چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۷ - ۰۹:۴۷
خانه ای که دیگر نیست؛ مرثیه‌ای بر ویرانه‌های خانه دکتر معین در محله زرجوب رشت

امروز سالروز درگذشت محمد معین، اولین دانش‌آموخته دکترای زبان و ادب پارسی و پدیدآورنده «فرهنگ معین» است. محمد معین دو خانه مطرح یکی در رشت و دیگری در تهران دارد. برخلاف خانه تهران او که به خانه فرهنگ معین تبدیل شده است، خانه کودکی او که در محله زرجوب رشت است، تقسیم و تخریب شده است.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، امروز 13 تیرماه مصادف با سالمرگ مردی است که سهم بزرگی در فرهنگ و فرهنگ‌نویسی ایران دارد. محمد معین، اولین دانش‌آموخته دکترای زبان و ادب پارسی و پدیدآورنده یکی از مهم‌ترین لغت‌نامه‌های فارسی یعنی «فرهنگ معین» در محله زرجوب رشت به دنیا آمده و کودکی و بخشی از نوجوانی خود را در خانه‌ای در همین محله گذرانده است. معین نه تنها برای مردم رشت که برای کل ایران بزرگ است و سهم بزرگی در غنای فرهنگ، ادبیات و زبان فارسی دارد، این در حالی است که خانه‌ای که کودکی معین در آن سپری شده، نه تنها حفظ نشده که دچار تقسیم‌بندی‌ها، تغییرات و تخریباتی شده است.

در روز سالمرگ این فرهنگ‌نویس بزرگ ادب فارسی وضعیت خانه کودکی او در رشت را از طریق شورای شهر اسلامی رشت پیگیر شدیم و درنهایت مهری شیرمحمدی مدیرمسئول سایت فرهنگی گیل مهر و سردبیر سایت فرهنگی گیلان مصور گزارش توصیفی از وضعیت خانه پدری معین در اختیار ایبنا قرار داد:
 
«کمتر کسی در محله زرجوب رشت، سراغ خانه‌ای را می‌گیرد که اولین دانش‌آموخته دکترای زبان و ادب پارسی را در خود پرورانده است. محله زرجوب، از قدیمی‌ترین محلات رشت است که حول محور رودخانه‌ای شکل گرفت که آبش همچون زر می‌نمود. اصلا شکل گیری رشت از زرجوب آغاز و به سمت گوهررود در غرب رشت شکل گرفت. در این تابستان گرم، نیاز نیست آدرس زرجوب را بپرسید، بوی نامطبوع این رودخانه، راهنمای خوبی است. یادم نیست چند بار از میدان صیقلان تا خود زرجوب را به قصد یافتن نشانی از دکتر محمد معین گز کردم، کسی نمی‌داند کوچه دکتر معین دقیقا کجاست؟
 
نبش کوچه 17 صندوقی مزین نصب شده که از مردم تمنای کمک برای مرمت بقعه «خواهر امام رضا» دارد. حسی غریب به من می‌گوید باید داخل کوچه شهید محمد گلبندی بروم. وقتی پدربزرگ معین، عالمی مجتهد بوده، لابد در حوالی لاله شوی- که حالا خواهر امام می نامند- خانه داشته است. ابتدای کوچه یک نانوایی است. پخت صبح و عصرش بربری است و در میانه روز، عطر پیراشکی‌های تازه را به عابران هدیه می‌دهد. از او آدرس خانه دکتر معین را می‌پرسم. مرد میانسال اصلا نمی‌داند کیست؟ با اشاره به شاگردش می‌پرسد: تو می‌دانی؟ شاگرد نانوا می‌گوید: نویسنده لغتنامه را می‌گویی؟ آستانه است. زمزمه می‌کنم آن که قبرش است بعد انقلاب هم قرار بود خرابش کنند!
 
داخل کوچه می‌روم، کمی جلوتر، مرد میانسالی گاری‌اش را یک قهوه خانه سیار درست کرده است. یک دستمال یزدی راه‌راه روی شانه‌اش آویزان است. نفهمیدم با این دستمال چرک و مرد، عرقش را تمیز می‌کند یا استکان‌ها را! دوربین مرا که می‌بیند، جوری در کنار سماور در حال جوش ژست می‌گیرد که از او عکس بگیرم. ناامیدش نمی‌کنم. به خصوص مشتری‌هایی که در حال نوشیدن چای دم صبح بودند، با ایما و اشاره فهماندند که یارو شیرین عقل می‌زند.

از یکی از آنها می پرسم: ساکن این محلی؟
بله./ می‌دانی خانه معین‌العلما کجاست؟/ معمم است؟ تا حالا نشنیدم.
کمی جلوتر یک مغازه کوچک کبابی است با مشتری‌هایی که منتظرند کباب صبحانه‌شان آماده شود.
از مشتری‌ها که چیزی دستگیرم نشد. صاحب مغازه مرد میانسالی است که50 سال است ساکن همین کوچه است ولی یک بار هم نشنیده. کوچه گلبندی، محله‌ای است که محمد معین شادی‌های کودکانه‌اش را در این محله جاگذاشته است.
سید حسین پوروکان می‌گوید: مگر می‌شود کسی دکتر معین را نشناسد؟! البته من اصالتا مازندارنی هستم، پدرم زاده سیسنگان است. وقتی من بچه بودم آمدیم رشت. ولی یادم نمی‌آید پدرم درباره خانه معین در این محله حرفی زده باشد.
 
 از ابتدای همین کوچه تا انتهای بازارچه زرجوب که به خواهر امام می‌رسد؛ چندین بار تا حمام میراثی احتشام که نیمه ویران در وسط بازارچه زرجوب افتاده پرسان پرسان بالا و پایین می‌روم. کسی نه نام معین‌العلما را شنیده و نه می‌داند دکتر محمد معین در این حوالی بالیده است.
 

خانه معین در رشت قبل از تخریب

شنیده بودم که شهرداری رشت در دهه 70، کوچه‌ای را به نام پدربزرگ معین نامگذاری کرده است. اما با وجود برآمدن شوراها- که پنجمین اعضای خود را هم تجربه کرده- کسی برای در یاد ماندن دکتر معین در محله زرجوب گامی برنداشته است. درتمام کوچه پس‌کوچه‌های محله‌ای که به بقعه خواهر امام می‌رسد، کسی تابلوی بن بست «معین‌العلما» را ندیده است، اما تجربه خبرنگاری من که اعتقاد به حضور در صحنه دارم، به من نوید می‌دهد که باید تیزبینانه‌تر بر در و دیوارهای قدیمی بنگرم. در میانه کوچه شهید گلبندی، عمارتی با معماری بومی گیلان مرا به سمت خود می‌کشاند. سقف سفال‌چین، لته‌های چوبی، پنجره‌های ارسی با شیشه‌های رنگی، تالاری چوبی که یک متر به سمت پیاده رو کشیده شده، و از همه جالب‌تر، سر در عمارتی که کتیبه‌های رنگی‌اش مزین به آیات قرآن است.

تازه محو جمال این عمارت شده‌ام که روی یکی از پنجره‌های کوچه، کاغذی را می‌بینیم که تعرفه خانه است برای فروش. نکند همین خانه معین باشد، که اگر هم نباشد، دیر یا زود کلنگ تخریب بر سفال‌های قرمز و قطور این بنا آوار می‌شود.
 
زنگ در را می‌زنم،  قبل از اینکه در باز شود، در پارکینگی آهنی را زنی میانسال باز می‌کند. کارت اداره را نشان می‌دهم و خودم را کارمند شهرداری معرفی می‌کنم و درباره قیمت خانه سوال می‌کنم. به او اطمینان می‌دهم که شهرداری خانه‌هایی با معماری بومی که 100 سال قدمت دارد، می‌خرد. خودم از این اطمینان بیهوده خنده‌ام می‌گیرد ولی باید اعتماد را جلب کنم که یک غریبه در محله زرجوب به دنبال چه می‌گردد؟

 زن که یکی از ورثه است، اطمینان می‌دهد که این خانه مشکل وراثی ندارد و همه ورثه برای فروش به تفاهم رسیده‌اند. از مالک اصلی بنا می‌پرسم و او می‌گوید: پدر شوهرم از صفاری‌ها بود. خانه را هم او ساخته است. توضیحات نیمه کاره‌اش در صدای شوهرش که پشت فرمان ماشین منتظر بود، قطع شد: زن آزمایشگاه دیر شد، وقت گیر آوردی!
رد و بدل کردن شماره تماس ، خداحافظی و دیگر هیچ.

 
دیوارهای حیاط خانه محمد معین در رشت

فقط توانستم از نمای بیرونی بنا چند عکس بگیرم. در همین حین بالای دیوار ترک خورده‌ای، خانه یا درب روبروی همین عمارت، تابلوی رنگ‌و‌رو رفته‌ای برق از نگاهم ربود. از شکل و ابعاد تابلو فهمیدم که شاهکار دوران  رحمت حمیدی، شهردار رشت (1374 تا 1380) است. سعی باد و باران و عدم تجدید رنگ تابلو ، مانع از خوانش صحیح «بن بست معین العلما» می‌شود. شاید به همین دلیل هم باشد که ساکنان این محله تابلو را ندیده‌اند.
«معین العلما» پدر بزرگ دکتر محمد معین بود. محمد شش سال بیشتر نداشت که پدر و مادرش را به فاصله کوتاهی از دست داد. آن سال‌ها،  شیوع بیماری خیلی‌ها را از پا درآورده بود. از آن پس پدربزرگش یعنی «معین العلماء»، مسئولیت تكفل محمد شش ساله و برادرش را بر عهده گرفت. محمد به مكتب خانه ­«میرزا غلامرضای تهرانی» فرستاده شد. بعد از ایجاد اداره ثبت احوال در رشت، خانواده معین العلماء به اعتبار لقب رسمی پدربزرگ، نام فامیلی «معین» را انتخاب كردند. معین العلماء با كمك اهالی، مكتب خانه­ میرزاغلامرضا را به مدرسه ابتدایی تبدیل كرد. پس از تبدیل مكتب­خانه به مدرسه، تیزهوشی محمد موجب شد در كلاس پنجم بنشیند.
بی‌شک خانه‌ای که معین دردهای یتیمی‌اش را در آن پنهان کرده بود، در همان حوالی است.زنگ درخانه‌ای که تابلو به آن نصب شده بود، را می‌زنم. زنی حدودا 40 ساله با چادر رنگی بیرون آمد. دوباره سوال و پرسوجو. زن که انگار فرصتی پیدا کرده که از کنج تنهایی خانه دمی آسوده شود، می‌گوید: بیا نشانت دهم من بلدم.

چادرش را روی سر جابه‌جا کرد و همراهم شد. کوچه سراشیبی را تا انتها رفتیم. از نگاه مرددش فهمیدم آدرس دقیق خانه را نمی داند. دوباره پرسیدم. چند سال است اینجا زندگی می کنی؟
12 سال.
چه جوری فهمیدی خانه معین کدام است؟
راستش دقیق نمی‌دانم خانه‌اش کجاست؟ اوایل که آمده بودیم دیده بودم بچه مدرسه‌ای‌ها داخل این کوچه می‌روند. از آنها شنیده بودم که اینجا خانه معین بوده، ولی خودم یک بار هم تا ته این بن بست تودرتو نرفتم. شاید آن یکی بن بست باشد.
دوباره به میانه بن بست اول برگشتیم. و این بار به طرف بن بست دوم رفتیم. انتهای بن بست دوباره یک عمارت قدیمی توجه‌ام را جلب کرد. زن که اشتیاق مرا دید گفت: همین است مطمئنم همین است.
کوچه آن‌قدر باریک بود که مکالمه ما سکوت این کوچه خلوتی که فقط توان عبور عابر را دارد، می‌شکست.



