چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۹:۲۷
جامعه‌شناسی یا ایدئولوژی؟

رحیم محمدی معتقد است: در دوره‌های مختلف، جامعه‌شناسی در ایران به‌جای آنکه علم فهم و شناخت باشد، به ابزار انقلاب (مارکسیسم) و سپس ابزار اصلاحات تبدیل شد. این تحول، نشانه‌ای از نفهمیدن ماهیت علم است.

سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): سخن گفتن از «جامعه‌شناسی ایرانی» خود یک مسئله جامعه‌شناختی است. آیا اصلاً چنین چیزی وجود دارد؟ آیا می‌توان از جامعه‌شناسی بومی صحبت کرد، همان‌طور که از جامعه‌شناسی آمریکایی یا آلمانی سخن می‌گوییم؟ یا این‌که جامعه‌شناسی، علمی جهانشمول است که صرفاً در بسترهای مختلف به کار گرفته می‌شود؟ این پرسش، نه یک بحث واژگانی، بلکه درگیری عمیق‌تری با ماهیت دانش، هویت فکری و استقلال نظری است. در ادامه با تأکید بر تفکیک میان علم و بازتاب بومی آن، به دنبال راهی برای فهم این معما ارائه بوده‌ام از این رو با رحیم محمدی، استاد دانشگاه و مدیر گروه «جامعه‌شناسی ایران» انجمن جامعه‌شناسی ایران، درباره معنا و امکان وجود جامعه‌شناسی ایرانی گفت‌وگو کردیم که متن کامل این گفت‌وگو را می‌خوانید.

***

رحیم محمدی

از تأسیس علم جامعه‌شناسی در ایران بیش از هشتاد سال می‌گذرد. در این مدت، رشد و پیشرفت علوم اجتماعی در ایران با فراز و نشیب‌هایی همراه بوده است. جامعه‌شناسی به‌عنوان یکی از علوم اجتماعی، همواره در کانون توجه دانشگاهیان و روشنفکران و سیاست‌گذاران قرار داشته است. با این‌همه، پرسش‌های بنیادینی درباره ماهیت، کارکرد و آینده جامعه‌شناسی در ایران مطرح است. آیا سخن گفتن از «جامعه‌شناسی ایرانی» درست است؟ آیا می‌توان از نوعی جامعه‌شناسیِ بومی سخن گفت که مبتنی بر تجربه‌ی تاریخی، فرهنگی و اجتماعی ایران باشد؟ یا جامعه‌شناسی در ایران صرفاً بازتابی از نظریه‌ها و مفاهیم و الگوهای اروپایی و امریکایی است که در بستر متفاوتی پدید آمده و کار می‌کند؟

بهتر است اندکی درباره‌ی «تاریخِ جامعه‌شناسی» در اروپا و ایران بحث کنیم، چون پرسش‌های شما بیشتر نیاز دارد که ما از تاریخِ جامعه‌شناسی آغاز کنیم. اساساً جامعه‌شناسی هم مانند سایر علوم انسانی و علوم اجتماعی، با تاریخ خودش فهمیده می‌شود؛ یعنی اگر شما تاریخ جامعه‌شناسی را ندانید و نفهمید، خود جامعه‌شناسی را هم نمی‌فهمید. همان‌طور که اگر «تاریخِ فلسفه» را ندانید و نفهمید، خود فلسفه را هم درک نمی‌کنید و اگر تاریخ علم سیاست را ندانید، خود علم سیاست را هم به‌درستی درک نمی‌کنید و همینطور علم اقتصاد و بقیه را. اما علم فیزیک و شیمی این‌طور نیستند، مکانیک و زیست‌شناسی هم این‌طور نیستند. برای فهم فیزیک، نیازی نیست که استاد و دانشجوی فیزیک، تاریخ فیزیک هم بخواند و بفهمد، یا برای فهم شیمی لازم نیست تاریخ شیمی را هم بخواند و بفهمد. اما استادان و دانشجویان علوم انسانی، علوم اجتماعی و فلسفه اگر بخواهند، علم خود را به درستی بفهمند و با آن بیاندیشند و با آن پدیده‌ها و انسان‌ها و اجتماعات را از نو توضیح بدهند، باید تاریخ علم خود را هم به درستی بفهمند و تاریخِ موضوع علم‌شان را هم بفهمند. یعنی علم‌شان را در تاریخش و با تاریخش بفهمند. چون علمی مثل جامعه شناسی با تاریخ خودش یک پیوند و ارتباط حیاتی دارد و در درون تاریخ خود تکوین یافته است. بنابراین جامعه‌شناسی با تاریخش فهمیده می‌شود و اگر شما آن را از تاریخ خودش بیرون کنید و ببرید جای دیگر، فهمیده نمی‌شود و کار چندانی هم از آن برنمی‌آید و منبع فهمیدن و اندیشیدن و توضیح دادن هم نمی‌شود و نمی‌تواند مسأله‌ای را هم بفهمد و توضیح بدهد. البته ممکن است کسانی بروند در دانشگاه‌های اروپا، الفاظ و مفاهیم و نظریه‌های جامعه‌شناسی را بیاموزند و اگر زرنگ باشند خوب هم حفظ کنند و بیایند آن را به هموطنان خود انتقال بدهند، اما آن جامعه‌شناسی نمی‌تواند اینجا و اکنون را بفهمد و چیزی را در اینجا و اکنون توضیح بدهد و پدیده‌ها و مسأله‌های انسانی و اجتماعی و تاریخی ایران را درک کند و شرح بدهد.

جامعه‌شناسی یا ایدئولوژی؟
آگوست کنت

اما تا همین اواخر روشنفکران و نویسندگان و دانشگاهیان کشور ما تصورشان این بود که جامعه‌شناسی از زمانی که «گروه‌های اجتماعی ابتدایی» و «زندگیِ جمعی انسان‌ها» شکل گرفته بود، وجود داشت. خب معلوم است این تصورِ غلط، خود نشان می‌دهد که جامعه‌شناسی در اینجا فهمیده نشده بود. بله زندگی اجتماعی انسان‌ها، تاریخ بسیار طولانی دارد و از تاریخ جامعه‌شناسی هم طولانی‌تر است. ما در تاریخ اجتماعی، در آغاز با دهکده‌های کوچک و ابتدایی روبه‌رو بودیم، بعد شکل‌های پیچیده‌تری از دهکده‌ها پیدا شدند، یا کِلان‌ها و قبائل شکل گرفتند، بعد شهرهای کوچک و به دنبالش شهرهای بزرگ، بعد تمدن‌ها و مملکت‌ها. پس زندگی جمعی انسان‌ها تاریخ طولانی‌تری دارد، اما این زندگی جمعی در هر دوره و دورانی، نامی داشت که مناسب همان دوره و زمانه بود و با جهان‌بینی و دانش‌های همان دوره فهمیده می‌شد. هیچ جامعه‌شناسی هم نیامده است؛ قبیله و طایفه و عشیره را «جامعه» (society) بنامد یا روستا و شهر قدیم و تمدن را جامعه بنامد و آنها را به عنوان جامعه صورتبندی کند.

جامعه‌شناسی یا ایدئولوژی؟
ماکس وبر

فقط در یک دوران خاصی است که زندگی جمعی و گروهی انسان‌ها، جامعه و ملّت و کلانشهر نامیده شد و انسان‌ها هم سوژه و کنشگر نامیده شدند. شما اگر همین مفهوم کلانشهر را به عالمان و انسان‌های چند قرن پیش می‌گفتید، اساساً آنها درک نمی‌کردند. چون در ساختار زبان و آگاهی آنها چنین مفهومی قابل درک نبود، همین‌طور مفاهیم «جامعه» و «کنشگر». زیرا این واقعیت و مفهوم «کلانشهر» بر اساس زندگی جمعی و منطق آگاهی امروزین شکل گرفته است. شما اگر این مفاهیم را به انسان‌های پیشامدرن می‌گفتید، نمی‌فهمیدند. چون هنوز در ساختار فکری، زبانی و آگاهی آنها جامعه و کنشگر (به عنوان فرد مستقل و سوژه) شکل نگرفته بود و معنایی نداشت. بنابراین جامعه‌شناسی زمانی پدید آمد که زندگیِ جمعی انسان‌ها داشت به مرحله‌ی «جامعه شدن» می‌رسید، این مرحله زمانی است که زندگی جمعی از سطح قبیله و دهکده و جماعت و اُمت و مملکت (پادشاهی) عبور می‌کرد و به مرحله «جامعه شدن» می‌رسید. پس جامعه و جامعه‌شناسی مخلوقات مدرن هستند و این مفاهیم نیز زندگی جمعی و آگاهیِ دوران جدید را بازنمایی می‌کنند. یعنی از زمانی که انقلاب صنعتی در اروپا رخ می‌دهد و شهرهای جدید شکل می‌گیرند، طبقات اجتماعی جدید پدید می‌آیند و مهمتر از همه، از زمانی که با رنسانس و اصلاح مذهبی و عصر روشنگری، تحولات فکری و شناختی و فلسفی رخ می‌دهد و آگاهی جدید و انسان جدید (سوژه کنشگر) تکوین پیدا می‌کند. در اروپا همه‌ی این تحولات در جایی با هم تلاقی پیدا کردند و نتیجه‌اش شد، تولد جامعه‌شناسی.

جامعه‌شناسی یا ایدئولوژی؟
کارل مارکس از بنیانگذاران جامعه‌شناسی

به نظر من، این اتفاق هم در قرن نوزدهم میلادی رخ داد و پس از آن جامعه‌شناسی آهسته آهسته تکامل یافت و به موقعیت کنونی رسید. قبل از قرن نوزدهم تقریباً ما هیچ رد پای جدی از جامعه‌شناسی نداریم. ما رد پای اولیه آن را به‌شکل بسیار کم‌رنگ در آثار مونتسکیو و هگل می‌بینیم؛ خصوصاً آن‌جا که هگل از پیدا شدن «جامعه مدنی» بحث می‌کند. بعداً این اتفاق در آثار اگوست کنت پررنگ‌تر می‌شود و به دنبالش در آثار کارل مارکس و امیل دورکیم و ماکس وبر و جورج زیمل و کارل مانهایم. بنابراین جامعه‌شناسی یک علم جدید است و میوه‌ی یک تحول تاریخی در زندگی جمعی بشر اروپایی و آگاهی او است، در واقع این تحولات هم نتیجه‌ی تحول آگاهی و جهان‌بینی و فکر و فلسفه‌ی آنها بود.

حالا نگاهی کنیم به وضعیت جامعه‌شناسی در ایران… جامعه‌شناسی در ایران چه سرنوشتی پیدا کرده است؟

شما در نظر بگیرید در اواخر دوره‌ی قاجاریه و در اوایل دوره‌ی رضا شاه که بیش از ۸۰ درصد جمعیت ایران در روستاها و قبائل، زندگی کشاورزی و دامپروری داشتند و بقیه در شهرهایی کوچک و کم جمعیت با بازار و اقتصاد سنتی زندگی می‌کردند و آگاهی و تربیت‌شان نیز از جهان‌بینی دینی و شعر و عرفان و علوم قدیمه آمده بود و بیش از ۹۰ درصد این جمعیت کاملاً بی‌سواد بودند و در حد خواندن و نوشتن نیز سواد نداشتند. حالا در چنین دوره‌ای بود که جوانانی از ایران به خرج دولت یا به خرج خانواده‌ی خودشان رفتند و در فرانسه و انگلستان و سوئیس، جامعه‌شناسی و اقتصاد و جمعیت‌شناسی و حقوق و فلسفه خواندند. آیا آنها در آن زمان می‌توانستند رشته و علم خود را بفهمند و متوجه بشوند؟ معلوم است اینجا یک فاصله و گسست معرفتی و ذهنی و تربیتی و اعتقادی وجود داشت. جوانِ ایرانی در دنیایی زیسته بود که انسان اروپایی از آن گذشته بود و آن را ویران کرده بود و داشت چیزهای جدیدی به جای آن می‌ساخت یا اصلاً ساخته بود. اینجا یک پرسش اساسی هم پیدا می‌شود؛ آیا دانشجوی ایرانی آن زمان، می‌توانست متوجه این فاصله و گسست بشود؟ و این مشکل با او چه کرد؟ و بالاخره او با جامعه‌شناسی چه نسبتی برقرار کرد؟ شما نگاه کنید، در سال ۱۳۱۳ خورشیدی زمانی که دانشگاه تهران تأسیس شد، مؤسسین دانشگاه که اغلب آنها اتفاقاً علوم جدیده خوانده بودند و آنها آخرین نسل منورالفکری بودند و بعد از آن دیگر منورالفکری تکرار نشد، نتوانستند این رشته‌های جدید علوم انسانی و علوم اجتماعی و فلسفه را در دانشگاه تهران راه بدهند و به جای آنها، شعر و ادب فارسی، فلسفه‌ی اسلامی، فقه و اصول و الهیات (معقول و منقول) را در دانشکده‌های علوم انسانی دانشگاه جا دادند. تصور مؤسسان دانشگاه تهران این بود که ما نیازی به علوم انسانی و علوم اجتماعی و فلسفه‌ی مدرن نداریم و ما خودمان فلسفه و علوم انسانی غنی‌تری داریم.

جامعه‌شناسی یا ایدئولوژی؟

بعدتر هم که این رشته‌ها در حاشیه‌ی دانشکده‌ی ادبیات و دانشکده حقوق و دانشکده الهیات جای پای کوچکی برای خود باز کردند تا مدت‌ها فهمیده نشدند و بعداً بسیار بد فهمیده شدند و تبدیل شدند، به اسباب بروز خشم و عصبانیت و ستیز. مثل زمانی که جامعه‌شناسی به مثابه «مارکسیسم» فهمیده شد و مارکسیسم هم علم مبارزه فهمیده شد. من که تاریخِ جامعه‌شناسی را در ایران تماشا می‌کنم، اصلاً مدت‌ها جامعه‌شناسی و بقیه علوم اجتماعی در ایران فهمیده نشدند و تا مدت‌ها پس از «انقلاب فرهنگی» هم «جامعه» و «جامعه‌شناسی» درک نشد. فقط در همین دو سه دهه اخیر است که نشانه‌هایی از فهم جامعه و جامعه‌شناسی و علوم اجتماعی در ایران آشکار شده است و گویا «جامعه‌ی ایرانی» مقداری خود را بازسازی کرده است و اتفاقات جدیدی در حال تکوین است.

البته سخن من به معنای آن نیست که ایرانی آگاهی جدید و علوم جدیده را پس می‌زد، یا نمی‌خواست تغییر و تحول پیدا کند، لزوماً اینطور نبود. بلکه زمینِ تاریخِ ایران بسیار سفت بود و فرهنگ و زبان و اجتماع ایرانی بسیار متصلّب بودند و نمی‌توانستند تغییر و تحول را خودی کنند. اتفاقاً ایرانیان از جمله‌ی اجتماعات و کشورهایی بودند که از زمان صفویه برخی نوسازی‌های نظامی و فنی را آغاز کردند و منورالفکریِ ایران اتفاقاً یک تاریخ طولانی‌تری دارد. از زمان پیدایش منورالفکری در ایران که تقریباً یک قرن پیش از مشروطیت است، برخی مفاهیم فلسفه‌ی جدید و جامعه‌شناسی نیز وارد زبان و فکر ایرانیان شد و طبقاتی از ایرانیان در آن دوره صادقانه کوشیدند، ترقی و تجدد و قانون و مشروطیت و آزادی را بفهمند و خود و کشورشان را متحول سازند، اما ساختار ذهن و آگاهی و باور ایرانی قابل نفوذ نبود. از پیش از مشروطه، منورالفکران ایرانی با فروتنی خود را دانش‌آموز علوم و دانش‌ها و پیشرفت‌هایِ فرنگی احساس کردند و در سال ۱۲۲۶ قمری نخستین گروه از محصلان را به بریتانیا فرستادند که «علوم جدیده» یاد بگیرند. چیزهایی هم آموختند و روی آنها تأمل کردند و اشخاص و گروه‌هایی کم و بیش آگاهی خود را تازه کردند و مشروطیت را پدید آوردند و به تغییر و تحول خوشامد گفتند. اما این روند بومی هم کمی پس از مشروطیت متوقف شد و ایرانی‌ها یا طبقات و اصنافی از ایرانی‌ها حسرت گذشته را خوردند و به ادبیات و عقاید و جهان‌بینی قدیمی بازگشتند و یکباره اعتراض به ترقی و تجدد و امور جدیده را آغاز کردند.

منورالفکران چه کمکی به شکل‌گیری و فهمیدن علوم اجتماعی و جامعه‌شناسی کردند؟

اگر ما نگاهی به «تاریخِ نسبتاً طولانی جامعه‌شدنِ ایران» در دوران معاصر بیندازیم که تاریخِ جامعه‌شناسی هم بخشی از این تاریخ است، این موضوع بهتر فهمیده می‌شود. من در اینجا عمداً از واژه‌ی «منورالفکر» استفاده می‌کنم، نه «روشنفکر»؛ چون آن چیزی که در ابتدا نماینده آگاهی جدید در ایران بود، «منورالفکری» بود. واژه‌ی «روشنفکر» بعدتر و پس از مشروطه رواج یافت، روشنفکران هم تا توانستند دستاوردهای منورالفکری را نابود کردند و از یک زمانی اصلاً منورالفکران خائن تلقی شدند. ایرانیان از دوره صفویه تا دوره قاجاریه به اروپایی‌ها می‌گفتند؛ «فرنگی» یا «عیسوی». منورالفکری در اثر تماس‌ها و ارتباطات تازه‌ای پیدا شد که ایرانیان به صورت مستقیم یا غیرمستقیم با ملت‌ها و دانش‌ها و دستاوردهای فرنگی داشتند. منورالفکران چون به پرسش‌هایی خودانگیخته‌، از اوضاع ایران و تاریخ خود رسیده بودند و خود پرسش و مسأله داشتند، با همین پرسش‌ها و مسأله‌ها به سراغ فهمیدن مدرنیته و تجدد رفتند، به همین خاطر آنها در زمان خود به مراتب بهتر از نسل‌های بعدی دانشجویی و دانشگاهی توانسته بودند، مدرنیته و تجدد را بفهمند و با آن گفتگو کنند و پاسخی به پرسش‌های خود پیدا کنند. بعضی از منورالفکران مثل میرزا صالح شیرازی و فتحعلی آخوندزاده و میرزا یوسف مستشارالدوله در زمان خود توضیحاتی از اوضاع مردم و سیاست و اسلام و افکار اروپایی ارائه کردند که بی‌نظیر بود، حتی نسل‌های بعدی روشنفکری و دانشگاهی هم نتوانستند مثل آنها بیاندیشند و توضیح بدهند. ما که امروز به تاریخ آن دوره‌ها نگاه می‌کنیم، نمونه‌های قبل‌تر این افراد را می‌توانیم در کسانی مثل حزین لاهیجی، میرعبداللطیف شوشتری و ابوطالب لندنی هم ببینیم. جلوتر که می‌آییم، می‌رسیم به قائم‌مقام فراهانی پدر و پسر، عباس میرزا نایب‌السلطنه، میرزا صالح شیرازی و میرزا حبیب اصفهانی، همینطور نسل‌های بعدی. پس در ایران سنخ جدیدی از آگاهی به‌تدریج شکل گرفت و افرادی نماینده و سخنگوی این آگاهی شدند، همین اشخاص هم در جایی به ضرورت یاد گرفتن دانش‌ها و علوم جدیده‌ای که در اروپا شکل گرفته بود، پی بردند، اتفاقاً تصمیم اعزام محصل اول بار توسط عباس میرزا و قائم مقام فراهانی در تبریز گرفته شد.

جامعه‌شناسی یا ایدئولوژی؟
فتحعلی آخوندزاده

در طول مدتی که این آگاهی جدید شکل در ایران می‌گرفت، کلمات و مفاهیم جدیدی وارد زبان و فکر ایرانیان شد یا اصلاً کلماتی در زبان فارسی ساخته شد. ما شکل پخته‌تر و کامل‌تر این کلمات و مفاهیم را بعدها در آثار فتحعلی آخوندزاده می‌بینیم؛ او نویسنده و نمایشنامه‌نویس و متفکر ممتاز زمان خود بود که در آثار خود نشان داد، درک مناسبی از آگاهی مدرن و علوم جدیده پیدا کرده است و اتفاقاً برخی مفاهیم پایه‌ای فلسفه‌ی جدید و جامعه‌شناسی را می‌توان در آثار او دید. بعد از او می‌رسیم به میرزا یوسف مستشار الدوله، او مدتها سفیر ایران در روسیه و فرانسه بود که کتاب معروف «یک کلمه» را نوشت. در این کتاب و نوشته‌های این دوره، شما با واژه‌ها و مفاهیمی مثل دولت و قانون و مراحلِ ایجادِ قانون مواجه می‌شوید و با مفاهیمی چون ترقی، پیشرفت، تجدد، ملت، حقوق ملت، طبقات بالا و طبقات پائین روبه‌رو می‌شوید. امروز است که ما می‌فهمیم اینها کلمات و مفاهیم فلسفه جدید و جامعه‌شناسی هستند. این مرحله، مرحله‌ی «پیشادانشگاهیِ تاریخ جامعه‌شناسی در ایران» بود. یعنی پیش از آنکه جامعه‌شناسی به صورت رسمی وارد دانشگاه ایرانی بشود، برخی کلمات و مفاهیم جامعه‌شناختی از طریق منورالفکران، ادیبان، شاعران، سیاستمداران، سیاحان و تجار زمانه وارد فکر و زبان ایرانیان شده بود و فهم نسبتاً تازه‌ای هم ایجاد شده بود که به مشروطه‌خواهی منجر شد.

جامعه‌شناسی یا ایدئولوژی؟

اما حدود بیست‌و پنج سال بعد از انقلاب مشروطه در دوره‌ی رضاشاه که دانشگاه تهران تأسیس شد، چنانکه گفتم در این زمانْ جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی، مردم‌شناسی، جمعیت‌شناسی و اقتصاد جزء رشته‌هایی نبودند که در دانشگاه تهران پذیرفته شدند. تا اینکه بالاخره در سال ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹، نخستین‌بار یک استاد آلمانی در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، هفته‌ای دو ساعت درس «سوسیولوژی» را به زبان آلمانی شروع کرد با یک مترجم که هم‌زمان آن را به فارسی ترجمه می‌کرد. این درس برای دانشجویان رشته‌ی ادبیات بود و هنوز رشته‌ی مستقلی به نام جامعه‌شناسی هم به وجود نیامده بود. بعدها تعدادی از دانشجویان ایرانی که در فرانسه درس جامعه‌شناسی هم خوانده بودند، از جمله دکتر غلامحسین صدیقی و دکتر یحیی مهدوی به دانشگاه تهران بازگشتند و آن‌ها توانستند این سنت نوپا را ادامه بدهند؛ یعنی هفته‌ای دو ساعت در کلاس‌های ادبیات و حقوق و در دانشسرای عالی درس جامعه‌شناسی می‌دادند. این مرحله، مرحله‌ی نخست تأسیس جامعه‌شناسی در ایران بود. اما در این مرحله، نه خود جامعه‌شناسی به‌درستی فهمیده شد و نه ارتباط این مرحله با منورالفکری درک شد. ما در نوشته‌ها و گفتارهای استادان و دانشجویان این دوره، تقریباً هیچ نشانه‌ای نمی‌بینیم که آنها آثار متفکرانی چون آخوندزاده، مستشارالدوله، طالبوف و بقیه را خوانده باشند. انگار تاریخ جامعه‌شناسی پیشادانشگاهی، در جایی متوقف شده بود و جامعه‌شناسی از نو، از طریق ترجمه‌ی آثار دورکیم و شاگردان فرانسوی او از نو شروع شد.

جامعه‌شناسی یا ایدئولوژی؟
احسان نراقی

به هر حال تدریس جامعه‌شناسی حدود ۱۷- ۱۸ سال در دانشگاه تهران و دانشسرای عالی ادامه یافت، تا اینکه در سال ۱۳۳۷ خورشیدی که دکتر احسان نراقی در فرانسه جامعه‌شناسی خوانده بود، به کمک غلامحسین صدیقی «مؤسسه تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران» را تأسیس کردند، در همین دوره «گروه جامعه‌شناسی دانشگاه تهران» هم ایجاد شد. دکتر نراقی متوجه شده بود که شهرهای جدید ایران از جمله شهر تهران که پایتخت و کانون تحولات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی کشور بود، همین طور روند رشد و توسعه‌ی کشور که از سوی دولت و سازمان برنامه رهبری می‌شد، نیاز به مطالعه و کاوش علمی دارند. اما مؤسسه‌ی تحقیقات اجتماعی دانشگاه نتوانست کمک چندانی به این آرزو بکند، چون مؤسسه در درون خود به طور ناخواسته و به صورت پنهانی رویکرد مارکسیستی پیدا کرد و به تحول انقلابی دل بست. چون در این دوره از تاریخ، روشنفکری و سوسیالیسم در ایران غالب شده بود و روشنفکری دنبال یک نوع تحول انقلابی همه جانبه بود، نه یک نوع توسعه‌ی اندیشیده شده و برنامه‌ریزی شده. به هر حال در سال ۱۳۵۱ هم با ادغام موسسه‌ی تحقیقات اجتماعی و مؤسسه‌ی تعاون، «دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران» پدید آمد و این روند هم به انقلاب ۵۷ و «انقلاب فرهنگی» ختم شد و از این پس علوم اجتماعی و جامعه‌شناسی برای مدتهای طولانی به عنوان «علوم غربی» برچسب خوردند و همه به دنبال «علوم انسانی اسلامی» و «وحدت حوزه و دانشگاه» رفتند. خب من الان باید توضیح دهم که علوم اجتماعی و جامعه‌شناسی در این مراحل چه سرنوشتی در ایران پیدا کردند…

اما من اجازه می‌خواهم بحث را برگردانم به نکته‌ای که شما در ابتداء مطرح کردید؛ تحت عنوان «فهمیده نشدن جامعه‌شناسی در ایران». انگار این یک بحث مهمی است. بهتره دوباره به این بحث برگردیم و شما مقداری آن را واکاوی کنید. راستی فهمیده نشدن جامعه‌شناسی یعنی چه؟

خب این یک پرسش حیاتی است. فهمیده نشدن هم مراتب و درجاتی دارد؛ مثل این می‌ماند که شما در دانشگاه رشته و استاد و دانشجوی جامعه‌شناسی دارید، تدریس و تحصیل جامعه‌شناسی هم برقرار است، اما نه کسی جامعه‌شناسی را می‌فهمد و نه جامعه‌شناسی به «خوداندیشی» و «خودآگاهی» رسیده است و کاری هم از دست آن برنمی‌آید. در نتیجه جامعه‌شناسی، نه می‌تواند از محیط اجتماعی و انسان اجتماعی اطراف خودش یک فهم و شناختی داشته باشد نه می‌تواند آنها را بیاندیشد و توضیح بدهد، نه می‌تواند مشکلات خودش را بفهمد و تبعاً نمی‌تواند مسأله‌ها و بحران‌های زمینه و زمانه را بفهمد. البته من در اینجا باید تأکید کنم، این یک بحث سیاسی یا روشنفکری نیست. این هم نیست که من بخواهم نسل‌های پیشین دانشجویان و استادان جامعه‌شناسی را متهم به نفهمیدن کنم. یا بگویم کسانی مانع تحقق و پیشرفت جامعه‌شناسی و علوم اجتماعی در ایران شدند. نه، هیچکدام از اینها نیست. بلکه یک نوع نقد تاریخ جامعه‌شناسی در ایران و توضیح مشکل جامعه‌شناسی به مثابه یک معرفت نوظهور است. یعنی موضوع مربوط به معرفت نوظهوری به اسم جامعه‌شناسی و اهل جامعه‌شناسی در موقعیت خودشان است، مربوط به تحصیل و تربیت دانشجویان جامعه‌شناسی است، مربوط به تحصیل و تدریس و نوشته‌های جامعه‌شناسی است. اما به هر حال من که می‌گویم؛ استاد و دانشجو و مترجم و پژوهشگر و روشنفکر و روزنامه‌نگار ایرانی، جامعه‌شناسی را نفهمیدند، این حرف مسلماً آزار دهنده است و ممکن است برای بسیاری یک ادعای بی‌وجه باشد یا دست کم چنین تلقی بشود. البته من هم نمی‌خواهم بگویم، حرف من ادعایی بدون مناقشه است، مسلماً چالش‌های مهمی در اینجا هست.

این «فهمیده نشدن» چرا و چگونه اتفاق افتاد؟

این «فهم ناشدن جامعه‌شناسی» بر می‌گردد به نفهمیدنِ تاریخِ جامعه و نفهمیدنِ تاریخِ جامعه‌شناسی. ما هیچ‌وقت، تقریباً هیچ‌وقت جامعه‌شناسی را در تاریخش و با تاریخش نخوانده‌ایم. ما نه در ایران و نه حتی در اروپا و آمریکا، جامعه‌شناسی را با تاریخش و در تاریخش نخوانده‌ایم، بلکه از آنجایی شروع کرده‌ایم که بود و هست. ببینید وقتی یک دانشجوی ایرانی رفته در اروپا و امریکا جامعه‌شناسی خوانده یا انسان‌شناسی و حقوق و فلسفه خوانده آن را از جایی شروع کرده که هست و هیچ فهمی از قبل و بعد آن پیدا نکرده. من با توجه به مشاهدات و گفتگوها و مطالعاتی که داشته‌ام، حتی یک ایرانی را سراغ ندارم، چه در اروپا و آمریکا و چه در ایران، جامعه‌شناسی را «در تاریخ» و «با تاریخ» خوانده باشد و تا حدودی آن را اندیشیده باشد. وقتی جامعه‌شناسی با تاریخش خوانده نمی‌شود و تاریخ جامعه‌شناسی فهمیده نمی‌شود، خود علم هم فهمیده نمی‌شود. وقتی هم که جامعه‌شناسی فهمیده نمی‌شود، چیزهای غلطی به جای جامعه‌شناسی ساخته می‌شود که بحران تولید می‌کند. چنانکه در دوره‌ای عده‌ای گفتند؛ جامعه‌شناسی یعنی مارکسیسم و اصلاً جامعه‌شناسیِ اصیلْ مارکسیسم است. حالا مارکسیسم چیست؟ مارکسیسم هم علم مبارزه است؛ علمی است که به ما یاد می‌دهد؛ مبارزه کنیم، مبارزه طبقاتی و ایدئولوژیک کنیم و طبقات استعمارگر و استثمارگر داخلی و خارجی را نابود کنیم و طبقات استثمارشده و استعمارشده را بالا بیاوریم. خب می‌بینید، جامعه‌شناسی می‌شود علمِ مبارزه، می‌شود ابزار و ایدئولوژی جنبش و انقلاب. بعد از انقلاب ۵۷ هم که نتیجه بد شد و انتظارات برآورده نشد، جامعه‌شناسی شد علمِ اصلاحات، علم کنشگری، علم مردم‌مداری. حالا سئوال من این است؛ چرا و چگونه «انقلاب» و «اصلاح» جامعه‌شناسی ایران را تسخیر کردند؟ و جامعه‌شناسی به ابزار انقلاب و اصلاح تبدیل شد؟

منظورتان چیست؟

منظورم این است که جامعه‌شناسی دیگر از «علم بودن» کنار گذاشته شده بود و تبدیل شده بود به چیزی شبیه ابزار یا ایدئولوژی که مولِّد انقلاب و اصلاح است. جامعه‌شناسی اگر «علم» باشد، وظیفه و رسالتشْ شناختن و فهمیدن و توضیح دادن و اندیشیدن آزاد و بی‌طرفانه‌ی همه‌ی هستی‌های جمعی و تاریخی است، همه‌ی مسأله‌ها و بحران‌ها است. ببینید بعد از آنکه از دل انقلاب ۵۷، جمهوری اسلامی بیرون آمد و نتیجه آن نشد که تصور می‌رفت. از آن‌جا دوباره ما شروع کردیم که این تجربه را نقد کنیم، یا تلاش کردیم آن را به‌نوعی اصلاح کنیم و از نو سروسامان بدهیم. در این مرحله جامعه‌شناسیِ هم شد ابزار و ایدئولوژی اصلاحات، شد علم کنش و کنشگری، شد علم حل مسأله. این یعنی چه؟ یعنی جامعه‌شناسی به ما اصلاحات یاد می‌دهد، کنشگری یاد می‌دهد، مردم‌مداری یاد می‌دهد، توسعه یاد می‌دهد. نقطه‌ی آخرِ این حرف‌ها هم این شد که؛ ما به‌جای آنکه در کلاس‌های سرد و بی‌روح جامعه‌شناسی بنشینیم و فقط حرف بزنیم، یا نظریه‌ها و مفاهیم گلمبه و سلمبه بخوانیم که به هیچ دردی نمی‌خورند راست هم می‌گویند آن جامعه‌شناسی دیگر به هیچ دردی نمی‌خورد برویم به سمت بهبود وضع جامعه و سیاست، برویم به سمت کنشگری، برویم به سمت کنشگری سیاسی و مردم‌مداری تا اوضاع جامعه و سیاست و مردم را مقداری بهبود ببخشیم.

جامعه‌شناسی یا ایدئولوژی؟
امیل دورکهیم

شما اگر این اوضاع را دقیق نگاه کنید و خوب آن را بیاندیشید، یعنی ارزشِ فهمیدن و شناختن و اندیشیدن فهمیده نشده است. انگار «فهمیدن و شناختنِ علمی»، فهمیدن و شناختنِ جامعه‌شناسانه یا فهمیدن و شناختن تاریخی یک چیز بی‌اهمیت و بی‌ارزشی است. آن‌چه مهم است، عمل است. به قول معروف «به عمل کار بر آید.» به همین دلیل است، بعضی‌ها حرفی را از امیل دورکیم تکرار می‌کنند که وی در جایی گفته؛ جامعه‌شناسی اگر به درد عمل و حل مسأله نخورد، حتی یک ساعت ارزش خواندن و فکر کردن ندارد. آیا به درستی معنای این حرف، همان است که در ایران تکرار می‌شود؟ من ندیده‌ام در ایران کسی در این پرسش بیاندیشد و پاسخی بدهد. حتی ندیده‌ام کسی یک پاراگراف توضیح بدهد که شأن نزول این حرف چه بوده؟ آیا دورکیم خودش هم این طور بود؟ اما من می‌فهمم، اگر نگفته‌اند، یعنی نتوانستند بگویند. چون آن را درست نفهمیده‌اند.

بنابراین امروز عده‌ای مرتب می‌گویند؛ این حرف‌های نظری به چه درد می‌خورد؟ این مفاهیم و واژه‌های پیچیده‌ی تخصصی به چه دردی می‌خورند؟ یعنی هنوز ارزش شناخت و فهم علمی و ارزش اندیشیدن علمی روشن نشده است؛ در ایران نه ارزش خود شناختِ علمی فهمیده شده است، نه ارزش و اهمیت آن فهمیده شده است، نه حتی موجودیت شناخت علمی و تفکر علمی به رسمیت شناخته شده است. معنای این سخنان آن است که ما عقل مدرن و معرفت مدرن را نمی‌توانیم به درستی بفهمیم و بشناسیم!

جالب این‌جاست که دانشجویان جامعه‌شناسی، فارغ التحصیلان جامعه‌شناسی و حتی استادان جامعه‌شناسی می‌گویند؛ به جای این حرف‌های به درد نخور، بیایید برویم یک کاری بکنیم. بیایید برویم کاری شبیه کار روشنفکران و کنشگران و مبارزان بکنیم. یک‌جور کنشگری کنیم، یک‌جور مداخله‌ی اجتماعی کنیم، یک جور مردم را به حرکت درآوریم. برای چه؟ … برای تغییر شرایط زیست اجتماعی و سیاسی، برای دفاع از حقوق فرودستان، برای دفاع از حقوق زنان و مانند این‌ها. حالا این قبیل حرفها مدت‌ها بود در «انجمن جامعه‌شناسی ایران» گفته می‌شد. اما جدیداً از این هم جلوتر رفته‌اند و به صراحت می‌گویند؛ جامعه‌شناسی تاکنون علمِ روادار نبوده، علم عادلی نبوده. گفتند: ما با یک چیز تازه‌ای متوجه شدیم؛ این علم تاکنون به یک چشم به همه نگاه نکرده است، ناروادار بوده، غیرعادل بوده، ظالم بوده. انگار جامعه‌شناسی حزب است، یا یک حکومت مستبد است! من یک وقتی پرسیدم؛ علم هم مگر عادل و ظالم می‌شود؟ روادار و ناروادار می‌شود؟ این نشان می‌دهد؛ گویندگان این حرفها هنوز درکی از علم و شناختِ علمی و عقلِ مدرن ندارند.

جامعه‌شناسی یا ایدئولوژی؟
گئورگ زیمل

منشأ این جور فهم‌ها و بحث‌ها چه می‌تواند باشد؟

مسئله این است، ما کنت و مارکس را نمی‌فهمیم، دورکیم و وبر را نمی‌فهمیم، زیمل و مانهایم را نمی‌فهمیم و نمی‌دانیم آنها در چه تاریخی و در چه جامعه‌ای بودند؟ آنها در کدام جهان مفهومی و فکری بودند؟ نمی‌دانیم این‌ها شاگردان چه کسانی بودند؟ و با استادان خود چه کردند؟ و شاگردان اینها چه تغییراتی در آنها ایجاد کردند؟ ما هنوز به آن مرتبه‌ای از جامعه‌شناسی نرسیده‌ایم که ارزش شناختِ علمی و مستقل و استعلایی را بفهمیم و درک کنیم. جامعه‌شناسی و تاریخش را به درستی بفهمیم و جامعه شناسی را با تاریخش بخوانیم و بفهمیم و بیاندیشیم. مثلاً چرا به وجود آمد؟ در کجا و در چه مرحله‌ای به وجود آمد؟ چرا علوم و فلسفه‌های ماقبلِ جامعه‌شناسی نتوانستند کاری بکنند که به جامعه‌شناسی نیازی نباشد؟ و حالا که جامعه‌شناسی در اروپا پیدا شد و رشد کرد، چه نسبتی با ما و تاریخ ما پیدا کرد؟ یا می‌تواند پیدا کند؟ آیا جامعه‌شناسی با ایران و تاریخ ایران و انسان ایرانی می‌تواند گفتگو کند؟ ما امروز در ایران بر اساس یافته‌های باستان‌شناسی، شش هفت هزار سال تاریخ شهر و تاریخ تمدن و سیاست داریم، تاریخ حکومت و دولت داریم، دوره‌های پیشرفت داشته‌ایم، دوره‌های طولانی انحطاط داشته‌ایم. همه‌اش هم پیشرفت نبوده؛ دوره‌های طولانی تصلب و توقف، یا بازگشت به عقب یا درجا زدن هم زیاد داشته‌ایم. اجتماعات ایرانی و کشور ایران تا دوران جدید به‌نوعی ادامه‌ی تاریخ دین بوده است. از آیین مغان و میترائیسم و آیین زرتشت بگیرید تا ورود اسلام و اسلامی شدن و شیعی شدن. اسلام که به ایران آمد، در ذهن و آگاهی و فرهنگ ایرانیان، ناخواسته با زرتشت و مهرپرستی و مغان آمیخته شد و چیز تازه‌ای شکل گرفت. حافظ هنوز فکر می‌کرد، رستگاری عارفان مسلمان را مغان و دیر مغان می‌تواند ممکن کند:

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان

می‌دهند آبی و دل‌ها را توانگر می‌کنند.

در غزل دیگر می‌گوید:

دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

گرم ترانه‌ی چنگ صبوح نیست چه باک؟

یعنی این اسلامی که در ایران و ایرانیان شکل گرفت، دیگر آن اسلامی نیست که مثلاً در حجاز و مصر و شام ظهور کرده بود. به همین دلیل است که برخی متفکران برای این پدیده نام خاصی گذاشتند. مثلاً هانری کربن از «اسلام ایرانی» سخن گفت، انگار ما یک اسلام حجازی داریم و یک اسلام ایرانی.

جامعه‌شناسی یا ایدئولوژی؟

اما ایران از یک جایی ضرورتاً تجدد را هم آغاز کرد و در یک مقطعی انقلاب مشروطه هم کرد، تجدد ایرانی هم تکوین یافته یا در حال تکوین است. خب آیا جامعه‌شناسی می‌تواند اینها را بفهمد و بشناسد و از نو به زبان خودش توضیح بدهد؟ انقلاب مشروطه یک جور نقد خود بود، یک جور واسازی خود بود. اگر از منظر آگاهی و جهان‌بینی به مشروطیت نگاه کنیم، مشروطه نوعی ویران‌سازی خویشتن بود به امید ساختن دوباره‌ی خویشتن. جامعه ایرانی در آئینه‌ی مشروطیت خودش را نقد و واسازی کرد. حالا جامعه‌شناسی چه نسبتی می‌تواند با چنین جامعه‌ای داشته باشد؟ مثلاً مارکس می‌گوید در اروپا پدیده‌ای به نام سرمایه‌داری یا کاپیتالیسم تکوین یافت و همین کاپیتالیسم منطق تغییر تاریخ اروپا را به دست گرفت. سرمایه‌داری همه‌چیز را از سیاست گرفته تا دین‌، فرهنگ، انقلاب و حتی شیوه فکر کردن را، از لایه‌های زیرین تا روئین را تحت تأثیر قرار داد و آنها را از نو سامان داد. همان مارکسی که این حرف را زده بود، وقتی به شرق و ایران رسید به‌تبَع سنتی که از یونان و روم تا هگل پیش آمده، نیاندیشیده گفت: «استبداد شرقی». خب ما با این برچسب‌کاری چه کار کنیم؟ چرا باید تاریخ ایران به استبداد شرقی فروکاسته شود؟ ویتفوگل، آن مارکسیست مشهور که کتابش زمانی در ایران بسیار خوانده می‌شد و الان دیگر خوانده نمی‌شود، او جامعه ایران را در عمل پنهان کرد و نگذاشت این تاریخ مستقلاً و آزادانه و استعلایی شناخته شود و اندیشیده شود. یا ماکس وبر وقتی می‌گوید: تاریخ جدید اروپا، تاریخ عقلانیت است. این صورت جدیدی از عقل و عقلانیت است که در تاریخ جدید اروپا ظهور کرد و به‌تدریج تمدن مدرن را ساخت و این عقلانیت، اصلاً عقل یونانی و رومی و قرون وسطایی هم نیست. یا دورکیم وقتی از همبستگی ارگانیک حرف می‌زند، می‌گوید در جامعه جدید، در شهر جدید و در کلانشهر، فردیت و فرد جدیدی ظهور کرده است. قبلاً همه افراد عضوی از یک جمع بودند: یک جمع خاندانی، یک جمع خانوادگی و قبیله‌ای، یک جمع مذهبی و کلیسایی. اما در جامعه جدید، فرد از دل این جمع‌ها بیرون زد و عضویت خود را در آنها باطل کرد. اما این فرد وقتی تنها شد، شروع کرد جمع‌های جدیدی ساختن و از اینجا به بعد شهروندی و جامعه مدنی و دولت و ملت شکل گرفتند و اتحادهای جدیدی از عضویت افراد مستقل و آزاد تکوین یافت. این وحدت و اتحاد دیگر بر اساس پیوندهای سنتی نیست، بلکه براساس منافع و فواید جدید است. از اینجا به بعد سیاست مشترک، فرهنگ مشترک، توسعه، تمدن و کلانشهر معنای دیگری یافتند. بنابراین این وحدت جدید از نوع «ارگانیک» است، همبستگی‌ای بر اساس منافع و زیان‌های افراد است. این می‌شود؛ وحدت ارگانیک؛ نه وحدت مکانیکی قدیم. حالا سؤال این است: این تبیین‌ها و توضیحات با جامعه و تاریخ ایران چه نسبتی دارند؟ آیا ایرانی‌ها توانسته‌اند از مسجد، از مکه و مدینه، از خاندان پیامبر یا طایفه و قبیله و خانواده‌ی خود بیرون بیایند؟ کی و کجا این اتفاق افتاد؟ آیا انقلاب مشروطه آغاز چنین اتفاقی بود؟

پس من می‌خواهم بگویم؛ ما اگر ارزش و اهمیت شناختِ علمی و شناختِ جامعه‌شناسانه را درک نکنیم، نمی‌توانیم هیچ نسبتی هم با علوم اجتماعی و انسانی برقرار کنیم. ولی هنوز در مدرسه و دانشگاه و فرهنگ ما، علم‌باوری و علم‌دوستی تکوین نیافته است. انگار در ذهن دانش‌آموز و دانشجو و معلم و استاد، شناختن و فهمیدن علمی اهمیتی ندارد، اندیشیدن و پژوهش کردن و در دانشگاه نشستن و پژوهش کردن و فکر کردن چیز بی‌اهمیتی است. پس او باید دنبال کنشگری و مبارزه و مردم‌مداری و انقلاب و اصلاحات و اینجور چیزها برود. چرا برای ما اهمیت و ارزش علم و شناخت علمی کشف نشده است؟ چرا تفکر علمی و تفکر دانشگاهی برای ما بی‌اهمیت است؟

جامعه‌شناسی یا ایدئولوژی؟

فهمیدن و شناختن علمی چگونه ممکن می‌شود؟

این پرسش مهمی است. شما اگر تاریخ معرفت و شناخت را در تاریخ تحولات اروپا نگاه کنید، یک‌جا اتفاق مهمی رخ داد و آن این بود که شناختن و فهمیدن، به‌طور مستقل برای دانشمندان و فیلسوفان و ریاضی‌دانان موضوعیت پیدا کرد و «شناخت» تبدیل شد به موضوع پرسش و اندیشیدن. شناخت و معرفت از میوه‌های عقل و عقلانیت است، شما اگر فلسفه‌ی دکارت و کانت را از اول تا آخر بخوانید و بفهمید، می‌بینید که موضوعش نه مدینه است، نه سیاست است، نه تمدن است، نه عقب‌ماندگی است و نه پیشرفت است. فقط می‌پرسند: فهم چیست؟ شناخت چیست؟ عقل چیست؟ چه نوع شناختی اهمیت دارد؟ چه نوع شناختی معتبر است؟ آیا روشِ شناخت بر چیستیِ شناخت تأثیر می‌گذارد؟ یا شما آثار کارل مانهایم و ماکس شلر را ببینید. برای آنها یک جایی خود عقل و شناخت و آگاهی موضوعیت یافت. آنها از خود پرسیدند؛ کدام شناخت و کدام عقل معتبر و راستگو است؟ حالا من از خودمان می‌پرسم: اگر جامعه‌شناس و استاد و دانشجو به مرتبه‌ی تشخیص نرسیده باشد و تشخیص درست عقلی و علمی پیدا نکند، او چطور می‌تواند بفهمد که تبعیض چیه؟ و به چه کسی یا چه گروهی تبعیض روا شده؟ و منبع این تبعیض‌ها چه عوامل و شرایطی است؟ اگر شما علم و فلسفه نفهمیده باشید، تبعاً قوه‌ی تشخیص هم ندارید. آنوقت همه‌ی تشخیص‌هایتان غلط از آب درمی‌آید. انقلاب بکنید غلط از آب درمی‌آید، اصلاحات بکنید غلط از آب درمی‌آید، توسعه درست کنید غلط از آب درمی‌آید، دنبال آزادی و دموکراسی بروید غلط از آب در می‌آید. به قول قدما؛ از سر قضا و قدر سرکنگبین صفرا می‌افزاید. آیا ما اصلاً به اینجور چیزها فکر می‌کنیم؟ پس می‌بینید که فهمیده نشدن جامعه‌شناسی و علوم اجتماعی با چه چیزهایی ارتباط دارد. اگر نمایندگان فکری و علمی یک جامعه، قوه‌ی تمییز درست از غلط را نداشته باشند، یا توان تشخیص به‌هنگام را از نابهنگام نداشته باشند و بگویند ما می‌خواهیم سیاست را عوض کنیم، جامعه را بهتر کنیم و فرهنگ را بهتر کنیم، نتیجه‌اش همان چیزی می‌شود که ما بارها در تاریخ معاصر خودمان دیده‌ایم.

جامعه‌شناسی یا ایدئولوژی؟

پس اگر علوم و دانشگاه و دانشگاهیانْ کار خودشان را نکنند که همان شناخت علمی و فلسفی و ریاضیاتی است، آن وقت چه کسی کار اینها را بکند؟ شما اگر علم و عقل نداشته باشد و فقط نیت خوب داشته باشید، این نیت‌ها شما را هلاک خواهند کرد. زمانی واقعاً اشخاصی دلشان می‌سوخت و احساس مسئولیت می‌کردند و صادقانه کاری می‌کردند. اما در غیاب قوه‌ی تشخیص و در غیاب علم و شناخت جامعه‌شناسانه، همه‌ی آن کارها نتایج ویرانگری به بار آوردند. من این را نه از سر بدبینی می‌گویم، نه از سر بددلی، نه از سر بی‌انصافی. از سر تجربه‌ی تاریخ معاصر ایران می‌گویم. تاریخ ایران اینها را نشان می‌دهد. هر وقت که کنش اجتماعی و مبارزه‌ی سیاسی و نیز تغییرخواهی و تحول‌خواهی از فهم و شناخت جلوتر زده، نتیجه‌اش فاجعه بوده است. هر جا که عَمل از علم جلو زده، بحران تولید شده است.

خب در این میان کار جامعه‌شناسی و جامعه‌شناس چیست؟

من اصرار دارم بگویم جامعه‌شناسی اگر قرار است کاری بکند، پیش از هر چیز باید خودش را بفهمد. باید خودش را بشناسد؟ یعنی جامعه‌شناسی خود را موضوعِ پرسش خودش بکند. بفهمد چی هست؟ از کجا آمده؟ چرا آمده؟ کارش چیست؟ با چه مسأله و بحرانی مواجه است؟ و چه مسأله و بحرانی را می‌خواهد بشناسد؟ اگر جامعه‌شناسی نفهمد که چرا در قرن نوزده در اروپا شکل گرفته، اگر نداند که نسبتش با انقلاب فرانسه چیست، نسبتش با سرمایه‌داری چیست، نسبتش با دین چیست، نسبتش با شهر مدرن چیست، نسبتش با فرد و نهاد چیست، آن‌وقت به «خودآگاهی» نمی‌رسد، نمی‌تواند بفهمد که به چه کار جامعه‌ای مثل ایران می‌آید؟ به چه کار انسان ایرانی می‌آید؟ و اینجا و اکنون چه نوع موقعیتی است؟ ما در ایران یک وقت کار را بسیار ساده کردیم: گفتیم علوم انسانی و اجتماعی و جامعه‌شناسی، علوم غربی هستند و به درد ما نمی‌خورند. امروز هم هنوز از این علوم فهم انتقادی و سنجشگرانه پیدا نکرده‌ایم. فهم انتقادی یعنی بتوانیم بسنجیم و تشخیص دهیم و بپرسیم. تا زمانی که جامعه‌شناسی و علوم اجتماعی در این زمینه و زمانه یا در اینجا و اکنون به خوداندیشی و خودآگاهی نرسند، یعنی فهمیده نشده‌اند. بنابراین شما امروز هم وقتی می‌بینید که در کلاس‌های جامعه‌شناسی یا در سخنرانی‌ها یا در سمینارها و نشست‌های علمی، مدام از کنشگری، کنشگری مرزی، از مداخله اجتماعی، از تعهد اجتماعی، از مردم‌مداری، از اصلاح، از اعتراض و از این چیزها حرف زده می‌شود، اما کسی از خود نمی‌پرسد؛ ما با کدام علم و با کدام عقل و تشخیص این کارها را بکنیم؟ این یعنی هنوز جامعه‌شناسی فهمیده نشده است. یعنی ما هنوز مسأله‌مان این نیست که «جامعه‌شناسی چیست؟»، «شناختن جامعه‌شناسانه یعنی چه؟»، «اندیشیدن جامعه‌شناسانه یعنی چه؟» و «آیا اصلاً ما می‌توانیم جامعه‌شناسانه بیاندیشیم یا نه؟»

جامعه‌شناسی یا ایدئولوژی؟

در واقع شما دارید یک نوع نقد جامعه‌شناسی ایران می‌کنید؟

ببینید، من وقتی این حرف‌ها را می‌گویم، دارم از درونِ تاریخِ جامعه‌شناسی ایران خبر می‌دهم. نقدی هم که می‌کنم، نقد سیاسی نیست. بحث این نیست که فلان نهاد یا فلان قدرت مانع جامعه‌شناسی شده‌اند. این نقد برمی‌گردد به کسانی که دانشجوی جامعه‌شناسی بوده‌اند، استاد جامعه‌شناسی بوده‌اند، پژوهشگر بوده‌اند، مترجم بوده‌اند، یا این متون را خوانده‌اند و تدریس کرده‌اند. در واقع من دارم علم و دانشگاه را نقد می‌کنم. ما اصلاً یک بار جدی ننشسته‌ایم از خودمان بپرسیم: مسأله «فهمیدن» در جامعه‌شناسی ما چیست؟ مشکل «شناختن» در جامعه‌شناسی ما چیست؟ مشکل «اندیشیدن و تأمل» در جامعه‌شناسی ما چیست؟ اگر پاسخ این دست پرسش‌ها روشن نشده باشد، آن وقت هر عملی هم انجام دهیم، هر مداخله‌ای هم بکنیم، هر کنشگری هم بکنیم، یا هر اصلاحی هم بکنیم، در بهترین حالت بدبیاری خواهد داشت. به همین دلیل من فکر می‌کنم قبل از اینکه ما مدام از دموکراسی، آزادی، توسعه، عدالت، برابری، رفع تبعیض، اصلاحات، انقلاب و از این چیزها حرف بزنیم، باید یک قدم به عقب برگردیم و از خود بپرسیم: ما با علم و فلسفه و عقل و دانشگاه چه کرده‌ایم؟ آیا ما دانشمند و فیلسوف و جامعه‌شناس شده‌ایم؟ آیا تشخیص‌های ما عقلانی و درست است؟ شجاعانه باید بگوییم؛ ما تاکنون از این چیزهای اساسی و بنیادی نه چیزی پرسیده‌ایم و نه چیز درست و درمانی می‌دانیم. بلکه این چیزها برای ما بسیار خسته‌کننده بوده‌اند. به همین دلیل است که من به «ارزش ذاتی فهمیدن»، «ارزش ذاتی شناختن و اندیشیدن»، تأکید می‌کنم. خود شناخت و تفکر و خرد ارزش مستقل دارند؛ نه فقط به‌خاطر اینکه بعداً چه نتیجه‌ای از آنها حاصل خواهد شد؟ یا چه اصلاحی و چه توسعه‌ای از دل آنها بیرون خواهد آمد، یا چه بهبود و رفاهی از آنها حاصل خواهد شد؟ اگر مدام بپرسیم «این چه فایده و سود عملی دارد؟»، «این چه پولی برای ما می‌آورد؟»، «این چه رفاه و ترقی تولید می‌کند؟»، عملاً راه فهمیدن و شناختن مستقل را از همان اول برای خود و جامعه خودمان می‌بندیم.

من فکر می‌کنم تا وقتی ما به این مرحله نرسیده‌ایم، تا وقتی جامعه‌شناسی در ایران به مرتبه‌ای نرسیده که خودش را با تاریخش، با منطقش و با مسئله‌هایش بفهمد، هرچه هم از کنشگری و بهبود و مداخله اجتماعی حرف بزنیم، بیشتر شبیه این است که قبل از رسیدن به بلوغ، بخواهیم نقش بزرگسالان را بازی کنیم. این چیزها بارها در تاریخ ما اتفاق افتاده است، در دانشگاه ما اتفاق افتاده است. نیت‌ها الزاماً بد نبودند، اما جاهل بودند و علم نداشتند. وقتی قوه‌ی تشخیص وجود نداشته باشد، وقتی علم وجود نداشته باشد، وقتی فهم و شناختِ تاریخی و جامعه‌شناسانه و فلسفی وجود نداشته باشد، نتیجه همیشه معکوس می‌شود و همه چیز اشتباه از آب در می‌آید.

جامعه‌شناسی یا ایدئولوژی؟

پس من نمی‌گویم جامعه‌شناس، استاد جامعه‌شناسی، پژوهشگر جامعه‌شناسی و دانشجوی جامعه‌شناسی نباید تبعیض را ببیند، نباید از ستم حرف بزند، نباید از بی‌عدالتی انتقاد کند، نباید استبداد را نقد کند. بحث من این نیست. بحث من این است که دیدنِ تبعیض، فهمیدنِ ستم، تشخیصِ بی‌عدالتی، شناختن استبداد، خودشان مستلزم علم و عقل‌اند. مستلزم قوه تمییزند. مستلزم شناخت و تفکر علمی‌اند. اگر این علم وجود نداشته باشد، اگر این قوه‌ی تشخیص شکل نگرفته باشد، آن‌وقت تشخیص‌ها و اقدام‌ها همه غلط از آب درمی‌آیند. هر کار خوبی بخواهید بکنید ضرر و بدبختی تولید می‌کند. همه چیز از قبل هم خراب‌تر می‌شود و سرکنگبین صفرا می‌افزاید. به همین دلیل است که من مدام برمی‌گردم به این نقطه: اگر نمایندگان فکری و علمی یک جامعه؛ یعنی جامعه‌شناسان، فیلسوفان، انسان‌شناسان، حقوقدانان و تاریخ‌دانان، علمِ تشخیص درست از نادرست را نداشته باشند، اگر توان تشخیص صحیح از سقیم را نداشته باشند و بعد بخواهند نسخه‌های بزرگ اجتماعی و سیاسی بپیچند، نتیجه همان می‌شود که بارها دیده‌ایم. ما هنوز انگار صبر و تحمل کار نظری و مفهومی و اندیشه‌ای را نداریم، صبر و تحمل کار علمی و دانشگاهی خالص را نداریم، و این کارها را اتلاف وقت می‌دانیم.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها