شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۲
جامعه نمرده، دچار دگردیسی شده

ما اغلب «جامعه» را به‌عنوان یک ظرف آماده و پیش‌فرض می‌گیریم؛ ظرفی که دولت-ملت نام دارد و ما درون آن زندگی می‌کنیم. اما ویژگی شاخص کار «الیوت» و «ترنر» این است که بی‌پروا این ظرف را می‌شکنند.

سرویس دین‌واندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) رضا دستجردی: «درباره جامعه» به‌قلم آنتونی الیوت استاد جامعه‌شناسی دانشگاه استرالیای جنوبی و برایان اس. ترنر جامعه‌شناس بریتانیایی-استرالیایی با ترجمه علیرضا کرمانی جامعه‌شناس به‌تازگی به‌همت پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات منتشر شده است. مولفین در این کتاب، بر این ایده مهم پای فشرده‌اند که نظریه‌های ساختار، همبستگی و آفرینش، به‌نحوی پیچیده و متناقض در هم می‌آمیزند و گره می‌خورند. به‌باور کرمانی، مولفین با بیانی موجز و روشن، پیچیدگی‌های امر اجتماعی در عصر جهانی شدن فزاینده و انقلاب ارتباطات را تشریح می‌کنند. مترجم بر آن است که اهمیت این کتاب تنها در پرداختن به بنیان‌های نظری جامعه نیست، بلکه به‌ویژه در نحوه پیوند ایده جامعه با دگرگونی‌ها و تحولات شتابان جهان معاصر و نیز بازخوانی انتقادی سنت‌های جامعه‌شناختی قابل فهم است. آنچه در پی می‌آید ماحصل گفت‌وگوی ایبنا با علیرضا کرمانی است که «جامعه‌شناسی کودکی» و «ایده‌های بنیادین ژوزف شومپیتر» نیز از اوست.

***

در باب اجتماع، آثار متعددی منتشر شده است. چرا به‌سراغ ترجمه این اثر رفتید؟

در پاسخ به پرسش شما درباره چرایی انتخاب این اثر، باید بگویم که انگیزه اصلی من ریشه در مشاهده یک خلأ مفهومی عمیق و آزاردهنده در مباحثات رایج درباره جامعه ایران داشت. ماجرا از این قرار است که در سال‌های اخیر، فضای روشنفکری و رسانه‌ای ما اشباع شده است از بحث‌های داغ درباره «همبستگی اجتماعی»، «انسجام» و هشدارهای مکرر درباره «فروپاشی» یا «زوال جامعه»؛ اما در میانه این هیاهو، به نظر می‌رسید که ما یک گام اساسی و مقدماتی را فراموش کرده‌ایم و آن پرسش از خودِ چیستیِ «جامعه» است.

ما بی‌وقفه درباره سلامت یا بیماری جامعه ایران حکم صادر می‌کنیم، اما به‌ندرت می‌ایستیم تا بپرسیم وقتی امروز از «جامعه» حرف می‌زنیم، دقیقاً از چه چیزی سخن می‌گوییم و آیا درک کلاسیک ما از این مفهوم، با واقعیت‌های پیچیده جهان امروز، از جهانی‌شدن و انقلاب دیجیتال گرفته تا تحولات سیال هویتی، هم‌خوانی دارد یا خیر. کتاب «درباره جامعه» اثر الیوت و ترنر، دقیقاً دست روی همین نقطه کور می‌گذارد و نشان می‌دهد که بن‌بست‌های تحلیلی ما، ریشه در بحرانی عمیق‌تر در خود مفهوم «جامعه» دارد؛ چرا که ایده سنتی جامعه به‌مثابه یک کل یکپارچه و محدود به مرزهای دولت-ملت، دیگر برای فهم دنیای کنونی کفایت نمی‌کند.

ماکس وبر از بنیانگذاران جامعه‌شناسی

بنابراین، هدف من از ترجمه این کتاب، صرفاً افزودن عنوانی جدید به قفسه جامعه‌شناسی نبود، بلکه تلاشی بود برای وارد کردن این بحث حیاتی به فضای فکری کشور تا بتوانیم از صدور احکام کلی و شتاب‌زده درباره «فروپاشی» فراتر برویم. این کتاب در واقع دعوتی است به «نقد و بازسازی مفهوم جامعه»؛ ابزاری که به ما کمک می‌کند تا پیش از هرگونه قضاوتی، چارچوب‌های نظری‌مان را به‌روز کنیم و پیچیدگی‌های زندگی اجتماعی در ایرانِ امروز را نه با عینکِ گذشته، بلکه در بستر تحولاتِ جهانی و دیجیتال بازشناسی کنیم.

