به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از کانورسیشن، گاه یک نامه کوتاه در روزنامه میتواند دریچهای باشد به جهانی از تردیدها. نامهای که در پاییز ۱۹۴۵ به دست جرج اورول رسید، ظاهرا چیزی جز یک درخواست ساده نبود: «آموزش علوم را بیشتر کنید.» اما اورول با همان حساسیت همیشگیاش پشت این جمله آرام، هراس بزرگی دید؛ هراسی که هنوز هم دست از سر ما برنداشته است.
اورول از نسلی بود که معجزههای علم را با پوست و استخوان لمس کرده بود. جنگ جهانی دوم، آزمایشگاهی عظیم بود که در آن علم همزمان ناجی و جلاد شد: از رادار و هواپیماهای جنگی تا بمب اتم. طبیعی بود که پس از جنگ، بسیاری خیال کنند اگر علم توانسته جنگ را ببرد، لابد میتواند صلح را هم بسازد. اما اورول زودتر از دیگران فهمید که میان «دانش بیشتر» و «خرد بیشتر» فاصلهای خطرناک وجود دارد.
پرسش او در ظاهر ساده بود: وقتی میگوییم آموزش علوم بیشتر شود، دقیقا چه میخواهیم؟ دانشمند بیشتر یا ذهن علمیتر؟ آزمایشگاههای بزرگتر یا انسانهایی که عقلانیتر فکر کنند؟ اورول به روشنی به سمت گزینه دوم متمایل بود. او با بدبینی میپرسید چرا باید تعداد فیزیکدانان را افزایش داد و نه فیلسوفان یا نویسندگان را. تجربه جنگ به او آموخته بود که دانشمند بودن، لزوما به معنای انسانیتر بودن نیست.
این نگاه، شاید در نگاه اول ضدعلم به نظر برسد، اما در حقیقت دفاعی عمیق از روح واقعی علم است. اورول با تیزبینی میگفت علم اگر فقط به مجموعهای از فرمولها و تخصصهای بسته تقلیل یابد، میتواند درست به همان اندازه خطرناک باشد که جهل. آنچه او میخواست «عادت ذهنی علمی» بود: شکاکیت، تجربهگرایی، عقلانیت. ویژگیهایی که میتوانند در ذهن یک روستایی ساده هم وجود داشته باشند، بیآنکه کسی او را دانشمند بنامد.
تناقض بزرگ عصر ما نیز همین است. هرچه دستگاههای علمی پیچیدهتر میشوند، تضمینی برای عاقلانهتر شدن جهان وجود ندارد. اورول میترسید که ستایش بیچونوچرای علم، ما را به جایی برساند که اندیشههای انسانی، ادبیات و فلسفه به حاشیه رانده شوند و جامعه در ظاهر علمیتر اما در باطن تنگنظرتر شود.
رمان «۱۹۸۴» شاید بهترین تمثیل این نگرانی باشد. دنیای آن کتاب نه دنیای سلطه علم، بلکه دنیای نابودی حقیقت است؛ جایی که آزمایش و استدلال جای خود را به ترس و دستکاری میدهند. برای اورول، علم بدون حقیقتجویی چیزی جز ابزار قدرت نیست.
اهمیت این بحث در زمانه ما دوچندان شده است. امروز که هوش مصنوعی، زیستفناوری و دادههای عظیم زندگی انسان را احاطه کردهاند، پرسش اورول همچنان زنده است: آیا ما دانشمندتر میشویم یا صرفا مجهزتر؟ آیا ذهنهایمان علمیتر میشوند یا فقط ابزارهایمان پیشرفتهتر؟
اورول در نهایت باور داشت که حقیقت، بیش از آنکه محصول آزمایشگاهها باشد، نتیجه نوعی منش فکری است. منش کسی که میکوشد جهان را «آنگونه که هست» ببیند، نه آنگونه که قدرتها میخواهند. شاید به همین دلیل بود که کتابخانه شخصیاش بیشتر ادبی بود تا علمی؛ زیرا میدانست کلمات، اگر صادقانه به کار روند، میتوانند همان کاری را بکنند که علم راستین انجام میدهد: روشن کردن تاریکیها.
نامه کوتاه سال ۱۹۴۵ به پایان رسید، اما تردید اورول همچنان در گوش تاریخ میپیچد. علم لازم است، بسیار لازم؛ اما ضروریتر از آن، انسانهایی هستند که یاد گرفته باشند علمی فکر کنند. و این درسی است که هنوز، هشتاد سال بعد، بیش از همیشه به آن نیاز داریم.
نظر شما