سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- حنان سالمی: «بیست سال پیش اصلا به فکر کسی میرسید که کمونیسم اینطوری تمام شود، در یک موزه؟» این سوالی است که کتاب «راهنمای بازدید از موزهی کمونیسم» با ظرافت تازهای به آن پاسخ میدهد، آن هم در قالب قصههایی از زبان هشت راوی که همهی آنها از راستهی حیواناتاند! یعنی موش، طوطی، خرس، گربه، موش کور، خوک، سگ و زاغ!
کتاب را بین دستهایم میگیرم و به این فکر میکنم که چطور یک ایدئولوژی مثل «کمونیسم» توانست در یک چشم بر هم زدنی به بخش گستردهای از لایههای جمعیتی جهان نفوذ کند و بعدها به همان سرعت، در لانهی فراموشی مدفون شود و حتی آدمهایی که سنشان به آن روزها قد میدهد با پنهانکاری کودکانهای، عضویت در این نظام را انکار کنند، در حالی که خودشان بخش ویژهای از آن جنایت بودهاند.
کتاب را روی میز میگذارم و به اسم نویسنده زل میزنم. «اسلاونکا دراکولیچ» روزنامهنگار و نویسندهی اهل کرواسی است؛ کشوری که یکی از خواستگاههای کمونیسم در بلوک شرق بوده. او در کتابش، «راهنمای بازدید از موزهی کمونیسم» ترجیح داده به جای پرداختن به توضیحات تاریخی و حتی گاهی شعاری و افسانهای درباره «کمونیسم»، خودش را به ردپای آن، در زندگی اجتماعی کشورهای کمونیستیِ دوران شوروی در اروپای شرقی برسانَد و از زبان هشت حیوان که نماینده کشورهای پراگ، چک، یوگسلاوی، لهستان، مجارستان، برلین شرقی، بلغارستان، رومانی و آلبانی هستند، درد، انتظار، تبانی، جرم، جنایت، فقر، ترس، کمبود و دلتنگی انسانهای کمونیسمزده را با جملاتی کوتاه اما موزون و مستند، به نمایش بگذارد.
تا جایی که بخشی از این مواجههی نویسنده با واقعیتهای دوران کمونیسم، در اولین روایت که راوی آن، موش است به این شکل خودش را به مخاطب کتاب نشان میدهد: «اجازه بده بگویم، بنابر چیزهایی که از پروفسور شنیدهام، کمونیسم ربط چندانی به نمایش و به دیدن ندارد، بلکه بیشتر به این مربوط میشود که آدم در آن روزگار چطور زندگی میکرده یا به عبارت دقیقتر چطور میتوانسته از آن روزگار جان سالم به در ببرد، از بیغذایی و بیکفشی گرفته تا نبود آزادی و حقوق بشر.»
دراکولیچ نه اغراق میکند و نه حتی کوتاهی؛ او در اقدامی خلاقانه تلاش کرده تا تمام دهکهای دردی را که ساکنان اروپای شرقی در دوران کمونیسم، کشیده و چشیدهاند، در قالب یک داستان نسبتا بلند به نمایش بگذارد اما به اعتقاد خودش، هر چند به ظاهر، سخن گفتن این هشت حیوان، رویاپردازی به نظر بیاید ولی هرآنچه که بازگو میکنند، اتفاقاتی است که برای آدمهای عصر کمونیسم رخ داده و به نحوی، بخشی از تاریخ، مبتلا به آن است!
از روی صندلی بلند میشوم و جملهی کوتاه «زیستن زیر سایهی کمونیسم» را روی آینه مینویسم. سعی میکنم حالا که کتاب «راهنمای بازدید از موزهی کمونیسم» را کامل خواندهام بتوانم تمام صحنههای آن نوع از زیست را با خودم مرور کنم. و ناگهان، روبهرویم پر میشود از آدمهایی که خواسته یا ناخواسته بخشی از یک ایدئولوژی شده بودند. آدمهایی که دستمال کاغذی و نوار بهداشتی که از ملزومات رفاه یک زندگی اجتماعیاند برایشان ممنوع بود اما آبجو را به یک قیمتِ ثابت و همیشگی میخرییدند! ولی چرا؟ «در چکسلواکی دوران کمونیسم، مقامات صرفاً باید قیمت آبجو را، هرطور که میشد پایین نگه میداشتند، وگرنه یک انقلاب واقعی گریبانشان را میگرفت!»
نمیدانم چقدر از داستانهای دوران کمونیسم شنیده یا خواندهاید؛ اصلا چیزی درباره لباسهای تکرنگ، کورههای آتشسوزی، اردوگاههای کار اجباری و تزریق افکارِ از پیش چیده شده، میدانید یا نه اما کتاب «راهنمای بازدید از موزهی کمونیسم» یک راهنمای جامع برای بازدیدی جانانه از این زجرها است که نویسنده آنها را در یک موزه کنار هم چیده است؛ بازدیدی که دست مخاطب را میگیرد و او را به زمانی میبَرد که آدمیزاد تنها در دستوراتی معنا پیدا میکرد که مجبور به انجام دادنشان بود! بدون هویت، بدون معنا و بدون توضیح. موزهای که در آنجا «نه از استالینِ توی قفس خبری هست و نه حتی از مومیاییِ لنین!» اما، با هر صفحهاش که جلو میروید، بوی تند و تلخ جنایت است که برای ابد میخکوبتان میکند تا دوباره از خودتان بپرسید: «بیست سال پیش اصلا به فکر کسی میرسید که کمونیسم اینطوری تمام شود، در یک موزه؟»
نظر شما