شهاب دارابیان: شعر در خانه و خانواده‌اش جایگاهی حذف نشدنی دارد؛ در دوران کودکی‌ هر شب بساط شعرخوانی در خانه پدری‌اش برپا بوده و شاید به همین دلیل است که در هشت دهه زندگی، دغدغه‌های شعر و ادبیات یک لحظه تنهایش نگذاشته است. او در این سال‌ها بیش از 15 دفتر شعر منتشر کرده است و هنوز هم چند دفتر منتشر نشده دارد؛ عاشق شیراز است و به‌جز چند سال تحصیل، دیگر نتواست از شهر حافظ و سعدی دل بکند. خودش می‌گوید که در طول 80 سال عمر پربرکتش، غیر از نیما یوشیج و سهراب سهپری با تمامی شاعران معاصر برخورد و گفت‌وگو داشته است و این روزها در نخستین لحظات هشتمین دهه از زندگی، تنها به شعر می‌اندیشد و از کنار آشفتگی‌های شعر امروز با نگاهی دلسرد و خسته عبور می‌کند. نهم آذرماه، زادروز منصور اوجی، بهانه‌ای شد تا به سراغ این شاعر پیشکسوت بریم و با او گفت‌وگویی داشته باشیم که در ادامه می‌خوانید.
 
آقای اوجی شما شاعری را از پدر به ارث بردید اما کم نیستند کسانی که پدرشان شاعر بوده است اما نتواستند در شعر موفق شوند. داستان علاقه شما به شعر و شاعری از کجا شروع شد؟ 
درست می‌فرمایید، شاعری در خانواده ما ارثی بود و من آن را از پدرم به ارث بردم؛ اما باید توجه داشته باشیم که استعداد و علاقه هم نقش بسیار تاثیرگذاری در ورود من به این داشته است. برای مثال استاد محمدرضا
در آن زمان صفحه ادبیات «فردوسی» دست محمد زهری، صفحه «روشفکر» دست مشیری، مجله «خوشه» زیر نظر شاملو و «زن روز» توسط نصرت رحمانی اداره می‌شد؛ بنابراین هر مطلبی را نمی‌توانستیم جای شعر در این مجله‌ها منتشر کنیم.
شجریان، چندین فرزند دارد که همه فرزندان‌شان از این فرصت طلایی استفاده نکرده‌اند و تنها همایون در این حوزه ورود کرده است و توانسته مانند پدر موفق باشد. من در خانواده‌ای متولد شدم که پدرم شاعر بود و در آن دوران هیچ کدام از امکانات تفریحی مانند رادیو، تلویزیون، تلفن همراه، ماهواره و کامپیوتر نبود؛ در نتیجه در شب‌های زمستان، دور اجاق می‌نشستیم و شعر می‌خواندیم؛ در واقع شعر تنها تفریح ما در آن دوران بود. در کل می‌توان گفت که دو ویژگی ارثی و محیطی در شاعر شدن من تاثیرگذار بوده است. به خاطر دارم که در سال ششم دبستان، مریض شدم و یک هفته در خانه بودم. در آن روزها به سراغ کتابخانه پدرم رفتم و رباعیات خطی خیام را پیدا و شروع به خواندم کردم و با دنیای جدیدی آشنا شدم؛ چراکه اشعاری که پدر، مادر، خواهران و برادرانم می‌خواندند همه از سعدی، حافظ و فردوسی بود و با پیدا کردن این کتاب، دریچه جدیدی رو به من باز شده بود.
 
پس به همین دلیل شعر را با رباعی آغاز کردید؟
بله همین طور است؛ چراکه من شعر را با رباعی و غزل آغاز کردم. البته بعدها همه این شعرها را دور انداخت؛ اما این ذوق ادامه داشت تا اینکه بالاخره دو مجموعه رباعی «حالی است مرا» و «مرغ سحر» را منتشر کردم. حتی شعرهای کوتاه من نیز، شاید به دلیل علاقه زیادی است که به خیام داشتم. غزل نوشتن و رباعی نوشتن من ادامه داشت تا اینکه در دبیرستان دو کتاب «زمستان»، اخوان و «هوای تازه»، شاملو من را به سمت شعرنو کشاند و مسیر تا حدودی تغییر کرد.
 
اولین شعری که برای پدرتان خواندید را به یاد دارید؟
اولین شعری که نوشتم غزل بود و این طور شروع می‌شد که: «فاش اسرار دلم کس بر صیاد نکرد/ بال و پرها بشکستند و کسم یاد نکرد». این اولین سطر غزل بود. پدرم وقتی آن را شنید ذوق کرد و من را برای نوشتن کارهای بهتر تشویق کرد. علاوه بر من دو خواهر دیگرم نیز شاعر هستند. همچنین در نسل جدید فرزندان خواهر و برادرانم شاعر هستند و شاعری نسل به نسل در خاندان ما در جریان است.
 
نخستین شعر شما چه زمانی منتشر شد؟
به خاطر دارم نخستین شعر من با عنوان «لحظه» در سال 36 یا 37 در مجله «فردوسی» منتشر شد. متن شعر دقیق به خاطرم هست که در آن گفته بودم «صبح برخاستنت/ بعد از آن شیرین خواب/ گل سرخی است که با عطری تند/ بشکفد در مهتاب»، همزمان با این شعر، اثری دیگری نیز در مجله
بعد از انقلاب خانم بهبهانی از من خواستند که وی را با سیمین دانشور آشنا کنم، به همین دلیل من در مکاتباتی که با خانم دانشور داشتم، موضوع را توضیح دادم. ایشان نیز در نامه‌ای به من نوشتند که شماره تلفن من را به خانم بهبهانی بدهید تا با من تماس بگیرند و من نیز این کار را کردم و به این شکل، این دو بزرگ شعر و داستان زنان با هم آشنا شدند.
«روشنفکر» منتشر شد. همچنین نخستین مجموعه شعر من به نام «باغ شب» در سال 44 توسط انتشارات آیین تربیت در شیراز منتشر شد. جلد این کتاب را زنده‌یاد مرتضی ممیز طراحی کرده بود که در زمان خودش بی‌نظیر بود. آن زمان‌ها شعر چاپ کردن به این شکل نبود و شعرها از زیر دست اساتید رد می‌شد و شاعر باید به معنی واقعی کلمه شعر می‌نوشت تا بتواند آن را در مجله‌ای منتشر کند. در آن زمان صفحه ادبیات «فردوسی» دست محمد زهری، صفحه «روشفکر» دست مشیری، مجله «خوشه» زیر نظر شاملو و «زن روز» توسط نصرت رحمانی اداره می‌شد؛ بنابراین هر مطلبی را نمی‌توانستیم جای شعر در این مجله‌ها منتشر کنیم. اما امروز همه‌ دغدغه نشریه این است که صفحه را پر کند و به این توجه نمی‌کند که اگر دو دفعه شعر فلان شاعر را منتشرکند، آن فرد دیگر خدا را بنده نیست و ادعای شاعر بودن می‌کند.
 
چطور شد که با توجه به علاقه شدید به شعر و ادبیات به تحصیل در رشته فلسفه پرداختید؟
سال آخر دبیرستان نفر اول مدارس کل استان فارس بودم. آقای صورتگر که در آن زمان رییس دانشگاه شیراز بود، بدون کنکورنفرات برتر را در دانشگاه شیراز نام‌نویسی می‌کرد تا زبان و ادبیات بخوانند؛ اما من علاقه بسیار زیادی به حقوق سیاسی داشتم. در آن سال‌ها در کنکور حقوق سیاسی شرکت کردم و در دو رشته فلسفه و زبان انگلیسی نیز در دانشسرای عالی امتحان دادم. نتیجه حقوق اول اعلام شد؛ به همین دلیل رفتم و ثبت‌نام کردم و در آنجا با سیمین بهبهانی آشنا شدم؛ چراکه من در آن دانشگاه حقوق سیاسی می‌خواندم و وی حقوق قضایی می‌خواند. در دانشگاه ثبت‌نام کردم اما هزینه‌های هتل و رفت و آمد بسیار سنگین بود، به همین دلیل بعد از اعلام نتایج دانشسرای عالی از آن دانشگاه انصراف دادم و مشغول تحصیل در رشته فلسفه شدم. دلیل این تغییر مسیر این بود که من رتبه سه رشته فلسفه شده بودم و می‌توانستم از خوابگاه کوی دانشگاه استفاده کنم؛ بنابراین مسیر به کلی تغییر کرد به سمت فلسفه رفتم. بعد از فارغ‌التحصیلی به شیراز بازگشتم و از فرصت موجود استفاده کردم و در دانشگاه شیراز مشغول به تحصیل در رشته زبان و ادبیات انگلیسی شدم. بعدها رشته مشاوره و راهنمایی را خواندم تا بتوانم به تدریس بپردازم و به شکل سال‌های تحصیل من گذشت.
 
در همان مدت کوتاهی که با خانم بهبهانی هم دانشگاهی بودید، با وی هم کلام نشدید؟
 من در آن زمان یک شاعر تازه‌کار بودم اما سیمین بهبهانی صاحب کتاب و جایگاهی مشخص بود و همه وی را در شعر و ادبیات قبول داشتند؛ به همین دلیل دوستی ما در حد سلام و ادای احترام بود؛ اما بعد از انقلاب که وی به کانون نویسندگان آمدند، آشنای من با ایشان بیشتر شد. نامه‌نگاری من با وی هم مربوط به همین زمان است. به خاطر دارم سال 46 که کانون نویسندگان تشکیل شد، من یکی از اعضای ابتدایی آن بودم. در آن زمان خانم بهبهانی در کانون نبود. بعد از انقلاب خانم بهبهانی
من در کتاب «باغ شب» توجه بسیار زیادی به محتوا داشتم اما در کتاب «خواب درخت و تنهایی زمین» توجه بسیار زیادی به فرم شد و دست به بازی‌های زبانی زدم. بعدها به این نتیجه رسیدم که نه فرم و نه محتوا به تنهایی باعث آفرینش شعر نمی‌شوند و من برای شعر نوشتن باید هر دو را در کنار هم داشته باشم.
از من خواستند که وی را با سیمین دانشور آشنا کنم، به همین دلیل من در مکاتباتی که با خانم دانشور داشتم، موضوع را توضیح دادم. ایشان نیز در نامه‌ای به من نوشتند که شماره تلفن من را به خانم بهبهانی بدهید تا با من تماس بگیرند و من نیز این کار را کردم و به این شکل، این دو بزرگ شعر و داستان زنان با هم آشنا شدند.
 
بعد از این داستان هم مکاتباتی با دو سیمین داشتید؟
این دو سیمین تا سال‌های سال از دوستان نزدیک من بودند و من با هر دو نامه‌نگاری داشتم. امروز که این موضوع را برای شما تعریف می‌کنم، خیلی خوشحالم که واسط رابطه این دو نفر بودم. خانم بهبهانی در کتاب «یاد بعضی نفرات» مفصل درباره این موضوع توضیح داده است. به یاد دارم زمانی که خانم دانشور فوت کرد، سیمین بهبهانی با من تماس گرفت و گفت: «یک سیمینت رفت» و وقتی خانم بهبهانی فوت کرد، پسرش علی با من تماس گرفت و گفت که منصور اوجی سیمین دوم هم رفت.
 
قصد انتشار نامه‌های خود با دو سیمین ادبیات ایران را ندارید؟
به موضوع خوبی اشاره کردید. اتفاقا 110 نامه‌ی این دو عزی به من جمع‌آوری شده که این نامه‌ها در قالب کتابی با عنوان «یکصد و ده نامه از دو سیمین» توسط انتشارات نیلوفر منتشر شده است که در روز تولدم (9 آذرماه) رونمایی خواهد شد.
 
بعد از سال‌های تحصیل چگونه توانستید خودتان در میان آن همه شاعر مهم و تاثیرگذار تثبیت کنید؟ محمد حقوقی در کتاب «شعر نو از آغاز تا امروز» شما را در کنار محمدعلی سپانلو، احمدرضا احمدی، اسماعیل خویی و طاهره صفارزاده به‌عنوان شاعران تثبیت شده نام برده است. چه شد که چنین نظری درباره آثار شما مطرح شد؟
من در کتاب «باغ شب» توجه بسیار زیادی به محتوا داشتم اما در کتاب «خواب درخت و تنهایی زمین» توجه بسیار زیادی به فرم شد و دست به بازی‌های زبانی زدم. بعدها به این نتیجه رسیدم که نه فرم و نه محتوا به تنهایی باعث آفرینش شعر نمی‌شوند و من برای شعر نوشتن باید هر دو را در کنار هم داشته باشم. به همین دلیل بعد از انتشار دو مجموعه اول من به تثبیت زبانی رسیدم و دیگر شبیه کسی نبودم؛چراکه خودم و زندگی‌ام را نوشتم و دوست نداشتم شبیه کسی باشم.
 
آیا رسیدن به زبان واحد و تثبیت شعر در آثار شاعران جوان امروز هم دیده می‌شود؟
پاسخ این سوال خیلی آسان است. خیر.

دلیل شما برای این موضوع چیست؟
شعر شاعران امروز یا دچار کم‌کامی و یا ناکامی است. شعر شاعران دهه‌های گذشته حرفی برای گفتن داشت. شما به شعرهای فروغ، اخوان و شاملو دقت کنید، همگی حرف‌های بسیار زیادی برای گفتن دارند و در همه این شعرها فرم و محتوا در کنار هم آمده‌اند. امروز وقتی آثار بچه‌های شعر را می‌خوانیم، همگی عین هم هستند
در حال حاضر من، اسماعیل خویی و محمدرضا شفیعی کدکنی در این حوزه فعالیت می‌کنیم و شاعران کمتر علاقه‌ای به فعالیت در شعر نیمایی دارند.
و این به دلیل آن است که هیچ کدام به دنبال دستیابی به اثر انگشت مشخص نیستند. این در حالی است که اگر دو سطر از شعر شاملو، آتشی یا اخوان را برای شما بخوانند به راحتی می‌توانید حدس بزنید که شعر برای چه شاعری است. اگر شاعر به ابزار کارش مسلط باشد و شعر کلاسیک، نیمایی و سپید را بشناسد؛ بدون شک می‌توانید زندگی‌‌اش را در شعر بیان کند و آن وقت است که صاحب امضا می‌شود. من زندگی‌ام را به شعرم آوردم و به این شکل دارای اثر انگشت و امضا شدم.
 
پس با این تفاسیر، شما نیز به جریان کپی‌نویسی در شعر امروز اعتقاد دارید؟
نمی‌توان از این موضوع چشم‌پوشی کرد. در آن زمان‌ها ناشران علاقه بسیار زیادی داشتند که کتاب شعر چاپ کنند اما در حال حاضر ناشران از چاپ کتاب شعر فرار می‌کنند و اگر هم به چاپ کتاب شعر دست بزنند آن را در تیراژ 50 تا 100 تا منتشر می‌کنند. دلیل این اتفاق چیست؟ برای پاسخ به این سوال باید گفت که همه شاعران مثل هم شده‌‌اند و انگار همه از روی دست هم کپی می‌کنند. در زمان ما هر کس شغلی مشخصی داشت و همه علاقه‌مند نبودند تا تحت هر شرایطی شاعر شوند؛ اما در حال حاضر همه بیکار هستند و نمی‌دانم چرا از بین این همه شغل تنها به شاعر شدن فکر می‌کنند. شاید دلیل این اتفاق آن است که در جامعه امروز شاعر شدن بسیار راحت شده است.
 
شما سال‌های سال در حوزه شعر نیمایی فعالیت کردید اما امروز کمتر به این حوزه توجه می‌شود. به نظر شما دلیل این بی‌توجهی چیست؟
همان طور که توضیح دادم همه دوست دارند شاعر شوند و معمولا ساده‌ترین راه را نیز انتخاب می‌کنند. جامعه امروز دوست دارد که با کمترین تلاش به نتیجه مطلوب دست پیدا کند. کسی می‌تواند شعر نیمایی بگوید که به ریزه‌کاری‌های شعر مسلط باشد و از آنجایی که فردی به این ریزه‌کاری‌ها مسلط باشد نیست، شعر نیمایی هم طرفدار ندارد. در حال حاضر من، اسماعیل خویی و محمدرضا شفیعی کدکنی در این حوزه فعالیت می‌کنیم و  شاعران کمتر علاقه‌ای به فعالیت در شعر
سال 45 در سفری که به تهران داشتم نوری علاء از من خواست که پنجشنبه به کانون فیلم برویم؛ در این برنامه من به همراه مریم جزایری، نوری علاء، سپانلو، جلال آل‌احمد و سیمین دانشور حضور داشتیم. در حال صحبت بودیم که فروغ که تازه از سفر ایتالیا برگشته بود، برای چند دقیقه‌ای در جمع ما حاضر شد. وقتی جلال من را به فروغ معرفی کرد؛ او بلافاصله من را شناخت و شروع کرد به خواندن یکی از شعرهای من. فروغ بعد از خواندن این شعر رفت و در بهمن‌ماه همان سال فوت کرد و من آن شعر را در کتاب‌های بعدی به او تقدیم کردم. به اعتقاد من آن شعر پیش‌بینی مرگ فروغ بود.
نیمایی دارند. این روزها همه شعر سپید می‌گویند و متاسفانه آن هم بیشتر در فضای ژورنالیستی است و کارکرد عملی ندارد.
 
وقتی به شعرهای شما نگاه می‌کنیم، در کنار همه‌ی زیبایی‌های شعر و المان‌هایی از طبیعت، تم مرگ در همه آثار شما تنیده شده است. دلیل این اتفاق چیست و چرا در برخی کارها فضا به شدت تیره و تار می‌شود؟
من پنج ساله بودم که پدربزرگم مریض شد و همه خانه ایشان بودیم. عصر من و مادرم به خانه‌ی خودمان آمدیم. منتظر پدرم بودیم تا با اتفاق او دوباره به خانه پدربزرگ برویم. نزدیک غروب مادرم رفت سر حوض تا وضو بگیرد که به یکباره جلوی من خورد زمین و همان جا درگذشت. شاید باور نکنید اما من همراه او مردم و از همان زمان تم مرگ همراه من است و در کارهای من تکرار می‌شود. البته به گفته بزرگانی مثل اسماعیل نوری علاء، کامیار عابدی و سیمین بهبهانی علاوه بر مرگ، بن‌مایه‌هایی مانند: زمان، شعر، عشق و شیراز نیز در آثار من خودنمایی می‌کنند.

از شعر و شاعری که فاصله بگیریم؛ شما سال‌ها در فضای دانشگاهی استان فارس مشغول تدریس بودید؛ اما به یکباره این کار را رها کردید. دلیل چه بود؟
 چند سال پیش بزرگداشتی برای من گرفتند که من در آن مراسم اعلام کردم که 50 سال شعر نوشتم و 50 سال درس دادم. البته آن زمان هنوز تدریسم 50 سال نشده بود اما زمانی که کامل شد، نزد رییس دانشگاه رفتم و از او عذرخواهی کردم و گفتم دیگر نمی‌توانم در خدمت شما باشم و از آن به بعد تنها به شعر نوشتن پرداختم.

شما به‌عنوان کسی که سال‌ها شعر نوشتید و سال‌ها تدریس کردید. چه نگاهی به شعر امروز دارید؟
واقعا دوست ندارم درباره شعر امروز صحبت کنم.

از تجربه‌های 80 سالگی برای ما بگویید؟
من در چندین جایزه ادبی برنده شده‌ام؛ ده‌ها کتاب دارم و در شب‌های شعر «خوشه»‌ شاملو و شب‌های شعر کانون نویسندگان ایران حضور داشتم. خوشحالم که در این سال‌ها حتی به چای و سیگار هم اعتیاد نداشتم و لب به این‌ها نزدم؛ چراکه دیگران این تجربه‌ها را انجام دادند و مردند. امروز نیز با خیال آسوده در گوشه‌ای نشسته‌ام و کاری به کار کسی ندارم. 
 
آقای اوجی خاطره‌ای جذاب از شاعران دهه 40 و 50 دارید که تا به حال تعریف نکرده باشید؟
من در سال‌های عمرم همه شاعران مهم معاصر به‌جز نیما و سهراب سپهری را دیده‌ام و با همه این‌ها خاطره دارم؛ پس اجازه بدهید خاطره‌ای جذاب از فروغ برای شما تعریف کنم که تنها یک بار او را دیدم. به خاطر دارم سال 44 نخستین کتاب من منتشر شد و از طریق اسماعیل نوری علاء کتاب به دست شاعرانی مثل فروغ، شاملو، اخوان و سپانلو رسید. سال 45 در سفری که به تهران داشتم نوری علاء از من خواست که پنجشنبه به کانون فیلم برویم؛ در این برنامه من به همراه مریم جزایری، نوری علاء، سپانلو، جلال آل‌احمد و سیمین دانشور حضور داشتیم. در حال صحبت بودیم که فروغ که تازه از سفر ایتالیا برگشته بود، برای چند دقیقه‌ای در جمع ما حاضر شد. وقتی جلال من را به فروغ معرفی کرد؛ او بلافاصله من را شناخت و شروع کرد به خواندن یکی از شعرهای من. فروغ بعد از خواندن این شعر رفت و در بهمن‌ماه همان سال فوت کرد و من آن شعر را در کتاب‌های بعدی به او تقدیم کردم. به اعتقاد من آن شعر پیش‌بینی مرگ فروغ بود. در آن شعر آمده است: «و تو یک روز غروب / بی صدا خواهی مرد/ دیده‌ات چشمه شدن خواهد / موی چون دود تو ابریشم/ گونه ات لاله ی عباسی/ و تو یک روز غروب/  بی صدا خواهی مرد / و به مرز شب و روز / چشمه می روید ، چون غم به کویر / و به شب ابریشم/ و به تک مانده ترین باغ جهان / لاله عباسی .»

سخن آخر...
دوست دارم که به مناسب تولد 80 سالگی‌ام آخرین شعرم را با مخاطبان خبرگزاری کتاب به اشتراک بگذارم. من این شعر را برای ورود به هشتاد سالگی نوشته‌ام. «در این خزان در راه/ هشتاد ساله‌ام من/ کو تا بهار دیگر؟/ وآن سیر و گشت آفاق/ وآن درکشیدن عطر/ در کوچه‌های شیراز»
Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 254933