اهمیت و ویژگی شاخص کتاب چیست؟

اگر بخواهم صادقانه به پرسش شما پاسخ دهم و چکیده‌ای از تجربه زیسته‌ام با این متن را بیان کنم، باید بگویم اهمیت این اثر در «شجاعت آن در پرسش‌گری از بدیهیات» نهفته است. ببینید، ما اغلب «جامعه» را به‌عنوان یک ظرف آماده و پیش‌فرض می‌گیریم؛ ظرفی که دولت-ملت نام دارد و ما درون آن زندگی می‌کنیم. اما ویژگی شاخص کار «الیوت» و «ترنر» این است که بی‌پروا این ظرف را می‌شکنند. آن‌ها به ما می‌گویند که آن جامعه‌ای که در کتاب‌های کلاسیک جامعه‌شناسی خوانده‌ایم، آن جامعه‌ای که مرزهایش با مرزهای کشور یکی بود، دیگر وجود خارجی ندارد. اما اگر بخواهم دقیق‌تر به ویژگی‌های متمایز این اثر اشاره کنم، چند نکته برای من به عنوان مترجم بسیار برجسته بود:

اولین ویژگی، بازگشت «سوژه» است. برخلاف بسیاری از متون خشک جامعه‌شناسی که انسان‌ها را صرفاً مهره‌های یک ساختار بزرگ می‌بینند، این کتاب دغدغه «فردیت» را دارد. نویسندگان به‌زیبایی نشان می‌دهند که در دنیای دیجیتالی و جهانی‌شده امروز، چگونه هویت خود را می‌سازیم؟ مسائلی مثل جنسیت، بدن، و تغییرات نسلی در کانون توجه آن‌هاست. این نگاه انسانی به نظریه، برای من بسیار جذاب بود.

ویژگی دوم، رویکرد میان‌رشته‌ای و چندبعدی آن است. این کتاب خود را در حصار جامعه‌شناسی حبس نمی‌کند. نویسندگان با مهارت تمام، فلسفه، سیاست و مطالعات فرهنگی را به خدمت می‌گیرند تا پدیده‌هایی مثل اقتصاد الکترونیک یا شبکه‌های اجتماعی را تحلیل کنند. آن‌ها نشان می‌دهند که نمی‌توان پیچیدگی جهان امروز را تنها با یک لنز تماشا کرد.

و در نهایت، مهم‌ترین ویژگی این اثر از نظر من، «امیدواری در عین واقع‌بینی» است. کتاب با اینکه وضعیت فعلی را نقد می‌کند و حتی از مرگ جامعه کلاسیک حرف می‌زند، اما در دام ناامیدی و سیاه‌نمایی نمی‌افتد. پیام نهایی کتاب «پایان» نیست، بلکه «بازسازی» است. این اثر به ما می‌گوید که جامعه نمرده، بلکه دارد پوست می‌اندازد و در اشکال جدید جهانی و شبکه‌ای دوباره متولد می‌شود.

ترجمه این کتاب برای من تلاشی بود تا این نگاه پویا و زنده را به فضای فکری ایران منتقل کنم؛ فضایی که به‌گمانم بیش از هر زمان دیگری نیازمند عبور از کلیشه‌های قدیمی و درک شیوه‌های نوظهور زندگی جمعی است.

جایگاه رویکرد میان‌رشته‌ای در این اثر کجاست؟

به‌عنوان مترجم این اثر، باید بگویم که پرسش شما دقیقاً دست روی یکی از حیاتی‌ترین نقاط قوت کتاب گذاشته است؛ چرا که داستان «سوژه» در روایت الیوت و ترنر، داستان یک دگردیسی بزرگ و بنیادین است. زمانی که مشغول ترجمه فصل‌های مربوط به «جامعه به مثابه آفرینش» بودم، به‌وضوح دیدم که نویسندگان در حال ترسیم چهره جدیدی از انسان هستند که با تصویر پدران و مادران‌مان تفاوت دارد. اگر در مدل‌های کلاسیک (جامعه به‌مثابه ساختار)، سوژه شبیه به یک «سرباز» یا «کارمند» بود که باید در چارچوب قوانین و سلسله‌مراتب دولت-ملت عمل می‌کرد و هویتش را از جایگاهش می‌گرفت، حالا در مدل سوم که کانون توجه کتاب است، سوژه تبدیل به یک «هنرمند بازیگوش اما مضطرب» شده است.

در این نگاه تازه، سوژه دیگر «محصول» جامعه نیست، بلکه «آفریننده‌» آن است. الیوت و ترنر معتقدند در دنیای دیجیتال و جهانی‌شدن امروز که ساختارهای بیرونی (مثل شغل مادام‌العمر یا سنت‌های محلی) فروریخته‌اند، دیگر کسی به ما نمی‌گوید «کیستیم»؛ بلکه این خود سوژه است که باید مدام خود را ابداع و بازتولید کند. آن‌ها این وضعیت را با مفاهیمی مثل «خودبنیاد» و «بازاندیش» توصیف می‌کنند؛ یعنی سوژه مدام باید به خود نگاه کند، خود را نقد کند و هویتش را مثل یک اثر هنری دوباره بسازد. نکته جذاب برای من در حین ترجمه، ریشه‌شناسی این نگاه بود؛ جایی که نویسندگان برای توضیح این سوژه جدید، دست به دامان متفکرانی چون «کورنلیوس کاستوریادیس»، «فروید» و «نیچه» می‌شوند تا بگویند سوژه امروزی بیش از آنکه با «قانون» درگیر باشد، با «تخیل» و «ناخودآگاه» خودش درگیر است و می‌خواهد تمایز خود را به رخ بکشد.

با این حال، تصویر نهایی الیوت و ترنر از سوژه، تصویری دوپهلو و دراماتیک است. از یک طرف، این سوژه «کشسان» است؛ یعنی می‌تواند با تغییرات سریع جهانی‌شدن، خود را وفق دهد، هویت‌های چندگانه داشته باشد و مرزها را رد کند. اما از طرف دیگر، نویسندگان هشدار می‌دهند که این آزادی هزینه دارد: این سوژه رهاشده از بند ساختار، گرفتار «روابط کم‌عمق و گذرا» می‌شود. او آزاد است، اما امنیت روانیِ ناشی از تعلق به یک گروه سفت و سخت (چسبناک) را از دست داده است. بنابراین، جایگاه سوژه در این کتاب، جایگاه موجودی است که «محکوم به خلاقیت» است؛ او باید زندگی‌اش را بسازد، چون دیگر جامعه‌ای وجود ندارد که زندگی را حاضر و آماده به او تحویل دهد.

جامعه نمرده، دچار دگردیسی شده

برایان ترنر

در مقدمه کتاب آورده‌اید که کتاب به گفت‌وگو با سنت‌های فکری کلاسیک می‌پردازد و در عین‌حال، به مسائل روز و نظریه‌های متأخر می‌پردازد. جمع این دو چگونه امکان‌پذیر است؟

راستش را بخواهید، این دقیقاً همان گره‌گاهی بود که در طول ترجمه سطربه‌سطر کتاب، ذهن خود من را هم به‌شدت درگیر کرده بود. در نگاه اول، این کار شبیه به تلاش برای آشتی دادن آب و آتش به‌نظر می‌رسد؛ چطور می‌توانیم هم‌زمان هم به «دورکیم» و «پارسونز» که عاشق نظم و ثبات بودند وفادار باشیم و هم دست در دست نظریه‌پردازان پست‌مدرنی بگذاریم که از «مرگ جامعه» و «سیالیت محض» حرف می‌زنند؟

اما روایتی که من از دل این کتاب بیرون کشیدم و سعی کردم در ترجمه بازتاب دهم، این است که الیوت و ترنر برای این «جمع نقیضین»، از یک استراتژی بسیار هوشمندانه استفاده کرده‌اند: آن‌ها نظریه را نه به‌مثابه یک «موزه»، بلکه مثل یک «ساختمان چندطبقه» می‌بینند.

اجازه بدهید این معماری را برایتان ترسیم کنم تا ببینید این جمع چطور ممکن شده است. نویسندگان به جای اینکه بگویند «دوران کلاسیک‌ها تمام شده و باید آن‌ها را دور ریخت»، می‌گویند ما بدون ابزارهایی که کلاسیک‌ها به ما دادند، در جهان جدید «کور» هستیم. آن‌ها تاریخ جامعه‌شناسی را به سه لایه تقسیم می‌کنند که مثل حلقه‌های تنه درخت یا لایه‌های زمین‌شناسی روی هم سوار شده‌اند و هیچ‌کدام حذف نشده‌اند:

لایه اول، جامعه به مثابه «ساختار» است؛ همان نگاه کلاسیک که جامعه را مثل دولت و قوانین سفت‌وسخت می‌دید. لایه دوم، جامعه به مثابه «همبستگی» است که بر گروه‌ها و انجمن‌ها تمرکز دارد. و لایه سوم که دنیای امروز ماست، جامعه به مثابه «آفرینش» است که در آن خلاقیت فردی و شبکه‌های سیال حرف اول را می‌زنند.

پاسخ من به پرسش شما این است: جمع این دو امکان‌پذیر است، چون نویسندگان نشان می‌دهند که ما اگرچه امروز در لایه سوم (آفرینش) زندگی می‌کنیم، اما پاهایمان هنوز روی لایه‌های قبلی (ساختار و همبستگی) ایستاده است. هنر این کتاب در این است که مفاهیم کلاسیک را برمی‌دارد و آن‌ها را «تراش» می‌دهد. مثلاً مفهوم «همبستگی» را که یک مفهوم کاملاً کلاسیک است، دور نمی‌اندازند؛ بلکه می‌گویند همبستگی در گذشته «چسبناک» بود (یعنی شما به گروه‌تان چسبیده بودید و راه فراری نداشتید)، اما در دنیای دیجیتال امروز، همبستگی «کش‌سان» شده است (یعنی روابط منعطف‌ترند، اما شکننده‌تر).

بنابراین، این کتاب پلی است میان «پدربزرگ‌های جامعه‌شناسی» و «نوه‌های عصیانگرشان». الیوت و ترنر نشان می‌دهند که ما «پرسش‌ها» را از کلاسیک‌ها وام می‌گیریم (اینکه چه چیز ما را کنار هم نگه می‌دارد؟)، اما «پاسخ‌ها» را باید از دل تحولات روز و نظریه‌های متأخر بیرون بکشیم. این یعنی برای فهمیدن آشوب توییتر و هویت‌های سیال امروزی، ما هنوز به حکمت دیروز نیاز داریم، اما باید یاد بگیریم که آن حکمت را با زبان امروزی بازخوانی کنیم.

مولفین بر چه اساس معتقدند که اغلب گفتمان‌ها درباره جامعه، در دسته‌بندی سه‌گانه وی جای می‌گیرند و اصولاً ملاک این دسته‌بندی چیست؟

این پرسش شما دقیقاً ما را به «آشپزخانه» فکری نویسندگان می‌برد؛ جایی که آن‌ها مواد خام ۱۵۰ سال نظریه‌پردازی علوم اجتماعی را برداشته‌اند و در نهایت این خورش سه‌طعم را پخته‌اند. به‌عنوان مترجم، وقتی مقدمه و فصل‌های ابتدایی را واکاوی می‌کردم و سعی داشتم منطق حاکم بر کتاب را درک کنم، متوجه شدم که ملاک الیوت و ترنر برای این دسته‌بندی، یک «غربال‌گری تاریخی-تحلیلی» بوده است. آن‌ها ادعا نمی‌کنند که این دسته‌بندی وحی منزل است، اما معتقدند اگر تمام کتاب‌های جامعه‌شناسی، علوم سیاسی و فلسفه اجتماعی از قرن ۱۹ تا امروز را روی میز بریزید، پاسخ‌های متفکران به سوال بنیادین «جامعه چیست؟» از این سه حالت خارج نیست و این سه مفهوم مانند یک تور ماهیگیری بزرگ، تمام نظریات را صید می‌کنند.

تالکوت پارسونز

اجازه بدهید استدلال آن‌ها را برایتان باز کنم. ملاک اول آن‌ها برای تفکیک گفتمان‌ها، «جنس چسب اجتماعی» یا همان نیروی اتصال‌دهنده است. نویسندگان معتقدند هر متفکری که تاکنون قلم زده، جامعه را با یکی از این سه نیرو تعریف کرده است: اگر متفکری گفته است جامعه با «زور، قانون و نهادهای رسمی» سرپا مانده (مثل هابز یا پارسونز)، او را در قفسه «ساختار» می‌گذارند؛ جایی که جامعه مثل یک اسکلت فلزی بیرونی است که ما درونش هستیم. اگر متفکری گفته است جامعه با «احساسات، اخلاق و عاطفه» زنده است (مثل دورکیم)، او در قفسه «همبستگی» جای می‌گیرد؛ جایی که جامعه مثل یک روح مشترک یا چسب درونی است. و اگر متفکری (مثل کاستوریادیس یا نظریه‌پردازان شبکه‌ای) گفته است جامعه چیزی نیست جز «حرکت، ابداع مداوم و شدن»، او در قفسه «آفرینش» قرار می‌گیرد.

ملاک دوم آن‌ها، «سیر تکاملی تاریخ» است. الیوت و ترنر معتقدند این سه دسته، فقط نظری نیستند، بلکه «دوره‌های تاریخی» را هم نمایندگی می‌کنند. در دوران مدرنیته اولیه و تشکیل دولت-ملت‌ها، دغدغه اصلی «نظم» بود؛ پس گفتمان ساختار حاکم شد. در دوران میانی و ظهور جامعه مدنی، دغدغه «تعلق» بود؛ پس گفتمان هم‌بستگی اوج گرفت. و در دوران ما که عصر جهانی‌شدن و دیجیتال است، دغدغه «نوآوری و سیالیت» است؛ پس گفتمان آفرینش (Creation) کلیدواژه شده است. حتی در بخش‌هایی از متن (مانند صفحاتی که شما اشاره کردید) نویسندگان با وام‌گیری از «لوک بولتانسکی» نشان می‌دهند که چگونه تعهدات ما از حالت «چسبناک» (مربوط به دوران همبستگی سنتی) به حالت «کش‌سان» (مربوط به دوران آفرینش جدید) تغییر کرده است.

بنابراین، دلیل اینکه مولف معتقد است «اغلب گفتمان‌ها» در این سه می‌گنجند، این است که «منطق وجود اجتماعی» نمی‌تواند خارج از این سه باشد: یا نیرویی از بالا (ساختار) ما را کنترل می‌کند، یا نیرویی از درون و میان ما (همبستگی) ما را وصل می‌کند، و یا خودمان با کنش خلاقانه (آفرینش) در حال ساختن لحظه‌به‌لحظه‌ی آن هستیم. آن‌ها می‌خواهند بگویند ما نمی‌توانیم فقط یکی از این‌ها را انتخاب کنیم؛ جامعه کامل، ترکیبی از هر سه است، اما در هر دوره‌ای، یکی از آن‌ها «صدای بلندتری» داشته است.

جامعه نمرده، دچار دگردیسی شده

آنتونی الیوت

پذیرش این پیش‌فرض که جامعه از قبل وجود داشته و کنش‌ها و روابط اجتماعی آن را شکل داده‌اند، چه اشکالی در جامعه‌شناسی پدید می‌آورد؟

پذیرش این پیش‌فرض که جامعه همچون یک «موجودیت از پیش آماده» وجود داشته و کنش‌های ما صرفاً درون آن شکل گرفته‌اند، همان پاشنه آشیلی است که الیوت و ترنر در پیش‌گفتار کتاب دقیقاً بر آن دست می‌گذارند و معتقدند که این نگاه، جامعه‌شناسی را به نوعی نابینایی تحلیلی دچار کرده است. اشکال بنیادین این دیدگاه آنجاست که با «شیء‌واره کردن» جامعه، آن را به یک ظرف ثابت، یک‌پارچه و مستقل از انسان‌ها تبدیل می‌کند (معمولاً در قالب مرزهای ملی و سرزمینی) و باعث می‌شود ما نتوانیم تنوع، تکثر و اشکال متفاوت «امر اجتماعی» را درک کنیم؛ گویی جامعه یک صحنه تئاتر ساخته‌شده است و ما تنها بازیگرانی هستیم که وارد آن می‌شویم، درحالی‌که واقعیت این است که جامعه از خود کنش‌ها و فرایندهای بازتولید مداوم انسانی جدایی‌ناپذیر است. وقتی جامعه را «از پیش موجود» می‌پنداریم، عملاً قدرت «آفرینش‌گری» و ماهیت پویای سوژه‌ها را نادیده می‌گیریم و نمی‌توانیم ببینیم که چگونه در جهان معاصر، جامعه نه یک ساختار سنگی ثابت، بلکه جریانی است که لحظه‌به‌لحظه توسط خود ما ساخته و بازسازی می‌شود.

چرا مولف این واقعیت را که روابط اجتماعی دیگر به‌روشنی در چارچوب مرزهای سرزمینی دولت-ملت‌ها نمی‌گنجند از جمله تناقض‌های زمانه می‌داند؟

از نظر آنتونی الیوت و برایان ترنر، ما در میانه یک «تناقض تاریخی» یا به‌تعبیر دقیق‌تر، یک وضعیت اسکیزوفرنیک جهانی گرفتار شده‌ایم. آن‌ها این عدم‌انطباق را یکی از بزرگ‌ترین پارادوکس‌های زمانه می‌دانند، زیرا ما عملاً در جهانی زندگی می‌کنیم که دو منطق متضاد هم‌زمان بر آن حکم‌فرماست و جامعه را به دو سو می‌کشند.

داستان این تناقض از آنجا آغاز می‌شود که «واقعیت زیسته ما» تغییر کرده است؛ سرمایه، اطلاعات، فرهنگ، دوستی‌های دیجیتال و حتی خطراتی مثل تغییرات اقلیمی، دیگر هیچ احترامی برای مرزهای جغرافیایی قائل نیستند و آزادانه در حال عبور از دیوارها هستند. روابط اجتماعی ما «سیال» و جهانی شده و بدنه جامعه آن‌قدر بزرگ شده که دیگر در لباس تنگ «کشور» جا نمی‌شود. اما در سوی دیگر ماجرا، «ساختار سیاسی و حقوقی» جهان همچنان بر پاشنه قدیمی «دولت-ملت» می‌چرخد. درست در زمانی که مرزها باید بی‌معنی می‌شدند، دولت‌ها برای حفظ بقای خود در برابر امواجی مثل مهاجرت یا تروریسم، مرزها را سفت‌وسخت‌تر و امنیتی‌تر کرده‌اند.

این وضعیت، تناقضی عجیب خلق کرده است: جهان برای «گردش پول و کالا» کاملاً باز و بی‌مرز شده، اما برای «حرکت فیزیکی انسان‌ها» بسته‌تر و پلیسی‌تر شده است. مولفان معتقدند این جدایی «امر اجتماعی» از «امر سیاسی» باعث شده که ما با مشکلاتی «جهانی» (مثل بحران محیط‌زیست یا اقتصاد بی‌ثبات) دست‌وپنجه نرم کنیم، درحالی‌که ابزارهای‌مان برای حل آن‌ها (مثل قوانین مجلس یا کابینه دولت‌ها) هنوز «محلی» و محدود به مرزهای ملی هستند. بنابراین، این تناقض صرفاً یک تغییر جغرافیایی نیست، بلکه نشان‌دهنده یک بحران کارکردی است: جامعه از ظرف خود سرریز کرده، اما ظرف جدیدی (حکمرانی جهانی) برای آن ساخته نشده است و ما در این فاصله پرشتاب و اضطراب‌آور میان «جهان شبکه‌ای» و «جهان مرزبندی‌شده» معلق مانده‌ایم.

چرا جامعه‌شناسی در برابر بسیاری از مسائل اجتماعی ملموس امروز سکوت کرده یا پاسخ مبهم ارائه می‌دهد؟

بر اساس تحلیل الیوت و ترنر، سکوت یا لکنت زبان جامعه‌شناسی در برابر واقعیت‌های ملموس و پرشتاب امروز، ریشه در نوعی «ناهم‌زمانی» میان ابزار شناخت و موضوع شناخت دارد. نویسندگان استدلال می‌کنند که جامعه‌شناسی تا حد زیادی در دام یک «روایت نوستالژیک» گرفتار شده است؛ روایتی که مدام برای زوال شکل‌های قدیمی جامعه سوگواری می‌کند و به‌همین دلیل، از دیدن و فهمیدن «اشکال جدید امر اجتماعی» باز می‌ماند.

امیل دورکیم جامعه‌شناس بنیانگذار فرانسوی

ماجرا از این قرار است که «دوران طلایی جامعه»، آن‌طور که کلاسیک‌هایی مثل مارکس، وبر و دورکیم ترسیم کرده بودند، به سر آمده است. آن نظریات برای جهانی با مرزهای مشخص و ساختارهای پایدار طراحی شده بودند، اما دنیای امروز، دنیای کوچک‌سازی شرکت‌ها، برون‌سپاری‌ها، بحران‌های اقلیمی و مهاجرت‌های گسترده است که هیچ‌کدام در چارچوب‌های سنتی نمی‌گنجند. وقتی ابزارهای نظری ما متعلق به دوران دولت-ملت‌های کلاسیک باشند، اما واقعیت پیش رویمان، حاصل انقلاب ارتباطات و جهانی‌شدن افسارگسیخته باشد، جامعه‌شناسی توان تحلیل دقیق را از دست می‌دهد.

در واقع، این سکوت ناشی از بی‌توجهی نیست، بلکه ناشی از «فقدان واژگان» و کهنگی ابزارهاست؛ جامعه‌شناسی هنوز نتوانسته است کاملاً پوست‌اندازی کند و مفاهیمی بسازد که بتوانند پدیده‌هایی را که نه کاملاً ملی هستند و نه کاملاً محلی، توضیح دهد. بنابراین، در مواجهه با مسائلی حیاتی و سیاسی مثل حاشیه‌نشینی مدرن، جنگ‌های جدید یا تغییرات زیست‌محیطی، چون الگوی قدیمی ناکارآمد شده و الگوی جدید هنوز در حال زایش است، پاسخ‌ها یا کلی و مبهم می‌شوند و یا این رشته ترجیح می‌دهد در برابر پیچیدگی وضعیت سکوت کند.

به‌باور الیوت و ترنر، برای مواجهه شایسته با دگرگونی‌های حوزه و ساختار جامعه، به چه ملزوماتی نیاز است؟

به‌باور آنتونی الیوت و برایان ترنر، برای اینکه بتوانیم در برابر طوفان تغییرات ساختاری و دگرگونی‌های عظیم دوران ایستادگی کنیم و دچار سرگیجه تحلیلی نشویم، باید پیش از هر چیز از «سوگواری برای گذشته» دست برداریم. مولفان با صراحت تأکید می‌کنند که راه مواجهه شایسته با این وضعیت، تکرار مداوم «روایت‌های نوستالژیک» درباره زوال و فروپاشی جامعه و حسرت خوردن برای دوران ثبات دولت-ملت‌ها نیست؛ بلکه برعکس، جامعه‌شناسی باید جسارت آن را داشته باشد که «شکل‌های جدیدی از امر اجتماعی» را شناسایی و ارائه کند.

آنچه امروز بیش از هر زمان دیگری ضروری است، ارائه یک چارچوب نظری تازه و «بازتعریف مفهوم جامعه» است؛ تعریفی که بتواند پدیده‌های نوظهوری را که در هیچ قفسه کلاسیکی جا نمی‌شوند، از بحران‌های اقلیمی و شبکه‌های دیجیتال گرفته تا تحرک‌های عظیم جمعیتی و سیالیت هویت‌ها توضیح دهد. به‌بیانی دیگر، مولفان معتقدند به‌جای اعلام مرگ جامعه یا سکوت در برابر پیچیدگی‌ها، باید نشان داد که جامعه نمرده، بلکه دچار دگردیسی شده است و لازم است ما نیز با کنار گذاشتن کلیشه‌های قدیمی، ابزارهایمان را برای دیدن و فهمیدن این «جامعه در حال آفرینش» به‌روز کنیم تا بتوانیم پاسخ‌هایی دقیق و راه‌گشا برای مسائل حیاتی و سیاسی جهان معاصر ارائه دهیم.

برچسب‌ها

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • حمبدرضا IR ۱۲:۱۰ - ۱۴۰۴/۱۱/۲۵
    نام مصاحبه‌شونده را در روتیتر درست کنید!

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها