سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – سایه برین: تصویر میتواند بخشی از روایت باشد، اطلاعاتی را به متن اضافه کند، احساسات ناگفته شخصیتها را آشکار سازد و حتی مخاطب را به کشف لایههایی از داستان دعوت کند که در کلمات نیامدهاند. در چنین نگاهی، تصویرگر نه یک مجری برای متن، بلکه یکی از سازندگان جهان اثر است؛ جایگاهی که اهمیت آن با تغییر ذائقه مخاطبان، گسترش رسانههای تصویری و ورود فناوریهای تازه به عرصه تصویرسازی، بیش از گذشته مورد توجه قرار گرفته است.
در پرونده «تصویرگری کودکان و نوجوانان» به سراغ چالشها و مسائل مختلف این حوزه رفتهایم؛ از نسبت متن و تصویر و تفاوت زبان بصری برای گروههای سنی مختلف گرفته تا شیوه بازنمایی مفاهیم دشواری مانند ترس، مرگ، جنگ، مهاجرت و تنهایی. همچنین موضوع هویت بومی در تصویرگری، مرزهای خلاقیت و اختیار تصویرگر در تعامل با نویسنده و ناشر، تأثیر فناوریهای دیجیتال و هوش مصنوعی، مسائل اقتصادی و حقوق حرفهای تصویرگران و نسبت تصویرگری امروز با انیمیشن، بازیهای ویدئویی و شبکههای اجتماعی، از دیگر محورهای این پرونده است.
در همین چارچوب، با مریم مدرسیپور، تصویرگر کتابهای کودک و نوجوان، درباره جایگاه تصویر در روایت، ضرورت پرهیز از کلیشههای بصری، اهمیت اعتماد به هوش و تخیل کودک، نسبت هویت ایرانی با زبان بصری معاصر و آینده تصویرگری در عصر فناوری گفتوگو کردهایم. او معتقد است تصویر خوب نباید صرفاً آنچه را متن گفته تکرار کند، بلکه باید «روایت دوم» خود را بسازد؛ روایتی که به کودک فرصت کشف، حدس زدن و تجربه شخصی داستان را میدهد. از نگاه او، آینده تصویرگری نیز در گرو پیوند میان شناخت عمیق زبان هنر و بهرهگیری هوشمندانه از ابزارهای جدید است؛ بدون آنکه فناوری جای نگاه و هویت شخصی تصویرگر را بگیرد. متن کامل این مصاحبه را با هم میخوانیم.

تصویر در کتاب کودک و نوجوان تا چه اندازه باید تابع متن باشد و از چه نقطهای میتواند بهعنوان یک روایت مستقل عمل کند؟ در طراحی رابطه میان متن و تصویر، چه معیارهایی تعیین میکند که تصویر صرفاً «توضیحدهنده» متن نباشد و بتواند لایههای تازهای از داستان، شخصیتها و فضای روایی را به مخاطب منتقل کند؟
به نظر من تصویر در کتاب کودک نباید صرفاً تکرار آن چیزی باشد که متن گفته است. اگر متن میگوید «دخترک در یک جنگل تاریک قدم میزد»، تصویر نباید فقط جنگل و دخترک را نشان دهد؛ بلکه میتواند چیزهایی را به مخاطب بگوید که در متن نیامدهاند: حالت چهره دخترک، نوع نگاه او، چیزی که شاید در دوردست دیده میشود یا حتی نشانهای از گذشته و شخصیت او. تصویر خوب در کنار متن، یک روایت دوم میسازد. گاهی حتی میتواند اطلاعاتی در اختیار کودک بگذارد که متن عمداً از بیان آنها خودداری کرده است. این «فاصله» میان متن و تصویر است که به کودک اجازه میدهد کشف کند، حدس بزند و داستان را شخصاً تجربه کند. بنابراین به نظر من معیار اصلی این است که تصویر، چیزی به تجربه خواندن اضافه کند. اگر با حذف تصویر، هیچ اطلاعات، حس یا لایهای از روایت از دست نرود، احتمالاً تصویر بیش از اندازه توضیحدهنده بوده است. تصویر میتواند مستقل باشد، اما باید در گفتوگویی زنده با متن قرار داشته باشد.

