خبرگزاری کتاب ايران (IBNA) - پربيننده ترين عناوين نقد و معرفی :: نسخه کامل http://www.ibna.ir/fa/new_books Mon, 16 Jul 2018 00:03:27 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 /skins/default/fa/normal3/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط خبرگزاری کتاب ايران (IBNA) http://www.ibna.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام خبرگزاری کتاب ايران آزاد است. Mon, 16 Jul 2018 00:03:27 GMT نقد و معرفی 60 نگاهي به ويرايش جديد مناقب‌العارفين http://www.ibna.ir/fa/doc/book/263224/نگاهي-ويرايش-جديد-مناقب-العارفين خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_علی ورامینی:احمد افلاكي تقريبا بيست سال پس از وفات مولانا به‌دنيا آمده است. شيفتگي او به مولانا و احتمالا فروتني‌اش باعث شده كه افلاكي كمتر از خودش بنويسد اما در رساله ديگران اشاراتي به او شده است. از قرار معلوم او شاگرد و مريد «عارف چلبي»، نوه مولانا بوده است و مراحل سيروسلوك عرفاني را زيرنظر او گذرانده است. او بعد از وفات مرادش، متولي مزار مولانا مي‌شود و جلسات مثنوي‌خواني را در آنجا اداره مي‌كند. افلاكي به درخواست عارف چلبي، زندگي خانواده مولانا و اطرافيان او را به رشته تحرير درآورده و در كتابي به نام «مناقب‌العارفين افلاكي عارفي» گردآوري كرده است. مناقب جمع منقبت است و شامل مقام و صفات عارفانه عارف است كه در اين كتاب جمع‌آوري شده است؛ البته تعدادي از نامه‌هاي عارفانه هم در كتاب مناقب‌العارفين موجود است، اما نامه‌هاي مولانا به طور خاص در يك كتاب جداگانه به نام مكتوبات است. بي‌گمان، به‌دليل ارادتمندي و شيفتگي زيادِ افلاكي نسبت به مولانا، مناقب‌العارفين از مبالغه و مجامله دور نمانده و در مواردي به شرح كرامات و خوارق عاداتي آغشته شده است كه غيرواقعي يا لااقل اغراق‏آميز جلوه مي‌كند؛ ولي به هر حال از جاي جاي آن، شخصيت استثنايي و انديشه‌هاي ژرف انساني و اخلاقي مولانا به‌وضوح آشكار مي‌شود. همان طور كه رفت؛ مهم‌ترين مرجع كتبي مناقب‏العارفين، رساله فريدون بن احمد سپهسالار در شرح احوال مولانا است تا آنجا كه تقريبا سه‌چهارم نوشته‌هاي رساله ذكر شده با تغييراتي مختصر و بدون ذكر ماخذ در آن تكرار شده است. از ديگر منابع كتبي افلاكي مي‌توان به معارف (اثر بهاءالدين ولد پدر مولانا)، مقالات شمس تبريزي، فيه مافيه، مكتوبات مولانا جلا‏ل‏الدين، ولدنامه (يا همان ابتدانامه) و معارف سلطان ولد و رباب‌نامه كه هر سه از آثار سلطان ولد فرزند مولاناست و انتهانامه اشاره كرد. همچنين، بيشتر اشعار منقول در مناقب‏العارفين از مثنوي مولانا و ديوان كبير (شمس) است ولي در جابه‌جاي كتاب اشعار ديگري مشاهده مي‌شود كه سراينده آنها نامعلوم است. فصل اول به شرح احوال و ذكر مناقب بهاءالدين ولد (يا بهاءولد پدر مولانا)، فصل دوم به برهان‌الدين محقق ترمذي (استاد مولانا)، فصل سوم به خود مولانا، فصل چهارم به شمس‌الحقِ تبريزي (مراد و مقتداي مولانا) و فصل پنجم به صلاح‌الدين زركوب (مريد و يار محبوب مولانا) اختصاص يافته است. فصل‌هاي ششم تا نهم به ترتيب، به توصيف احوال و افكار حسام‌الدين، معروف به ابن اخي (مريد، شاگرد و از جانشينان مولانا)، سلطان ولد (پسر مولانا و از جانشينان او) جلال‌الدين چلبي (مريد مولانا و استاد شمس‌الدين افلاكي) و شمس‌الدين چلبي (مريد و از جانشينان مولانا) و بالاخره فصل دهم به ذكر اسامي و شرح احوال اولاد و اخلافِ بهاء ولد، مولانا و سلطان ولد و بعضي از مريدان و شاگردان آنها پرداخته است. مفصل‌ترين بخش مناقب‌العارفين، فصل مربوط به مولانا (فصل‌ سوم) است كه به تنهايي بيش از نصف كتاب را شامل مي‌شود. بديهي است كه در ساير فصول كتاب نيز، به مناسبت‌هاي مختلف، به كرات از مولانا ياد شده است. همچنين در مناقب‏العارفين از دو تن از شاگردان و شارحان عقايد ابن‌عربي يعني صدرالدين قونوي و فخرالدين عراقي نيز ياد شده و از مكالمات آنان با مولانا سخن رفته است. ويرايش جديد مناقب‌العارفين كتاب مهم و قابل توجهي هم براي عموم مردم كه مي‌خواهند با احوالات يكي از بزرگ‌ترين عرفاي تاريخ آشنا شوند و هم عرفان‌پژوهان است. در اين كتاب از شرح احوال و آثار و اقوال بسياري از عارفان بزرگ، به‏ويژه مولانا جلال‌‏الدين رومي و اخلاف و اسلاف او و نيز شرح و تفصيل اخبار و وقايع مربوط به خاندان و سلسله او مبسوط سخن گفته شده است. از اين‌رو، از ديرباز، از منابع بسيار معتبر و مورد استفاده و استناد مولوي‌شناسان و عرفان‌پژوهان بوده است. همچنين در مناقب‌العارفين، چگونگي آداب و رسوم صوفيانه و اصطلاحات عرفاني و خانقاهي متداول در آن روزگار به تفصيل تشريح شده است. از ديگر سو در اين كتاب، بسياري از رويدادهاي مهم آناتولي (آسياي صغير) در سده‌هاي هفتم و هشتم كه در منابع تاريخي مغفول مانده يا بدان‌ها توجه كافي نشده آمده است. تصحيح مناقب‌العارفين را «تحسين يازيچي» مولانا پژوه ترك سال‌ها پيش انجام داده است. نشر دوستان به ‌تازگي ويرايشي جديد از مناقب‌العارفين را منتشر كرده كه مزيت آن نسبت به چاپ قبلي، ويرايش و اضافات «توفيق سبحاني» است. سبحاني كه با يازيچي ارتباط و همكاري‌هايي داشته است سعي كرده تا غلط‌هاي يازيچي را اصلاح كند و اين كار را هم به اذن او انجام داده است. فهرست آيات قرآن، نام‌ها، جاها، لغات، احاديث و شجره‌نامه خاندان مولانا كه ضميمه مناقب‌العارفين در اين مجلد است، استفاده و بهره‌بري از اين كتاب را راحت كرده است. اميد آنكه ديگر آثار عرفاني فرهنگ و سنت ما كه همچنان مغفول مانده است با همين كيفيت مورد عنايت قرار بگيرد. منبع: روزنامه اعتماد ]]> نقد و معرفی Sun, 15 Jul 2018 03:40:00 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/263224/نگاهي-ويرايش-جديد-مناقب-العارفين زخم مي‌زنيم و مي‌خوريم، تا زندگي پيش برود http://www.ibna.ir/fa/doc/book/263225/زخم-مي-زنيم-مي-خوريم-زندگي-پيش-برود خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)_حافظ روحانی:آثار سميرا اسكندرفر، همواره نسبتي با خودش و نگاهش به آدم‌ها، رخدادها و اتفاقات اطرافش داشته و دارند. به اين ترتيب است كه خودبيان‌گري در آثارش نقش مهمي دارد كه خود را به اشكال مختلف نمايش مي‌دهد، گاه در قالب اعتراف، اظهارنظر يا حتي غرغري تصويري انگار. همين اصرار و همين نگاه ويژه و دايمي‌اش به خود و اطرافيان، به همراه سليقه بصري خاص و البته تجربه‌گري و پركاري ستايش‌برانگيزش، او را به هنرمندي جدي در روزگار ما تبديل كرده است كه نگاهي منحصر به فرد دارد. حالا او تصميم گرفته تا تجربه‌اي تازه را بيازمايد و اين كار را با كتاب «زخم» انجام داده است؛ جايي كه انگار بيان كردن احساسات و نظرياتش درباره خودش، ديگران و البته تجربه حاصل آمده از زندگي به شكل نثرهايي در كتاب كنار هم گرد آمده‌اند. هر چند او پيش‌تر هم به كرات از جملاتي در نقاشي‌هايش استفاده مي‌كرد، ولي اين‌بار در پي يك تجربه جديد مابين متن نوشتاري و طراحي بصري بوده است. جايي كه بيان‌گري انگار نقشي بسيار مهم‌تر از قبل يافته است. به اين بهانه با او گفت‌وگو كرديم كه مي‌خوانيد.   در بسياري از موارد و به عنوان نقاش هم مساله بيان خودت و ارتباطت با آدم‌هاي اطراف به موضوع اصلي تبديل مي‌شود، به نظر مي‌آيد كه در كتاب «زخم»، مساله رابطه با آدم‌ها و محيط اطراف آنچنان جدي و مهم شده كه انگار ديگر نمي‌توان به سراغ نقاشي رفت و به كلمات نيازمند شده‌اي. الان مساله بيان رابطه با آدم‌ها، محيط و چيزهاي ديگر برايت آن‌قدر حاد شده كه مجبور شدي به سراغ نوشته بروي؟ هميشه اين نياز به برقراري ارتباط را داشته‌ام و سعي مي‌كنم اين نياز را به طرق مختلف برطرف كنم، كلا دليل كار كردنم هم همين است، ولي در دوره‌هايي اين نياز خيلي واضح‌تر است و در بعضي مواقع خيلي انتزاعي مي‌شود. بعضي وقت‌ها از اينكه خيلي واضح نيست، راضي‌ام ولي در مواردي ميل دارم كه خيلي واضح‌تر بيانش كنم. معمولا بين مواقعي كه ميل دارم به وضوح بيش‌تري از خودم و اين نياز بگويم، فاصله است، آخرين بار فكر مي‌كنم ٨ سال پيش اين كار را كرده بودم و قبل‌ترش باز شايد هشت سال قبل‌تر. اين‌بار اتفاقات و شرايط باعث شد كه بخواهم به وضوح بيش‌تري خودم را توضيح بدهم. در آن موارد قبلي به چه شكل نمايشش دادي؟ در اولي، كه نمايشگاهي بود با عنوان «ته‌مانده‌هاي روز» كه مشتركا با حامد صحيحي در گالري لاله گذاشتيم، روي ديوارها چيزهاي زيادي نوشتم و حتي يك ديوار را با بريده‌هاي روزنامه و مجله پر كردم كه براي بينندگان خيلي تاثيرگذار بود و درباره‌اش صحبت مي‌كردند. دومي هم نمايشگاه عكسم با عنوان «تو منو به گريه مي‌اندازي» در گالري «محسن» بود كه باز به نسبت ديگر نمايشگاهم با وضوح بيش‌تري خودم را بيان كرده بودم. اين كار موافقان و مخالفان خودش را دارد، ولي من بر اساس نيازم به سراغش مي‌روم. به نظرت كتاب «زخم» يك كتاب شعر است؟ يعني به عنوان شعر با آن برخورد كردي؟ نه، به نثر است، ولي نثرهاي تكه‌تكه. دلم مي‌خواست كه خواننده هر صفحه‌اي را كه باز مي‌كند، چيزي براي خواندن پيدا كند. هر بخش مثل يك حوضچه است كه خواننده مي‌تواند در آن شنا كند. اين ايده را نداشتم كه خواننده بخواهد آن را از اول تا به آخر بخواند، بلكه خواننده مي‌تواند در طول زمان به آن رجوع كند، صفحه‌هايي را ورق بزند، بعضي صفحات را نخواند و بعضي را شايد چند بار بخواند. كتاب به نسبت مفصل است و به نظر مي‌رسد كه زمان زيادي صرف آن شده و مي‌توان فكر كرد كه در زمان برپايي نمايشگاه قبلي‌ات (زمستان ١٣٩٦) در گالري طراحان آزاد داشتي روي آن كار مي‌كردي، آماده‌سازي كتاب چقدر زمان برد؟ از موقعي كه ايده‌اش به ذهنم رسيد، حدود يك سال و نيم. يك شب بود كه فكر كردم مي‌خواهم يك كتاب بنويسم. كتاب «فلسفه ملال» (لارس اسوندسن، ترجمه افشين خاكباز، نشر نو، ١٣٩٤) را خواندم كه به نظرم خيلي خوب بود ولي به جز تاثيرگذاري موضوع، شكل كتاب را هم خيلي دوست داشتم كه به شكل تكه‌تكه بود. همزمان بود كه فيلم «تصادف» (ديويد كراننبرگ، ١٩٩٦) را ديدم كه در كتاب هم پيشنهاد شده بود و به نوعي درباره زخم بود و به قول كتاب ملال باعث مي‌شد كه شخصيت‌هاي فيلم دست به آن كارهاي جنون‌آميز بزنند و در تصادف خودشان را مجروح كنند و از آن لذت ببرند. از همين‌جا بود كه ايده زخم به سرم زد. علاوه بر اين چيزهايي هم بود كه قبل‌تر درباره زخم نوشته بودم و در كتاب هم آورده‌ام كه «قبل‌تر در دفتري نوشتم...»، چون من هميشه مي‌نويسم، ولي هيچ‌وقت آن‌قدر منسجم نبوده كه بخواهم آن‌ها را در دفتري جمع كنم. زماني كه داشتم يك مجموعه عكس مي‌گرفتم (كه حالا در كتاب چاپ شده‌اند) مي‌دانستم كه از آنها در جايي استفاده خواهم كرد. بعد از اينكه حدود سه چهار ماه به موضوع فكر كردم، شروع كردم به نوشتن و خيلي منسجم‌تر به سراغ كتاب رفتم. در طول كار بارها فكر كردم كه تمام شده، ولي مدام به زخم فكر مي‌كردم و دفترهاي قديمي را بيرون مي‌آوردم و چيزهايي به كتاب اضافه مي‌شد تا اينكه در نهايت به ٥٩ متن رسيدم. موقع تايپ و اديت متن‌ها به شكل و نحوه ارايه فكر كردم، مثل ايده‌هاي عكس كه آنها را در دفتر طراحي مي‌كردم كه خودش حدود دو سه ماه طول كشيد و با اين ايده كه بنشين و ماهيگيري كن، يعني ببين چه تصاويري به ذهنت مي‌آيد. در نهايت با دو ورق كاغذ A٤ از فكر و ايده براي عكاسي سراغ رامتين جيحون رفتم و در طول تابستان سال ٩٦ عكس‌ها را گرفتيم. بعد از عكاسي، فرآيند طراحي عكس‌ها حدود سه چهار ماه زمان برد و بعد كه با علي‌رضا محسني طراحي و صفحه‌بندي كتاب را آغاز كرديم. به نظر مي‌رسد كه كتاب «زخم» خيلي به روابط و آدم‌هاي دور و بر مربوط مي‌شود، يعني انگار هر آدم و به‌تبع، هر رابطه‌اي زخم‌هايي به انسان مي‌زند، يعني انگار دوستي، عشق يا هر رابطه ديگري لاجرم با زخم همراه هستند، اين نگاه درست است؟ بله، مثل اينكه اين‌طور است. فكر مي‌كنم از اولين اشكال رابطه، مثل رابطه خواهر و برادر يا با پدر و مادر هم اين اتفاق رخ مي‌دهد. ولي انگار همين زخم‌ها لازمه رشد كردن و ادامه دادن هستند. فكر نمي‌كنم كسي بتواند بگويد كه با كسي در رابطه نزديك بوده، بي‌آن‌كه زخمي به او نزده باشد يا آسيبي از او نديده باشد، اين آسيب‌ها و زخم‌ها تا جايي طبيعي و قابل قبول است ولي از يك جا به بعد ديگر نه و اين نقطه همان‌جايي است كه بايد فرار كني. يعني اگر زخمي در كار نباشد، انگار رابطه درست پيش نمي‌رود؟ انگار كل زندگي درست پيش نمي‌رود. فكر مي‌كنم اگر ملال يكي از عناصر اصلي زندگي است، زخم هم يك عنصر مهم است كه زندگي را پيش مي‌برد. در متني كه اين اواخر خواندم درباره موضوع ملال در فلسفه شوپنهاور صحبت مي‌كرد كه به گفته او حكومت‌ها و دين‌ها و هر چيز ديگري كه در طول تاريخ تغيير كرد به خاطر ملال بود، حتي تمامي اختراعات بشري به خاطر غلبه بر ملال بود. حتي زخم و جنگيدن هم همين است. صلح حتما چيز خوبي است و من هم حتما دوست ندارم كه با گلوله يا زخم چاقو كشته شوم، ولي وقتي از صلح در جهان صحبت مي‌كنيم، داريم از چيزي حرف مي‌زنيم كه باعث يك ملال طولاني مدت مي‌شود كه در نهايت عكس‌العمل آدم‌ها را برمي‌انگيزد. بهتر است آدم‌ها برخورد بهتري با اين مساله بكنند و راه‌حل‌هاي بهتري پيدا كنند، ولي اگر قرار بر اين باشد كه زندگي ادامه پيدا كند، متاسفانه انگار جنگ لازم است تا آن ملال از بين برود و اين قصه تا زماني كه آدم‌ها راه‌حل بهتري براي مواجهه با آن پيدا نكرده‌اند ادامه دارد. يعني آدم‌ها انگار دچار ملالي مي‌شوند كه حاضرند به خاطر غلبه بر آن حتي آدم هم بكشند. يعني شايد اگر زندگي‌مان كم‌تر ملال‌آور بود، كم‌تر بلا سر هم مي‌آورديم. به نظرم هنر يكي از بهترين راه‌ها براي غلبه بر ملال است، حال چه مخاطب هنر باشي و چه توليدكننده هنر، چون مي‌تواند در درونت يك آشوب دروني ايجاد كند و كمك كند تا بر ملال غلبه كني. خيلي وقت‌ها با خودم فكر مي‌كنم كه هنر چيست، انگار يك چيز بي‌معني و بي‌فايده است، ولي به نظرم همان آنتروپي كه زندگي نياز دارد را فراهم مي‌كند. هنرمندان انگار آشوب‌طلباني هستند كه به جريان زندگي كمك مي‌كنند و شايد اگر بيشتر تحويل‌شان بگيرند، كمتر جنگ پيش بيايد. در كتاب بارها اشاره شده كه زخم‌ها با ما مي‌مانند، گويا نمي‌توان زخم را فراموش كرد... خيلي خوب مي‌شود اگر بتوان زخم را فراموش كرد. فراموش كردنش ممكن است، ولي بايد خيلي از زخم قوي‌تر باشي و بتواني آن‌قدر از زخم فاصله بگيري تا ناديده‌اش بگيري. اولين قدم شايد اين باشد كه موشكافي‌اش كني تا ببيني چه شد. خيلي موقع‌ها از ديدنش احتراز و وجودش را انكار مي‌كنيم، ولي اين كار غلط است. شايد مهم‌ترين كار مراقبت كردن از خود باشد. چون بارها از خودم پرسيدم كه چرا در فلان موقعيت قوي نبودم و اشتباه كردم. يعني هيچ‌وقت نمي‌توان آن‌قدر قوي شد كه هيچ‌كس نتواند به آدم آسيب برساند، خيلي‌ها هستند كه مي‌توانند _ اگر فرصتش را پيدا كنند _ به آدم آسيب برسانند. ولي وقتي آدم خودش را بشناسد، در يك موقعيت دوباره، وقتي احساس خطر مي‌كند، مي‌تواند فرار كند و خودش را نجات داده و از خودش مراقبت كند. اين موضوع باعث مي‌شود كه نسبت به آدم‌هاي دور و بر بدبين شوي؟ نه، اصلا. ولي ترجيح مي‌دهم آدم‌هايي كه باعث آسيب به من مي‌شوند، به محدوده‌ام وارد نشوند. تعدادي عنصر بصري در كتاب هست كه در آثار قبلي‌ات هم تكرار مي‌شدند، مثل عروسك يا اعضاي بريده شده بدن كه در كارهايت زياد تكرار مي‌شوند. اين دست‌ها و سرهاي بريده شده روي چهارپايه‌ها، چقدر ايده خودت بوده و چقدر نتيجه مرحله ويرايش عكس‌ها؟ تصوير سر روي نيمكت كه در كتاب هست، تصويري است كه لااقل از ١٢ سال پيش در ذهنم بود و از آن ايده طراحي‌هاي اكسپرسيونيستي كوچك هم كرده‌ام و هميشه فكر مي‌كردم كه اگر در يك عكس و به شكل واقعي باشد چه مي‌شود. اين تصوير، فكر و ايده اصلي من بود، چون از مدت‌ها قبل در فكرم بود و فكر مي‌كنم از همين تصوير بود كه باقي تصاوير در ذهنم شكل گرفتند. فكر مي‌كنم برايم يادآور مفهوم ملال و تصويرسازي آن هستند، شايد چون هيچ حركت يا كنشي در آن‌ها نيست. مثل «مارمولك» كه دمش را از دست مي‌دهد، ولي دمش دوباره رشد مي‌كند. به نظرم خيلي جالب است كه عضوي از بدن بريده شود و بعد دوباره رشد كند. چرا تصاوير خودت را انتخاب كردي؟ تا بيان بر ملال پيشي بگيرد؟ فكر مي‌كنم درست‌تر بود اگر خودم باشم، چون آن‌وقت براي خودم يك چالش مي‌شد. قبل‌تر فكر مي‌كردم به اينكه خودم را نقاشي كنم، ولي به اين نتيجه رسيدم كه دوست ندارم خودم را نقاشي كنم، يك حس خودشيفتگي در آن است كه اذيتم مي‌كند. دوست دارم خودم در كار باشم، ولي از مرز خودشيفتگي عبور كرده و وارد لايه‌هاي عميق‌تري از بودن شده باشد. فكر مي‌كنم مبناي توليد هنري خودشيفتگي است، ولي اين خودشيفتگي با نارسيسيسمي كه مثلا آدم‌ها در اينستاگرام بروز مي‌دهند، متفاوت است. منبع: روزنامه اعتماد   ]]> نقد و معرفی Sun, 15 Jul 2018 03:46:01 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/book/263225/زخم-مي-زنيم-مي-خوريم-زندگي-پيش-برود داستان در کما http://www.ibna.ir/fa/doc/naghli/263232/داستان-کما خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)_سید محمد هادی موسوی: کتاب "سورمه سرا" جدیدترین اثر «رامبد خانلری» است که توسط نشر آگه به چاپ رسیده است. در این یادداشت قصد داریم این اثر را از دیدگاه ساختارگرایی و پساساختارگرایی مورد نقد قراردهیم. جهت نقد و کالبدشکافی اثر، اولین سوالی که می بایست پاسخ داده شود این است که سورمه سرا، داستان بلند است یا رمان؟ اگر نظریات "باختین" را به عنوان مهم‌ترین نطریه در باب رمان مبنا قرار دهیم این کتاب، رمان محسوب نمی‌شود. روای و روایت یک‌جانبه­‌ای که پیش می­‌گیرد هرگونه «منطق گفت‌وگویی» را کنارمی­‌گذارد. همه‌چیز با روایت منحصر به فرد راوی بیان می‌شود حتی دیگر شخصیت‌ها نیز از دریچه روایت او ساخته و پرداخته می‌شوند. همچنین «چند آوایی» نیز با روایت تک‌گویی راوی، رنگ می‌بازد. هیچ ابزاری جز روایت راوی برای بررسی صحت ادعاها و ارزیابی شخصیت‌ها وجود ندارد. راوی، اجازه هیچ به هم‌ریختگی قراردادهای اجتماعی را و ظهور مفهوم «کارناوالیسم» را نیز نمی‌دهد. از این رو این اثر براساس دیدگاه باختین، رمان نیست. لذا به‌خاطر محتوا، حجم و عمق داستان‌های ارائه شده می‌بایست، اثر را «داستان بلند» در نظر گرفت. راوی داستان، «اول شخص کنشگر» با «زاویه دید بیرونی» است لذا کانونی‌سازی آن مساوی با شخصیت است که به دلیل تغییرات کانونی، راوی تاحد زیادی غیر قابل اعتماد می‌شود. ژانر داستان، «شگفت» و پاردایم روایت، «مدرن» است. تقریبا در تمام داستان، راوی نیز به صورت «شگفت راوی» (راوی مرده) روایت می‌کند اما در  فصل 10، راوی از حالت شگفت خارج می‌شود. سبک روایت در عمده اثر، «سوررئال» است. از این رو بر اساس ژانر و سبک روایت به نقد آن می‌پردازیم. انتخاب راوی کاملا مطابق با پارادایم و سبک روایت است. راوی اول شخص غیرقابل اعتماد، به پیشبرد داستان کمک می‌کند. گرچه راوی در داستان‌های سوررئال معمولا به دلایلی(بیماری روانی، استعمال موادمخدر و یا مشکلات روحی) روایتی غیرقابل اعتماد دارند لکن راوی در سورمه‌سرا، مشکل خاصی ندارد. مرگ زن و فرزند او نیز ظاهرا مشکل روحی خاصی برای راوی ایجاد نکرده که روایت او را دچار تشکیک کند یا حداقل باید گفت، مشکل و وضعیت روحی راوی به‌خاطر فقدان زن و فرزند چندان ساخته و پرداخته نیست. بهانه روایت، «تک‌گویی بیرونی» از ماجراهایی است که راوی برای یافتن نشانی از همسر مرحومش در «سورمه‌سرا» با آن‌ها مواجه می‌شود. پیرنگ داستان، مطابق با پارادایم و سبک روایت پیش می‌رود. اکثر نیروهای تخریب گر، در یک فضای مالیخویایی و ذهنی، اقدام به دوگانه‌سازی و پیشبرد داستان می‌کنند و تقریبا هیچ تقابل عینی در داستان به وجود نمی‌آید و عمده تقابل‌ها، ذهنی و وهمی است. مطابق با اکثر داستان‌های سوررئال، ضدقهرمان یا نیروی تخریب‌گر عمده‌ای وجود ندارد و هرکدام از شخصیت‌ها، نقش تقریبا یکسانی در پیشبرد داستان ایفا می‌نمایند. تقابل‌های تاریخی پیر-جوان، زن-مرد، خیر-شر، شب-روز، عاقل، دیوانه و... در کمک به پیرنگ استفاده شده‌اند. در این میان، تقابل‌های ذهنی فرد با خودش که یکی از شاخص‌های داستان‌های مدرن است، درصد اندکی را به‌خود اختصاص می‌دهد. بهتر بود تقابل‌های ذهنی که در فصل‌های آخر بیشتر می‌شوند در فصل‌های ابتدایی نیز بیشتر به‌کار گرفته می‌شدند. اصلی‌ترین مشکل پیرنگ، در فصل پایانی داستان و جایی است که راوی بعد از روایت سوررئال خود از کما خارج می‌شود. درحقیقت نویسنده با این کار، به بدترین شیوه ممکن، روایت سوررئال و جذاب خود را تبدیل به یک روایت رئالیستی می‌کند! اصلی‌ترین آسیب این مجموعه داستان در همین خروج از کما، نهفته است. گویی نویسنده به ذکاوت و فراست خواننده اعتمادی ندارد که تشخیص دهد راوی در فضای بین مرگ و زندگی در رفت و آمد است. از منظر زمان‌بندی، زمان روایت «حال» و در راستای روایت‌های مدرن است. در حقیقت با توجه به شگفتی اتفاقات و فضای سوررئال داستان، چاره‌ای جز انتخاب زمان حال نیست. گرچه بهتر بود مقاطعی که فلش‌بک زده می‌شود به‌جای زمان گذشته، نیز به شیوه زمان حال روایت می­‌شد. زمان‌بندی داستان نیز خوب است. تناسب خوبی بین ریتم و تمپو داستان وجود دارد که متناسب با پیرنگ است. لحظات حساس داستان مانند مواجهه با آبانه و هدیه نیز تمپو داستان افزایش می‌یابد. جملات کوتاه و با تمپو بالا، روایت را برعهده دارند که از این نظر مطابقت خوبی با محتوا دارند. شخصیت‌سازی‌ها گرچه صرفا از زاویه دید راوی شکل گرفته اما بسیار خوب و متناسب با فضای داستان است. گرچه غالب شخصیت‌ها، کاریکاتورهایی از شخصیت‌های اثر "بوف کور" هستند لکن همین شخصیت‌ها در فضای داستان به‌خوبی ساخته می‌شوند. اما در شخصیت‌پردازی، به جز شخصیت «پیرمرد»، شخصیت دیگری پرداخته نمی‌شود. موقعیت مکانی داستان، «دگر جا» و کاملا در راستای سبک و ژانر داستان انتخاب گردیده. گرچه تغییر مکان از سورمه‌سرا به بیمارستان به داستان ضربه وارد می‌کند لکن در مجموع از تغییر زمان و مکان بی‌جا پرهیز شده است. از نقاط قوت داستان، توصیفات جذاب و بدیعی است که برای بیان احساسات و موقعیت‌های پیچیده استفاده شده است. همچنین فضاسازی‌های داستانی با جزیی‌نگری خاص داستان‌های شگفت و فضای سیاه و مالیخویایی سبک سوررئال هماهنگ است. توصیفات جذابی مثل "تابلو زنگ‌زده"، "شیر مشما پیچ‌شده" و غیره نیز بر جذابیت لحن داستانی افزوده است. گرچه در برخی موارد علاوه بر نشان دادن موقعیت و کنش داستانی، آن را نیز بیان می‌کند که بهتر بود فقط موقعیت و کنش نشان داده شود و از بیان خودداری می‌شد. دیالوگ‌های داستانی، خوب، مختصر و در راستای پیشبرد پیرنگ است. اکثر دیالوگ‌ها، دینامیک و در جهت ارائه اطلاعات داستانی است. ارائه اطلاعات داستانی نیز هماهنگ با پیرنگ و به‌صورت تدریجی به خواننده ارائه می‌شود و از طرف دیگر هم به دلیل قوام پیرنگ، خللی در ارائه اطلاعات داستانی به‌وجود نمی‌آید. لذا دلالت‌مندی اثر، به جز بخش خارج‌شدن از کما، خوب و قابل هضم برای خواننده است. نسبت توصیف به روایت، به سمت توصیف است که مطابق بامحتوا است. در داستان‌های مدرن و شگفت، بیش از آنکه روایت پیش برنده اثر باشد، توصیف استفاده می‌شود خصوصا که این داستان در فضای سوررئال و از دریچه راوی، روایت می‌شود. از منظر روانشناسی و تعبیر رویا نیز این اثر قابل بررسی و توجه است. از آنجا که سبک سوررئال داستان با فضای تعبیر رویا همسانی دارد تلاش راوی برای «جابجایی» کردن "پیرمرد" بجای "دایی"، "آبانه" با "هدیه"، "زنِ سبقت" با "هدیه"، "سبقت" با "راوی" و مواردی از این دست می توان را مشاهده کرد. این چرخش و جایگشت‌ها بر جذابیت اثر افزوده است. در حقیقت راوی با جابجایی شخصیت‌ها، به یک مکانیسم دفاعی جهت تلقین زنده ماندن همسر و فرزند و تسکین خود متوسل می‌شود. در این راه برای جابجایی و همسر و فرزند از دست داده‌اش دست به «ادغام» یا استعاره نیز می زند. مثلا "هدیه" را با ترکیبی از "زنِ سبقت"، "ناخدا" و "آبانه" بازسازی می‌کند. یا "پیرمرد" را با ترکیبی از "دایی" (نماد مرد کامل راوی و احتمالا پدر هدیه)، و "سبقت" می‌سازد. این استفاده از ابزارهای روایی و روانشناسی کاملا در راستای سبک و پارادایم داستان است. در مجموع و به‌عنوان جمع‌بندی می‌توان گفت وحدت ارگانیک بین عناصر فرم و روایت در این کتاب وجود دارد از این رو تاثیرگذاری خوبی بر مخاطب دارد. ]]> نقد و معرفی Sun, 15 Jul 2018 19:14:50 GMT http://www.ibna.ir/fa/doc/naghli/263232/داستان-کما