سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، منا محمدنژاد: «امیر ساباطِ» محمدعلی علومی را میتوان یکی از نمونههای شاخص رمان رئالیسم جادویی در ادبیات معاصر ایران دانست؛ رمانی که در آن امر شگفت نه بهعنوان استثنا، بلکه بهمثابه جزئی طبیعی از زندگی روزمره حضور دارد. در این جهان، اجنه، اشباح، حیوانات نمادین، گفتوگو با سنگها و رخدادهای فراواقعی، نهتنها باورپذیرند، بلکه بخشی از منطق درونی روایت را شکل میدهند. واقعیت در امیر ساباط امری چندلایه است؛ واقعیتی که در سطحی تاریخی و اجتماعی جریان دارد و همزمان در لایهای اسطورهای و ناخودآگاه جمعی نفس میکشد. این رمان که بهعنوان یکی از کاندیداهای جایزه جلال آلاحمد معرفی شد، نشان از اهمیت و اعتبار ادبی آن در میان آثار معاصر دارد و گواهی است بر توانایی علومی در پیوند دادن تخیل، اسطوره و نقد اجتماعی در قالبی تازه و بدیع.
رمان در مرزهای لغزان زمان و مکان، خواب و بیداری، اکنون و گذشته ساخته میشود. روایت همزمان بیزمان و زمانمند است؛ گویی تاریخ در آن نه خطی، بلکه دَوَرانی و بازگشتپذیر است. جهان داستان بر شانه جغرافیایی قرار میگیرد که بهظاهر آشناست اما هرگز بهطور کامل در نقشه تثبیت نمیشود. «سغارستان»، مرکز ثقل روایت، نه بهتمامی در جغرافیای کرمان میگنجد و نه در مرزهای رسمی ایران؛ مکانی است میان واقعیت و خیال، تاریخ و افسانه. این مکان خیالی، همچون حافظهای جمعی، تمامی تحولات شخصیتها و نیروهای داستانی را در خود جذب میکند. هرچند روایت با حرکت شخصیتها به کرمان، تهران و فضاهای واقعی گسترش مییابد اما مرکزیت مکان همواره با سغارستان باقی میماند؛ گویی همه مسیرها، حتی در دل واقعیت عینی، دوباره به این جغرافیای اسطورهای بازمیگردند.

دو راه، دو سرنوشت
در کانون این جهان، دو شخصیت محوری قرار دارند: امیر ساباط و موسیخان عامر. اگرچه عنوان رمان نام امیر را بر خود دارد، بخش قابلتوجهی از روایت به موسیخان اختصاص یافته است. موسیخان شخصیتی جاهطلب، قدرتطلب و بیپرواست که برای رسیدن به اهدافش از هیچ رذیلتی پرهیز نمیکند. او تجسم ارادهای افسارگسیخته برای سلطه است؛ انسانی که اخلاق، تاریخ و انسانهای پیرامون خود را نه بهمثابه ارزش، بلکه بهعنوان ابزار میبیند.
در برابر او، امیر ساباط قرار دارد؛ شخصیتی که نوجوانی و جوانیاش در دوستی و همراهی با موسیخان سپری میشود اما در نقطهای تعیینکننده راه خود را از او جدا میکند. این جدایی را میتوان یکی از مهمترین نقاط عطف رمان دانست؛ شکافی بنیادین میان دو شیوه زیستن: زیستن مبتنی بر قدرت و زیستن مبتنی بر امتناع، فاصله گرفتن از خشونت و تن ندادن به منطق سلطه. علومی این گسست را بهصورت حادثهای دفعی روایت نمیکند، بلکه آن را در دل شبکهای از اوجها و فرودهای روایی میپروراند. مسیر مشترک امیر و موسیخان، بهتدریج به دو سرنوشت ناهمسان ختم میشود؛ گویی از همان آغاز، تقدیر این دو در یک مسیر آغاز شده اما به دو افق کاملاً متفاوت انجامیده است. بدینسان، تقابل این دو شخصیت، صرفاً تقابلی فردی نیست، بلکه بازتابی از دو منطق تاریخی و اخلاقی متضاد است.
غار سغارستان نه تنها مرکز جغرافیایی روایت، بلکه موتیف اصلی داستان و محور تحول شخصیتی دو قهرمان است. موسیخان در این غار، مارهای گرزهای خود را پیدا و پرورش میدهد؛ موجوداتی که نماد میل او به سلطه و خشونتاند و در نهایت به ابزار تهدید و قدرت جامعه بدل میشوند. از سوی دیگر، امیر ساباط در همان مکان با یک فرزانه اساطیری و دو نوجوان تار مینوازد و میخواند؛ تجربهای که او را به سوی شعر، تفکر و بازسازی درونی هدایت میکند. غار سغارستان بهمثابه موتیف داستان، گذرگاه اخلاقی و روانی شخصیتهاست؛ جایی که مسیر زندگی موسیخان به خشونت و جاهطلبی ختم میشود و مسیر امیر ساباط به اندیشه و هنر میرسد. هر خط روایی در رمان، چه حمله مارها، چه تحول بشیر، چه سرنوشت خانواده درویش چوپان، بازتابی از حضور این مکان و قدرت نمادین آن است. به این ترتیب، غار نه تنها محیط، بلکه نماد تمایز اخلاقی و شکلدهنده به هویت شخصیتهاست.
روایت در «امیر ساباط» بهشکلی سیال و چندصدا پیش میرود. داستان از دهان شخصیتهایی بیرون میآید که خود در وضعیت تعلیق میان خواب و بیداری قرار دارند. بیبی مروارید، کنیز سیاه و متروک و کلیحیای گورکن در شبی زمستانی و پرهیاهوی باد روایت میگویند؛ جلال، راوی واسط، در بالاخانه رستورانش آن روایت مغشوش را برای راوی و دیگر دوستانش بازگو میکند و راوی اصلی، نیمهخواب و با شنوایی ناقص، روایت را بهصورتی درهمریخته دریافت میکند. این زنجیره گفتن و شنیدن، روایت را از ثبات تهی میکند و آن را به امری سیال و ناپایدار بدل میسازد؛ روایتی که هیچگاه به مالکیت یک صدا درنمیآید و مدام میان راویان مختلف دستبهدست میشود.
وجه تسمیه «ساباط» درک این ساختار را ژرفتر میکند. «ساباط»، دالانهای سرپوشیده معماری مناطق گرمسیری، فضایی برای عبور، سایه و تعلیق است؛ جایی میان درون و بیرون، روشنایی و تاریکی. خود رمان نیز چنین کارکردی دارد: دالانی روایی که خواننده را از لایههای مختلف تاریخ، اسطوره و زیست روزمره عبور میدهد. نویسنده در پس توصیفات خود ارجاعاتی به حمله قاجار به کرمان و درآوردن چشمهای مردم آن نیز و البته دلاوریهای برخی خانها در مقابل ظلم حکومت دارد.
«امیر ساباط» در اصل روایتی است از «تاریخ آدمهای بینام»؛ انسانهایی که در روایت رسمی جایی ندارند و علومی با بیاعتنایی آگاهانه به تاریخ مسلط، آنها را به مرکز داستان میآورد. رئالیسم جادویی رمان در حضور نشانهها و موجودات نمادین به اوج میرسد. عقاب عظیمی که بر فراز غار سغارستان به پرواز درمیآید، تنها یک پرنده نیست؛ بلکه نمادی از قدرت، سلطه و نظارت است، نیرویی که از بالا بر سرنوشت مکان و آدمها سایه میافکند. در سوی دیگر، دو مار گرزهای که موسیخان در خانه خود پرورش میدهد، تصویری فشرده از خشونت، شرّ اهلیشده و میل به ترسافکنیاند؛ شری که نه در بیرون، بلکه در حریم خصوصی قدرت رشد میکند. این حیوانات، امتداد روان موسیخاناند و بهنوعی چهره حیوانی میل او به سلطه را مجسم میکنند.
شخصیتپردازی در رمان، بیش از آنکه متکی بر توصیف مستقیم باشد، بر زبان، صدا و نسبت شخصیت با مکان استوار است. هر شخصیت با نحوه سخن گفتن، زیست جغرافیایی و حتی نام خود تعریف میشود. نامها از منوچهرخان و سهراب دیوانه گرفته تا بیبی مروارید و کلیحیای گورکن، حامل بار اسطورهای، طعنهآمیز و نمادیناند و در شکلدهی هویت شخصیتها نقشی اساسی دارند. حتی گفتوگوی سهراب و قدیر با سنگها، رمان را به لایهای شمنی پیوند میزند؛ جایی که اشیا نیز واجد صدا و معنا میشوند.
اتمسفر تاریک
فضاسازی رمان، تیره، انباشته و عمیقاً حسی است: تاریکیهای فشرده، صداهای خفه، بوهای چرک، نورهایی که گاه پرزور و گاه حریروار میتابند، اشباح سرگردان و اجنهوار. این اتمسفر نه تزئینی است و نه صرفاً پسزمینه، بلکه عنصری فعال در پیشبرد ایده رمان بهشمار میآید و با منطق رئالیسم جادویی پیوندی ارگانیک دارد. از این منظر، «امیر ساباط» رمانی ایدهمحور و چندلایه است که در آن شخصیت، مکان، زبان، نماد و فضا همگی در خدمت بازنمایی تاریخی نانوشته قرار میگیرند؛ تاریخی از انسانهایی که در سایه زیستهاند. علومی نشان میدهد شر، قدرت و پرهیز، نهتنها در کنش انسانها، بلکه در جانِ مکانها، در معماری یک ساباط، در پرواز یک عقاب و در خزیدن دو مار نیز خود را آشکار میکنند.
یکی از رخدادهای تعیینکننده و بهشدت نمادین رمان، حمله مارها به شهر پس از رفتن موسیخان است؛ رخدادی که پیشتر خودِ موسیخان آن را پیشبینی کرده بود. این پیشگویی، نه از جنس غیبگویی ساده، بلکه امتداد شناخت عمیق او از منطق قدرت و خشونتی است که سالها در سغارستان پرورده است. مارها که پیشتر در خانه موسیخان نگهداری میشدند، به شهر هجوم میآورند. در منطق رئالیسم جادویی رمان، این هجوم نه استعارهای صرف، بلکه رخدادی کاملاً واقعی است. پیشبینی موسیخان از این فاجعه، نشانه آگاهی او از پیامدهای اعمال خویش است؛ او میداند قدرت همچنان اثر میگذارد.
در نقطهای دیگر از روایت، بشیر، پسر موسیخان، بهعنوان شخصیتی پیچیده و چندلایه ظاهر میشود؛ شخصیتی که تصویرش نه از یک روایت واحد، بلکه از خلال روایتهای مختلف شکل میگیرد. هر یک از راویان، بشیر را بهگونهای بازمینمایند و همین چندصدایی، او را به قهرمانی لغزان و مسألهدار بدل میکند. بشیر در تقابل با پدر، در برابر سلطه نظام سیاسی حاکم میایستد و بهنوعی چهره مقاومت را نمایندگی میکند.
ارجاعات ایدئولوژیک شخصیت بشیر، بهویژه نزدیکی او به اندیشههای چپ و مارکسیستی، جایگاه او را در رمان برجستهتر میسازد. بشیر نه وارث قدرت پدر، بلکه وارث نقد آن است؛ او در برابر ساختارهای سلطه، بهرهکشی و نابرابری میایستد و همین ایستادگی، او را در چشم برخی راویان به قهرمانی آرمانی و در چشم برخی دیگر به شخصیتی عجیب بدل میکند. علومی با این شخصیت، نشان میدهد قهرمان در جهان «امیر ساباط» مفهومی مطلق و تثبیتشده نیست، بلکه امری وابسته به صدا، موقعیت و ایدئولوژی راوی است.
اسطوره و فاجعه
داستان درویش چوپان و خانوادهاش یکی از تلخترین و تکاندهندهترین خطوط روایی رمان است؛ روایتی که پیوند اسطوره و فاجعه اجتماعی را عریان میکند. پس از آوارگی از سغارستان، سرنوشت این خانواده به شکلی هولناک رقم میخورد: عقاب - همان موجود نمادین و سایهافکن - زن و نوزاد درویش را میرباید و باقی اعضای خانواده به ورطه فقر، اعتیاد و فحشا سقوط میکنند. در اینجا، عقاب دیگر صرفاً نماد قدرت یا سلطه نیست، بلکه به نیرویی ماورایی بدل میشود که بیهیچ تمایزی قربانی میگیرد. سرنوشت خانوادهی درویش و فرهاد و پوری، تصویری عریان از حذفشدگان تاریخ است؛ انسانهایی که نه در مرکز قدرت جای دارند و نه حتی در حاشیهی امن آن. علومی با روایت این فروپاشی، نشان میدهد اسطوره، هنگامی که با بیعدالتی اجتماعی پیوند میخورد، میتواند به ابزاری برای مشروعیتبخشی به فاجعه بدل شود.
فقر، اعتیاد و فحشا در این بخش از رمان، نه انحرافهای فردی، بلکه پیامدهای مستقیم ساختارهای سلطه و آوارگیاند. خانواده درویش، نمونهای از همان «تاریخ آدمهای بینام» است؛ انسانهایی که زیر سایه قدرت و اسطوره له میشوند و صدایشان تنها در روایتهایی پراکنده و شکسته شنیده میشود.
با افزودن این خطوط روایی - حمله مارها، شخصیت بشیر و سرنوشت خانواده درویش چوپان - امیر ساباط بیش از پیش به رمانی چندلایه و چندصدا بدل میشود؛ رمانی که در آن رئالیسم جادویی ابزاری است برای فهم مناسبات قدرت، ایدئولوژی مخرب و حذف اجتماعی. علومی نشان میدهد مقاومت چهرهای یگانه ندارد، بلکه در صدای بشیر و روایتهای متکثر از قهرمان بودن او تکهتکه میشود.
نظر شما