تصویرگر هنگام مواجهه با گروههای سنی مختلف، چه تغییراتی در زبان بصری خود باید ایجاد کند؟ بهطور مشخص، تفاوتهای تصویرگری برای خردسال، کودک دبستانی و نوجوان در مؤلفههایی مانند ترکیببندی، رنگ، میزان جزئیات، طراحی شخصیت، زاویه دید و پیچیدگی روایت تصویری چیست؟
زبان تصویری باید متناسب با مرحله رشد مخاطب تغییر کند؛ البته این به معنای سادهتر کردن تصویر برای کودکان کمسن و پیچیدهتر کردن صرف آن برای نوجوانان نیست. برای خردسال، تصویر معمولاً نقش بسیار مهمی در انتقال معنا دارد. فرمهای خوانا، ترکیببندیهای سادهتر، رنگهای قابل تشخیص، شخصیتهای واضح و حالتهای چهره و بدن گویا به کودک کمک میکنند بدون نیاز به خواندن متن، بخشی از داستان را دنبال کند. در سنین دبستان، کودک توانایی بیشتری برای کشف جزئیات و ارتباط دادن عناصر تصویری پیدا میکند. بنابراین میتوان ترکیببندیهای پیچیدهتر، جزئیات بیشتر، شخصیتهای چندلایهتر و روایت تصویری گستردهتری را وارد اثر کرد. در تصویرگری برای نوجوان، دیگر الزاماً نیازی به توضیح مستقیم وجود ندارد. تصویر میتواند استعاریتر، مینیمالتر یا حتی گاهی تلخ و چندمعنا باشد. زاویه دید، فضای خالی، نور، بافت، رنگ و حتی حذف بخشی از اطلاعات میتوانند در روایت نقش داشته باشند. در واقع به نظر من تصویرگر باید بیش از آنکه به «سن» کودک توجه کند، به سطح درک، تجربه، تخیل و نیاز عاطفی مخاطب توجه داشته باشد.

یکی از چالشهای مهم تصویرگری ادبیات کودک، تبدیل مفاهیم انتزاعی و دشوار به عناصر دیداری قابل درک برای مخاطب است. تصویرگر چگونه میتواند مفاهیمی مانند ترس، مرگ، تنهایی، جنگ، مهاجرت، هویت، بحرانهای خانوادگی یا مسائل اجتماعی را بدون سادهانگاری، کلیشهسازی یا ایجاد اضطراب غیرضروری برای کودک به تصویر بکشد؟
به نظر من یکی از مهمترین تواناییهای تصویرگر کودک، اعتماد کردن به هوش مخاطب کودک است. نباید تصور کنیم چون کودک است، باید همه چیز را برایش توضیح دهیم یا مفاهیم دشوار را بیش از حد شیرین و ساده کنیم. برای مثال، ترس را میتوان فقط با کشیدن یک هیولای ترسناک نشان نداد؛ میتوان از سایه، فضای خالی، تغییر مقیاس، زاویه دید یا حتی رنگ استفاده کرد. تنهایی ممکن است با قرار دادن شخصیت در فضای بسیار بزرگ و خالی منتقل شود. برای مفهومی مانند فقدان یا مرگ نیز همیشه لازم نیست تصویر مستقیماً به مرگ اشاره کند؛ گاهی یک جای خالی، یک صندلی خالی یا تغییری در فضای آشنای شخصیت میتواند بسیار تأثیرگذارتر باشد. در چنین موضوعاتی باید از کلیشههایی مثل اشکهای اغراقشده، چهرههای کاملاً غمگین یا نمادهای تکراری فاصله گرفت. تصویر باید به کودک امکان دهد احساس را تجربه و تفسیر کند، نه اینکه احساس مورد نظر را به او تحمیل کند. به نظرم مهمترین اصل این است که تصویرگر نه کودک را بترساند و نه واقعیت را از او پنهان کند؛ بلکه باید متناسب با ظرفیت عاطفی او، راهی برای مواجهه با آن مفهوم ایجاد کند.

تا چه اندازه فرهنگ، جغرافیا و هویت بومی باید در تصویرگری کتابهای کودک و نوجوان بازتاب پیدا کند؟ آیا استفاده از نشانههای معماری، پوشش، طبیعت، اسطورهها و عناصر فرهنگی ایرانی میتواند به شکلگیری هویت بصری مستقل در ادبیات کودک کمک کند یا در برخی موارد ممکن است تصویرگر را به سمت کلیشههای بصری سوق دهد؟
تصویرگری کودک میتواند یکی از مهمترین ابزارهای شکلگیری هویت بصری و فرهنگی باشد. معماری، لباس، طبیعت، رنگها، اشیای روزمره، قصهها و حتی فرم زندگی مردم هر سرزمین میتوانند وارد تصویر شوند و جهان داستان را باورپذیرتر کنند. اما استفاده از عناصر بومی نباید به چند نشانه تکراری مثل گنبد، فرش، کاشی، لباس سنتی یا بناهای تاریخی محدود شود. اگر این اتفاق بیفتد، هویت فرهنگی تبدیل به یک مجموعه «کلیشه تصویری» میشود. به نظرم هویت ایرانی را میتوان در جزئیات بسیار ظریفتری هم پیدا کرد؛ در نوع خانهها، حیاط، نور، طبیعت، وسایل خانه، بازیهای کودکان، روابط خانوادگی، حتی نوع قرار گرفتن آدمها در یک فضای جمعی. برای من تصویر ایرانیِ خوب، تصویری نیست که صرفاً «ایرانی به نظر برسد»؛ تصویری است که ریشهاش در زندگی و فرهنگ واقعی این سرزمین باشد، اما در عین حال بتواند زبان بصری شخصی و امروزی خودش را پیدا کند.

در فرآیند تولید یک کتاب تصویری، مرز مسئولیت و اختیار میان نویسنده، تصویرگر، ویراستار و ناشر کجاست؟ آیا تصویرگر باید صرفاً مجری جهان تصویری تعریفشده در متن باشد یا میتواند در شکلگیری شخصیتها، فضای داستان، ترتیب روایت و حتی بازتعریف بخشهایی از متن نقش خلاقانه و مؤلفانه داشته باشد؟
در یک کتاب تصویری موفق، به نظرم هیچکدام از این افراد نباید صرفاً مجری دیگری باشند. کتاب تصویری حاصل یک گفتوگوی خلاقانه میان نویسنده و تصویرگر است و هر دو در ساخت جهان اثر نقش دارند. تصویرگر فقط وظیفه ندارد آنچه را نویسنده نوشته، «بکشد». او میتواند شخصیت را تعریف کند، فضای داستان را بسازد، اطلاعاتی را که در متن گفته نشده کشف کند و حتی با انتخاب زاویه دید و ترتیب تصاویر، ریتم روایت را تغییر دهد. البته این آزادی باید در چارچوب یک گفتوگوی حرفهای اتفاق بیفتد. نویسنده حق دارد از جهان داستان و معنای اثر دفاع کند و تصویرگر نیز باید از استقلال هنری و تخصص خودش برخوردار باشد. به خصوص در کتابهای تصویری، تصویرگر در بسیاری از موارد عملاً یکی از مؤلفان اثر است؛ چون بخش قابل توجهی از روایت نه با کلمات، بلکه با تصاویر اتفاق میافتد. بنابراین همکاری و اعتماد متقابل میان نویسنده و تصویرگر، بسیار مهمتر از تعیین یک رابطه کاملاً دستوری است.

با گسترش تکنیکهای دیجیتال، هوش مصنوعی و ابزارهای تولید تصویر، جایگاه مهارتهای سنتی تصویرگر چه تغییری کرده است؟ آیا فناوریهای جدید صرفاً ابزارهایی در خدمت خلاقیت تصویرگر هستند یا ممکن است به یکسانشدن سبکها، کاهش اصالت هنری و تضعیف هویت شخصی تصویرگران منجر شوند؟
فناوری همیشه بخشی از مسیر تحول هنر بوده است. همانطور که زمانی رنگهای صنعتی، چاپ، عکاسی و نرمافزارهای گرافیکی شیوه کار هنرمندان را تغییر دادند، امروز ابزارهای هوش مصنوعی نیز در حال تغییر فرآیند تصویرسازی هستند. به نظر من مسئله اصلی این نیست که تصویرگر از فناوری استفاده کند یا نه؛ مسئله این است که چه کسی صاحب ایده و نگاه اثر است. اگر ابزار دیجیتال یا هوش مصنوعی در خدمت ایده، تجربه و نگاه شخصی تصویرگر باشد، میتواند امکانات تازهای ایجاد کند. اما اگر تصویرگر صرفاً به انتخاب خروجیهای آماده بسنده کند، خطر یکسان شدن تصاویر و از بین رفتن هویت شخصی بسیار جدی است. مهارتهای سنتی نیز به همین دلیل اهمیت خود را از دست ندادهاند. شناخت طراحی، رنگ، ترکیببندی، فرم، مشاهده و تجربه مستقیم مواد، چیزی است که به تصویرگر «نگاه» میدهد؛ و این نگاه را هیچ ابزاری بهتنهایی نمیتواند جایگزین کند. فکر میکنم آینده تصویرگری متعلق به کسانی است که هم زبان هنر را میشناسند و هم از ابزارهای جدید نمیترسند، اما اجازه نمیدهند ابزار جای نگاه شخصیشان را بگیرد.
یکی از بحثهای مهم در بازار نشر کودک، اقتصاد تصویرگری است. دستمزد تصویرگر، تعداد تصاویر، میزان اصلاحات، حق تکثیر و بازنشر، مالکیت معنوی، چاپهای بعدی و استفاده از تصاویر در نسخه دیجیتال یا محصولات جانبی چگونه باید تعریف شود تا حقوق حرفهای تصویرگر حفظ شود و در عین حال اقتصاد تولید کتاب نیز برای ناشر امکانپذیر باشد؟
تصویرگری کتاب کودک یک فعالیت حرفهای است و باید مانند هر حرفه تخصصی دیگری، چارچوب اقتصادی و حقوقی مشخصی داشته باشد. دستمزد تصویرگر نباید صرفاً بر اساس تعداد تصویر محاسبه شود؛ زمان پژوهش، طراحی شخصیت، اتود، اجرای نهایی، میزان جزئیات، اصلاحات و پیچیدگی پروژه نیز باید در نظر گرفته شود. از طرف دیگر، موضوع بسیار مهم، تعیین دقیق حقوق استفاده از تصاویر است. چاپهای بعدی، ترجمه، نسخه دیجیتال، استفاده در تبلیغات، محصولات جانبی یا اقتباسهای دیگر، همگی میتوانند موضوع قرارداد جداگانه یا بندهای مشخص در قرارداد باشند. به نظرم قرارداد شفاف، نه فقط برای حمایت از تصویرگر، بلکه برای حفظ رابطه حرفهای میان تصویرگر و ناشر ضروری است. از طرف دیگر، باید شرایط اقتصادی ناشر و هزینههای واقعی تولید کتاب نیز در نظر گرفته شود. در نهایت، هدف نباید این باشد که یک طرف برنده و طرف دیگر بازنده باشد؛ بلکه باید مدلی شکل بگیرد که هم تولید کتاب باکیفیت امکانپذیر باشد و هم تصویرگر احساس نکند مالکیت فکری و ارزش حرفهای کارش نادیده گرفته شده است.
با توجه به تغییر عادتهای مطالعه کودکان و نوجوانان و رقابت کتاب با انیمیشن، بازیهای ویدئویی و شبکههای اجتماعی، تصویرگری کتاب امروز باید چه ویژگیهایی داشته باشد تا همچنان بتواند مخاطب را درگیر کند؟ آیا تصویرگر باید از منطق بصری رسانههای جدید تأثیر بگیرد یا کتاب کودک باید زبان بصری مستقل خود را در برابر این رسانهها حفظ کند؟
کودک امروز با جهانی از تصویر مواجه است؛ از انیمیشن و بازیهای ویدئویی گرفته تا شبکههای اجتماعی. بنابراین طبیعی است که تصویرگری کتاب نیز نمیتواند نسبت به این تغییرات بیتفاوت باشد. اما به نظرم قرار نیست کتاب با بازی یا انیمیشن رقابت کند و دقیقاً شبیه آنها شود. یکی از ارزشهای مهم کتاب تصویری، امکان مکث، کشف و خیالپردازی است. کودک میتواند روی یک تصویر توقف کند، جزئیات آن را پیدا کند و خودش بخشی از اتفاقات را در ذهنش بسازد. البته تصویرگر میتواند از رسانههای جدید تأثیر بگیرد؛ از ریتم، زاویه دوربین، قاببندی، رنگ، طراحی شخصیت و حتی شیوه روایت آنها استفاده کند، اما این تأثیر نباید به تقلید تبدیل شود. به نظرم کتاب کودک امروز باید جذاب، معاصر و از نظر بصری زنده باشد، اما همچنان فرصت خیالپردازی را از کودک نگیرد. شاید یکی از بزرگترین تفاوتهای کتاب با بسیاری از رسانههای تصویری همین باشد که کتاب، بخشی از تصویر را در ذهن کودک کامل میکند؛ و این فضای خالی، اتفاقاً یکی از ارزشمندترین بخشهای آن است.
نظر شما