نیمه باقی‌مانده از خانه محمد معین در محله زرجوب رشت

یک‌مرتبه پیرمردی در حیاط همان خانه را باز کرد و گفت: دنبال چیزی می‌گردید؟
خواسته‌ام را به او توضیح دادم.
پیرمرد، مخروبه روبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌روی خانه‌اش را نشان می‌دهد و می‌گوید: اینجا خانه پدربزرگ معین بود. یک آن خشکم زد. انتظار دیدن چه عمارتی  داشتم و حالا تلی از یک آوار روبرویم بود.
شما مطمئن هستید آقا؟ پدربزرگ معین وضع مالی‌اش خوب بود. این خانه که خیلی کوچک است.
آره دخترجان مطمئنم. این خانه خیلی بزرگ بود. حدود 16- 15 سال پیش این خانه را به «مدرسه غیر انتفاعی فرهنگ» تبدیل کردند. چون کوچه باریک بود و بچه‌ها سروصدا می‌کردند، اهالی رفتند آموزش پرورش شکایت که چرا توی این کوچک باریک مجوز مدرسه داده‌اید. یک سال  نشده  مدرسه را تعطیل کردند و  به چهارراه میکاییل منتقل شد. بعدش هم دعوای ورثه پیش آمد و خانه را به 3 قسمت تقسیم کردند و فروختند. یک مدت هم مستاجر می‌نشست.

دیوارهای حیاط قوس‌های بلندی دارد با آجرهای قرمز رنگ که بعدا رویش ملاط آهک و گچ کشیده‌اند. دوباره دور عمارتی که وسط دو تا بن‌بست گیر کرده، گشتی زدم. پیرمرد راست می‌گفت. 3 در مجزا در سه طرف بن‌بست نشان می‌داد خانه را 3 پاره کرده‌اند.
انتهای بن‌بست اول، خانه‌ای تمیز و نوسازی شده است و معلوم است کسی ساکن بناست. طاق در وسط فروریخته و برای جلوگیری از تردد مردم، جلوی آن را با شاخه‌های خشکیده درختان و آجرهای قدیم مسدود کرده‌اند. زنجیری به دور در سوم -که در بن‌بست دوم قرار دارد- بسته شده. اما قفلی به انتهای زنجیر زنگ زده نیست. زنجیر را بازکردم. فشار کار ساز نبود. در آهنی در اثر رطوبت نشست کرده بود. چند لگد محکم در را باز کرد. مشاهده سقف فروریخته بنا و خانه معین‌العلما که حالا سه پاره و به 3 مالک جدید فروخته شده ، بسیار غم‌انگیز بود.

