خبرگزاری کتاب ايران (IBNA) 26 آذر 1397 ساعت 16:38 http://www.ibna.ir/fa/doc/note/269282/کانکسی-پر-بهار-سرزمین-محروم-ثروتمندی -------------------------------------------------- عنوان : ​کانکسی پر از بهار/ چه سرزمین محروم و ثروتمندی! -------------------------------------------------- شیوا مقانلو، نویسنده و مترجم در یادداشتی به سفرش به کتابخانه روستای رمین چابهار پرداخته است. متن : به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، شیوا مقانلو: اتوموبیل مان که وارد روستای رمین، چابهار، می شود محوطه ای می بینم شبیه سایر مناظر این سفر، کویر و بیدرخت، پر نور و خلوت؛ اما با این تفاوت بزرگ که کانکسی با پرچم کتابخانه بهار مثل نگینی وسطش ایستاده. کوهی از کفش های بچگانه که آشکارا با شتاب درآمده اند جلوی در کانکس تلنبار شده و چند پسربچه با لباس های محلی بلوچی با هیجان و دوان دوان به استقبال می آیند. کنارشان هم مربی شان یعنی آقای بهار ایستاده، با همان لبخند و آرامشی که این چند روزه بر چهره همه اهالی سیستان و بلوچستان دیده ام. تا از پله کانکس بالا بروم و با صور ت های شیرین بچه هایی روبه رو بشوم که دور میز بزرگی نشسته اند، در یک برگشت به عقب ذهنی مرور می کنم که چه شد که آمدم. اصل ماجرا همیشه ادبیات بوده، پل محکمی که به واسطه اش و به بهانه برگزاری کارگاه و داوری و سخنرانی به شهرهای مختلف (از اصفهان و شیراز گرفته تا کاشان و سمنان و خرم اباد و یاسوج و برازجان و ...) سفر کرده و مهمان سفره و دل دوستان مختلفی شده ام که در عشق به فرهنگ شریک بوده ایم و دوستی مان بعد از اتمام بهانه های کارگاهی هم مانده و بالیده. این بار هم که دانشجوهای خوب و مشتاق انجمن زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه سیستان و بلوچستان دعوتم کردند تا برای چند کارگاه ترجمه ادبی مهمان دانشگاه زاهدان باشم، مشتاق تر پذیرفتم تا برای اولین بار مهمان سرزمین رستم باشم. در حین چیدن برنامه این سفر از فرصت استفاده و برنامه دومی را هم به آن اضافه و همزمان می کنم: برگزاری کارگاه تحلیل انیمیشن برای هنرجویان کوچک و مربیان عزیز کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مرکز زاهدان، که همین اواخر از سوی مسئولان مرکز تهران پیشنهاد شده بود، یعنی یک تیر و دو هدف! اما به همین ها ختم نمی شود، اگر مقصد سرزمین رستم است، باید با یک تیر سه هدف زد، چه بسا که هدف سوم مهمتر هم باشد: یعنی دیدار از کتابخانه روستائی بهار رمین، چابهار، و اهدای کتاب به آنجا. آوازه این روستای کوچک و کتابخانه بزرگش را اولین بار از اقای آموزگار (مدیر اتحادیه ناشران) شنیدم که گوشزد کردند چنین اتفاق بزرگی در گوشه ای کوچک رخ داده و حواس مان بهشان باشد. کمی بعد، خود این کتابخانه در اینستاگرام با من مرتبط شدند و در صفحه شان متوجه فعالیت های جالب شان شدم، همزمان در نمایشگاه کتاب امسال تهران هم غرفه کوچکشان را دیدم که برای معرفی عملکردشان در حیاط نمایشگاه برپا شده بود. جالب این که همین روزها، وزیر محترام فرهنگ و ارشاد هم سفری دقیقا به همین نقطه کوچک داشتند. خلاصه، دلم ضعف می رفت تا از نزدیک ببینم شان، پس از مسئولان دانشگاه زاهدان خواهش کردم ترتیب سفری کوتاه به رمین را بدهند که با سعه صدر پذیرفتند. قبلش هم از دوستان بزرگوار سه نشر چشمه، ققنوس، و پریان هم خواستم هرچند جلد کتاب که می توانند کتاب اهدائی همراهم کنند تا بین بچه ها و گروه های مختلف تقسیم کنم. هر سه ناشر همدلانه پذیرفتند و چند کارتن کتاب خوب آماده کردند و به باربری دادند تا طبق قرارمان به زاهدان و کتابفروشی گنجینه برسند (این کتابفروشی امانتدار البته بیشتر خاص کتاب های کمک آموزشی و درسی است. طبق تایید استادان دانشگاه زاهدان، متاسفانه در این مرکز استان هیچ کتابفروشی مختص کتاب های داستانی و ادبی وجود ندارد). روز دوم اقامتم و بعد از راحت شدن خیالم بابت کارگاه ها، با کمک خود دانشجوها محتویات این کارتن ها را چند بخش کردیم: کتاب های داستانی بزرگسال و نقد ادبی برای کتابخانه خود دانشگاه، کتاب های اطلاعات عمومی برای کتابخانه عمومی شهر، و کتاب های کودک و نوجوان هم یک کارتن برای رمین و یک کارتن دیگر هم برای بچه های خود زاهدان. امروز هم روز سوم سفرم است. صبح با دانشجوی میزبانم، علی خردمند، از زاهدان به کنارک پرواز کرده ایم و با یک تاکسی بین شهری (که راننده خوش خلقش اخمِ خستگی من را باز کرده) به چابهار رسیده ایم. عجیب طبیعت بکر و زیبائی! کاش تهران دغدغه ای نداشتم و چند روزی در این باریکه میان کوه و دریا می ماندم و لذت می بردم. اما امان از تهران و مشغله هایش که فرصت یک دل سیر عاشقی بی غم نمی دهد! کنار بلواری که جز ما و دریا هیچ رهگذری ندارد پیاده می شویم و منتظر می مانیم پسر اقای بهار - با همان لبخند مشترک - دنبال مان بیاید و ما را به روستایشان ببرد و مهمان بهار کند. آقای بهار، مبدع و مجری و مسئول این کتابخانه، بازنشسته آموزش پرورش و همزمان سازمان بهداشت چابهار، و به نوعی امین مردم روستاست. طبق گفته خودش، در طول این سال ها هم کتاب های زیادی در منزلش داشته و هم بچه های مشتاقش میان شاگردانش. بنابراین همت می کند همتی بلند تا تمام کتاب هایش را به شکل یک کتابخانه عمومی در اختیار بچه ها قرار دهد. جا و مکان خاصی هم نداشته اند، فقط کانکسی که به دلیلی دیگر و از ماجرائی دیگر باقی مانده بوده. به مرور که خبر بهار پخش می شود، مردم از سراسر ایران کمک می کنند و کتاب و کمک می فرستند، طوری که حالا خوشبختانه این کانکس برای آن همه بچه و کتاب کوچک شده است و باید برای شان فکر ساختمانی ثابت و بزرگ تر کرد. وارد کانکس که می شوم صورت های آفتاب سوخته، چه محجوب و چه شر و شیطان، با کنجکاوی نگاه و سلام می کنند. دو مرد جوان هم هستند که چند سال قبل خودشان از بچه های این کانکس بوده اند و حالا دستیار اقای بهاراند و مسئول کارهای کامپیوتری و فضای مجازی، که به آب یخ دلچسبی هم مهمانم می کنند. دیواره های کانکس تا سقف قفسه بندی شده و پر از کتاب های متنوع و خواندنی است که خبر از سلیقه ای عالی و همه جانبه می دهد: از تالیف و ترجمه و مستند و علمی گرفته تا رئال و فانتزی. عطف کتاب ها برچسب های رنگی خورده تا گونه و ژانرشان مشخص باشد. یک وایت برد بزرگ گوشه کانکس است که بچه ها اسم نویسنده ها و مترجم های موردعلاقه شان را رویش نوشته اند و بهشان امتیاز می دهند (خدایی، همه تان مشتاق نشده اید که بدانید اسم تان روی آن تخته هست یا نه؟!). آن طرف تر هم اعلان بزرگ جام باشگاه کتابخوانی رمین به چشم می خورد که نشان می دهد بچه ها سر کتاب خواندن اصلا با هم شوخی ندارند. آقای بهار بخش مهمی از کتاب ها را به 60 بسته 16 تائی تقسیم کرده، و بچه ها هم گروه بندی شده اند. هر بسته به یک گروه می رسد و وقتی همه اعضای گروه خواندن همه بسته را تمام کردند، آن را با گروه دیگر مبادله می کنند تا درنهایت همه شان همه کتاب ها را خوانده باشند. از جلد و عطف بعضی کارها معلوم است که محبوب ترند و بیشتر دست به دست شده اند. پازل هم بازارش داغ است و با رسیدن من بچه ها آخرین تکه یک سیندرلای بزرگ را روی صورتش می چسبانند. علاوه بر کتابخوانی، بچه ها گاهی هم همراه مربی شان به کنار دریا می روند و ساحل را پاکسازی می کنند. بله، چنین بچه هایی هستند! پارسال هم در روزهای تولد هوشنگ مرادی کرمانی و مهدی آذریزدی برای شان جشن تولدهای غیابی گرفته بودند، جشن هایی که آنقدر بچه از رمین و رستاهای اطراف آمدند که دیگر داخل کانکس جا نداشته و جشن را به فضای باز برده بودند! حالا کارتن بزرگ کتاب ها را که هزارلا چسب پیچیده ایم باز می کنیم و کتاب ها مثل جواهرات یک صندوق گنج از تویش بیرون می ریزند. بچه ها همان قدر که کنجکاوند خجالت هم می کشند، و حتما از من. پس چاره ای نیست جز اینکه یکی از فسقلی هارا روی زانویم بنشانم و برایش کتاب بخوانم تا بقیه هم شروع کنند. بعدش هم می روم صدر میز و معرکه می گیرم و صفحاتی از چند کتاب مختلف می خوانم تا توجه همه شان جلب شود: از سیمرغ مخصوص کودکان نشر چشمه یک فصل می خوانم و همزمان آقای بهار هم از قفسه پشت اصل کتب حجیم شاهنامه و مثنوی را درمی آورد و به بچه ها می گوید بزرگ که شدند این را هم بخوانند. بعد چند صفحه از زندگینامه سروانتس مخصوص نوجوانان، از نشر ققنوس، را می خوانم که باز هم آقای بهار کتاب دن کیشوت نوشته سروانتس را بیرون می کشد و با علاقه به بچه ها نشان می دهد. آخر سر هم یک فصل از لاسه ومایای نشر پریان را می خوانم که باز آقای بهار چند کتاب معمائی دیگر را از قفسه بیرون می آورد و نشان می دهد. می گوید فکر فردای بزرگسالی بچه ها را هم کرده و همینک مواد اولیه کتابخانه بزرگسالان را هم آماده دارد... و البته که جا و فضا ندارد. چند دختر نوجوان دبیرستانی هم دور میز نشسته اند و همدلانه با لبخندهایشان همراهی ام می کنند. می پرسم برنامه شان برای آینده چیست، و شوخی می کنم که مبادا خانه داری! همگی جدی همه اعتراض می کنند و می گویند می خواهند حتما به دانشگاه بروند و ادامه تحصیل بدهند و درآمد داشته باشند. فرصتم خیلی کم است، حتی فرصت ناهار هم ندارم و البته که هیچ عیبی ندارد آدم یک روز غذا نخورد یا نخوابد اما عوضش اینطور عشق کند. کاش وقت بود تا فاطمه روی دست من مثل دست خواهرش طرح حنا می کشید، یا برای مهدیه بیشتر کتاب می خواندم، یا با محمد دور کانکس می دویدم. اما باید بگذارم برای وقتی دیگر. دلم می خواهد هزار قول به آقای بهار و بچه ها بدهم، که تنهایشان نمی گذاریم، که کنارشان هستیم، که در این خواهش کوچک و عزم بزرگشان کتاب خواندن دست شان را می گیریم... باید همه مان بیاییم وسط، با هزار دست، و به آنها و به خودمان کمک کنیم تا بیش از این شرمنده مرکزنشینی خودمان و حاشیه نشینی این همه مهر و استعداد نباشیم. آخرین عکس های دسته جمعی را می گیریم و خداحافظی می کنیم تا پسر آقای بهار دوباره ما را به همان بلوار خواب الوده و پرنور برساند و دوباره تاکسی آقای اسکندری دنبالم بیاید و مرا به فرودگاه کنارک برگرداند. کنار بلوار با میزبانم علی خداحافظی می کنم و سوار تاکسی می شوم. آقای اسکندری پاکتی جلویم می گیرد و میگوید: "فهمیدم وقت ناهار ندارین و باید صاف برسونم تون فرودگاه. براتون ساندویچ مرغ و دلستر گرفتم تا ضعف نکنین! با آسودگی سرم را به پشتی ماشینش تکیه می دهم و باز به خودم می گویم چه سرزمین محروم و ثروتمندی!