نگاهی به رمان «همه­ ی ما مثل هم هستیم» نوشته لیلی بخشی

«دنیای درونی نویسنده»
 
تاریخ انتشار : شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۵۳
 
 
یاسمن خلیلی فرد، داستان نویس و منتقد و سینماگر در یاداشتی که در اختیار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) قرار داده است به نقد و معرفی رمان «همه ی ما مثل هم هستیم» پرداخته است.
نگاهی به رمان «همه­ ی ما مثل هم هستیم» نوشته لیلی بخشی
 


یاسمن خلیلی­ فرد: «همه­ ی ما مثل هم هستیم» اولین رمان لیلی بخشی است؛ نویسنده­ای که پیش از داستان نویسی نیز به واسطه حضورش در دنیای مجازی به شدت مورد توجه بود. رمان از زبان سه راوی روایت می­شود: مینو، آزاده و یلدا (که شخصیتِ داستانِ آزاده است). قطعاً کار به عنوان اولین رمانِ نویسنده­ اش نقاط قوت و نقاط ضعفی دارد که به هر دو اشاره خواهم کرد.
اگر بخواهیم از چارچوب بیرونی اثر به آن وارد شویم باید گفت رمان، ساختار خوبی دارد. زیربنای آن محکم است و در پس نگارش­اش اندیشه ­ایست که به آن عمق می­بخشد. ریتم و کشش آن خوب است. زندگیِ هر سه شخصیت اصلی­ اش به نحوی به هم گره خورده و داستانگوست؛ ویژگی­ ای که این روزها بسیاری از داستان­ ها فاقد آن هستند.

نویسنده، زن است و نگاه زنانه ­ی او در لحن و شخصیت ­پردازی ­های داستانش نیز متجلی شده است. اگر او را به واسطه ­ی فعالیتش در دنیای مجازی بشناسید رگه­های آشکاری از قرابت او با یکی از شخصیت ­های اصلی داستان درخواهید یافت؛ حتی در دیالوگ­نویسی ­ها بسیاری از واژه ­های آشنای نویسنده به چشم­تان خواهد خورد که این اتفاقاً نکته­ ی مثبتی به­ شمار می­رود، زیرا باعث شده نویسنده خصوصاً در اولین کارش، از دنیای سایر داستان­نویسان فاصله گیرد و مولفه ­های شخصی­اش را به داستانش وارد کند. در واقع نویسنده از تجربه های زیسته اش برای شخصیت پردازی کاراکترهایش وام جسته و همین مسئله باعث شده پرسوناژهای کتاب او مانند بسیاری از داستان های امروزی "از فضا نیامده باشند" و بسیار "زمینی تر" و درواقع رئال تر باشند.

رابطه­ ی میان شخصیت ­های داستان منسجم و رئالیستی است. داستان، چیزی ورای آنچه در واقعیت زندگی هر انسانی ممکن است اتفاق بیفتد نیست و همین امر ملموسش کرده است. "عشق" مضمون اصلی هر سه روایت است که البته به باورم می ­توانست عمیق­ تر باشد و از سطح به لایه ­های زیرین کار کشیده شود. 
رمانِ لیلی بخشی، قابلیت تصویرسازی ذهنی به خواننده می ­دهد، بدین معنا که می ­توانید با توصیفات مناسب نویسنده، شخصیت­ هایش را در ذهن خود تجسم کنید و موقعیت­ های مکانی را نیز همچنین. بهره ­مندی از راویِ اول ­شخص، انتخاب مناسبی برای چنین داستانی است زیرا بسیاری از درونیات شخصیت­ ها بدین شکل، آشکارتر و بی ­پرده ­تر نقل می­ شوند اما شاید بهتر بود تفاوت­ هایی در لحن راویان لحاظ می ­شد بدین معنا که از منظر لحن و شیوه استفاده از کلمات قدری ماهرانه تر عمل می شود.

شخصیتِ «یلدا» با آن­که در ابتدا قرار است زنی آسیب ­دیده و رنج­ کشیده باشد که دیگر امیدی به بهبودش نیست با پیشروی داستان، جان می ­گیرد و دچار دگردیسی عمیقی می­ شود که این تحول یک­شبه نیست و دو شخصیت فرعی­ تر هم چون زیبا و شکیبا در آن نقش دارند. شخصیت شکیبا به باورم پخته است و تأثیرگذار اما زیبا می­ توانست کمی از سفیدی مطلق ­اش فاصله گیرد و فرشته ­ی نجاتِ یلدا نباشد بلکه دختری باشد با ویژگی­ های عادی هر انسان که خصیصه­ ها مثبت و منفی را توامان دارد. حتی شاید اگر ورود زیبا به قصه آن­قدر ناگهانی نبود باورپذیری­اش بیشتر هم می ­شد.

همان­طور که پیش­تر گفتم، داستان، روان و سرراست است. نویسنده کم­تر به حاشیه می­ رود و سعی می ­کند داستانش را بی­ سکته روایت کند اما برخی المان ­ها، کار را در معرض خطر عامه­ پسندی قرار می­ دهند؛ البته اگر بتوان "عامه ­پسندی" را اساساً یک خطر تلقی کرد. بخشی، زنی­ست که به واسطه ­ی به اشتراک گذاشتن روزمرگی­ های بسیاری معمولی ­اش به شهرت رسید و اتفاقاً همین امر نشان­دهنده ­ی توانایی و قابلیت او برای ارتباط با قشر عظیمی از جامعه است، به همین جهت او در کنار بسیاری از مفاهیم عمیق، از مقوله ­هایی چون "ناباروری زن"، "عشق­ های افسانه ­ای"، "ازدواج" و اساساً عنصر "اتفاق" نیز بهره می ­برد تا شاید در برقراری ارتباط با مخاطبینِ عام کتابش دچار مشکل نشود. منظورم از "اتفاق" شاید حل شدن سهل­ الوصول برخی از گره ­های داستان باشد هم چون "نازایی مینو" که با "دروغِ اشکان و پدرِ فرزندِ سندروم داون بودنش" حل می­ شود. حال این سوال پیش می­ آید که اگر اشکان فرزندی نداشت باز هم راضی به آن می ­شد که با مینو ازدواج کند؟ یعنی آیا اشکان به خاطر عشقش با مینو ازدواج می­ کند یا به ­خاطر موقعیتش؟ شاید تمرکز بر شخصیت ­های زن منجر به آن شده که شخصیت­ های مرد داستان تا حدودی در سطح باقی بمانند و به لحاظ شخصیت­ پردازی از کاراکترهای زن عقب بمانند.

لیلی بخشی با نوشتن رمان «همه ما مثل هم هستیم» نشان می­ دهد قدرت تخیل و داستانگویی بالایی دارد و با تمرکز بر این توانایی خواهد توانست در کارهای بعدی اش به موفقیت ­های بیشتری دست یابد. این رمان بیشتر حاصل تجربیات شخصی و دنیای درونی نویسنده است که به پرسوناژهای داستانش نیز تزریق شده ­اند و قطع به یقین با بسیاری از مخاطبین کتابش خصوصاً مخاطبینِ زن ارتباط برقرار خواهد کرد.

کتاب پایان خوش دارد؛ پایانی که نویسنده از دنیای بیرونی و با تغییر زاویه دید به دانای کل، در انتهایی ­ترین پاراگراف بر آن تأکید می ­ورزد و عنوان می­ کند که طرحِ پایان خوش برای این داستان خواست مادرش بوده است. این فاصله­ گذاری که در انتهای اثر ایجاد می ­شود شاید پیش­تر نیز در آثار دیگری دیده شده باشد اما تمهید هوشمندانه­ ای ست برای پررنگ ساختنِ اهمیت حضور نویسنده و تسلطش بر فضای داستان.

جمله ای از کتاب:میان تشنج و گریه مدام تکرار می کرد که من زن نیستم؛ در این جا زن ها باید بچه دار شوند و زنی که بچه دار نشود به قدر کافی زن نیست. گفتم اشتباه می کند. شاید روزنه امیدی باشد؛ اما او مطمئن بود وقتی که حدود پانزده ساله بود و برای زنده ماندن چند جراحی قلب باز کرده است خودش شنیده که دکتر به پدر و مادرش گفته که هرگز نباید بچه دار شود که حاملگی به مرگ حتمی منجر می شود.
«همه ی ما مثل هم هستیم» را نشر البرز منتشر کرده است.
Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 252571