بخشی از دیوار ضلع شمالی فروریخته و با سیمان و آجر شکاف را مسدود کرده‌اند. حیاط از رشد گیاهانی که سال‌ها هرس به خود ندیده‌اند، تقریبا غیر قابل استفاده بود.کنجکاوانه به داخل خانه رفتم. پاره نخست بنا، پر است از خرت‌و‌پرت‌های به درد نخور.  نصف حیاط را با بلوک‌های سیمانی پرچین کشیده‌اند. بلوک‌ها جدید است. پس آن سوی دیوار باید خبرهای بهتری در انتظار من باشد.
زنی که همراهم بود هنوز جلوی در ایستاده و نگران بود .
می‌خواهی چه کار کنی؟
از دیورا بروم بالا! دختر اگر یکی تو را بالای دیوار ببیند چی؟
نگران نباش. تو فقط برو آن یکی کوچه، بایست جلوی طاقی که خراب شده کشیک بده.
با چند بلوک سیمانی پله‌ای می‌سازم برای بالا رفتن. به زحمت بالای دیوار رفتم ولی بعد از رفتنم بلوک‌ها پایین ریخت. آن سوی دیوار وضعیت بهتر بود. تل انباری از سفال‌هایی که روی سقف می‌گذارند، زیر دیوار انباشته شده بود. خدا می‌داند کدام استاد‌کارِ سفالچین بر بام خانه معین‌العلما رفته بود. خدایش بیامرزاد.
به داخل خانه می‌روم. سقف تماما فروریخته، اما باید عکس می‌گرفتم. شاید تا مدتی دیگر اثری هم از ویرانه‌های معین‌العلما نماند.
زن از لای طاقی فروریخته که با شاخ‌های درخت مسدود شده بود، مرا می‌دید و مضطرب می‌گفت: بیا بیرون دختر اگر سقف روی سرت خراب شود، کی به دادت می‌رسد!
از شکل و شمایل خانه می‌شد فهمید چند بار بازسازی شده است. کاشی‌های آشپزخانه همین را می‌گفت. شیر آب سینک ظرفشویی چکه می‌کرد. دلم می‌خواست بروم و شیر آب را سفت کنم. اما نم همان چکه‌ها به‌طور کامل دیوار را گرفته بود و  لمبه‌های چوبی شکسته، هر آن نوید آواری را می‌داد.
به ناچار برگشتم. یک درخت خوج(گلابی وحشی گیلان) که نشان سال‌ها زندگی را بر تنه قطورش داشت و یک درخت انار جوان‌تر، انجیرهای روییده بر سفال‌ها و علف‌های هرزی که تا زانوی من می‌رسید، همه میراث معین العلما از این دنیا بود!
انارهای به بار نشسته، نارس است اما داشتن میراثی از معین‌العلما به کندن وسوسه‌ام می‌کند؛ فقط دو تا یکی برای خودم یکی هم برای این زن که راهنما و مراقبم شد.
یک‌مرتبه صدای خشن مردانه‌ای از آن سوی دیوار مرا به خود آورد. مردی با سیبل‌های کلفتی که تا روی لب‌هاش افتاده بود و شکمی برامده که در شلوار گشاد کردی پنهان شده بود. دست به کمر ایستاده و خشن زن بیچاره را بازخواست می‌کرد. زن که ترسیده بود، نمی‌دانست جواب او را چه بدهد! مِن‌مِن‌کنان فقط چادرش را روی سر محکم‌تر می‌کرد و با انگشت مرا نشان می‌داد.
از روی سفال‌ها بالا رفتم و روی پرچین با صدای محکم داد زدم؛ چی آقا من در باز کردم. مشکلی هست؟
تو کی هستی؟ برای چی از دیوار مردم رفتی بالا؟
جواب قلدری را باید با قلدری می‌دادم.
 خودت کی هستی؟ مگه از دیوار تو رفتم بالا!  نمی‌دانم اگر دروغ‌های شاخ‌دار مصلحتی را در حرفه‌ام به‌کار نمی‌بردم، چگونه می‌خواستم از تشرهای این مرد سیبل‌کلفت جان سالم بدر برم.
بی‌خیالانه روی دیوار نشستم و گفتم: من کارمند میراث فرهنگی هستم. از طرف اداره مامورم از خانه دکتر معین عکس بگیرم. حالا که مزاحم من شدی، به رئیس اداره گزارش می‌دهم. یک آن یال و کوپال مردک آویزان شد و مِن‌ومِن کنان گفت: چه مزاحمتی شما هم مثل خواهر ما. اصلا بگذار کمکت کنم از دیوار بیای پایین.
چند بار اصرار کردم که اگر بلوک‌های سیمانی را روی هم بگذاری، خودم می‌توانم پایین بیایم. اما مردک حالا ول کن نبود، به ناچار کمکش را پذیرفتم. برای او توضیح دادم که آمده‌ام از خانه معین العلما گزارش تهیه کنم.
«رضا علی‌پور»، که حالا خاطر جمع شده بود که من کارمند میراث فرهنگی هستم، ما را به آن سوی بن‌بست برد و خانه خودش را نشان داد و گفت: از این خط دیوار خانه من تا انتهای هر دو بن‌بست خانه پدربزرگ معین بوده است.
از او پرسیدم، چگونه اینقدر مطمئن هست؟
 گفت: من 40 سال پیش این خانه را از یک بانک خریدم. موقع انتقال سند کارشناس بانک به من گفت اینجا قبلا خانه معین بوده است. البته فقط زیربنای مساحت خانه مرا گفت. ولی نوع معماری دیوارهای حیاط معلوم بود که اینجا یکپارچه بوده است.
نگاهی به خانه دو طبقه علی‌پور انداختم. خانه کاملا جدید بود.
دوباره پرسیدم: خانه شما که معماری 100 سال پیش ندارد!
- داشت، از نو ساختم. زلزله سال 69 منجیل که آمد، دیوارها ترک برداشت و می‌ترسیدم خراب شود.
آن در که باز بود و رفتید داخل، بعدها «دکتر لشت‌نشایی» آن را خرید. سال‌ها اجاره داده بود. الان شنیدم پسرش در تامین اجتماعی کار می‌کند. نیاز مالی ندارد دوباره بدهد دست مستاجر.
 

قسمت مخروب‌شده خانه محمد معین درمحله زرجوب رشت

ریشه درختان انجیر، در طاق‌های هلالی حیاط نفوذ کرده و جابه‌جا خشت‌های قرمز رنگ را ترکانیده است، از همه میراث گرانبهای معین‌العلما، آثار مکتوبی است که نوه‌اش بجا گذاشته است. یعنی زادگاه اولین فارغ‌التحصیل دكترای زبان و ادب پارسی در كشور به اندازه خانه دیگر مفاخر کشور نظیر پروین اعتصامی و شهریار هم ارزش نداشت؟!
دکتر معین، دینش را به زبان فارسی ادا کرد، چه در سال‌هایی که عضو فرهنگستان بود، چه زمانی که با علی اکبردهخدا در تدوین لغتنامه‌اش همکاری می‌کرد و چه وقتی که لغتنامه معین را می‌نگاشت.
معین، بر اثر بی‌خوابی‌های مکرر و کار علمی زیاد برای شرکت در یکی از کنفرانس‌های خارج از کشور، (قبل و بعد از سفر) در روز نهم آذرماه 1345 در دفتر گروه دانشكده ادبیات دانشگاه تهران، بیهوش شد. اغمایی که پنج سال طول كشید و در نهایت مرگ زودهنگام دکتر معین را در سیزدهم تیرماه 1350 رقم زد.

سال 1380، خانه استاد معین در تهران به همراه خانه امیرجاهد، به منظور تاسیس موزه در اختیار شهرداری منطقه 14 تهران قرار گرفت و حالا منزل شخصی دکتر معین، به عنوان مرکز فرهنگی غدیرکاربری جدیدی یافت.

حال این تغییر کاربری‌ها را مقایسه کنید با خانه معین‌العلما در رشت، جایی‌ که محمد شش ساله در آن بالید و درد یتیمی‌اش را لای خشت‌های قطور این دیوارها پنهان کرد.

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 2
  • نظرات غیرقابل انتشار: 2
  • شقایق احسانی ۰۹:۵۴ - ۱۳۹۸/۰۴/۲۲
    باسلام وسپاس مطالبی که درباره استاد عالیقدر دکتر معین گذاشتید بسیار عالی وتاثیر گذار میباشد .برایم بسیار جالب وبس تاسف بار بود که خود بچه رشتم واصلا اطلاعی درمورد ایشان نداشتم باتوجه به اینکه خانه مادربزرگم دراین محل وجود باخواندن این مطلب خودم را دران محل حس میکردم خوب است کمپینی به پاسداشت این بزرگوار ایجاد شود تا شاید بتوان این اثر تاریخی فرهنگی را زنده کرد تاهم مکانی برای جذب گردشگران شود وهم مایه افتخار گیلانیها. لطفا نام ان شجاع بانوی نویسنده ومحقق این متن روهم ذکر بفرمایید تا اگر صفحه ای هم دارند ازایشان تقدیر شود. سپاس از لطفتان

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها