سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - احمد محمدتبریزی؛ قدرت نرم در سالهای اخیر به یکی از مهمترین مؤلفههای رقابت کشورها در عرصه بینالملل تبدیل شده است؛ رقابتی که دیگر صرفاً با ابزارهای نظامی یا اقتصادی پیش نمیرود و فرهنگ، رسانه، سینما، موسیقی و حتی غذا را نیز به میدان نبرد هویتها کشانده است. محسن سوهانی، پژوهشگر و نویسنده کتابهای «دیپلماسی عمومی و رسانه»، «هالیو، موج کرهای» و جادوی قهوه ترک، در مجموعه آثار خود تلاش کرده از زاویه «دیپلماسی عمومی» به پدیده جنگ و قدرت نرم کشورها بپردازد و نشان دهد چگونه محصولات فرهنگی میتوانند به ابزاری برای گسترش نفوذ و قدرت کشورها تبدیل شوند. در بخش نخست این گفتوگو، او از انگیزه خود برای ورود به این حوزه، مفهوم دیپلماسی عمومی و نسبت آن با قدرت نرم سخن میگوید.
چه شد که تصمیم گرفتید به سراغ موضوع موج کرهای و بهطور کلی قدرت نرم بروید؟ آیا احساس میکردید در این حوزه خلأ پژوهشی وجود دارد؟
سه کتابی که اکنون منتشر کردهام، در واقع خروجی یک پروژه پژوهشی هستند؛ پروژهای که همچنان ادامه دارد و احتمالاً آثار دیگری نیز در همین چارچوب و با محوریت «دیپلماسی عمومی» منتشر خواهد شد. این موضوع سالهاست دغدغه اصلی من است و حتی رساله دکتریام نیز به همین حوزه اختصاص داشت. هرچه بیشتر در این زمینه مطالعه و پژوهش کردم، علاقهام به آن بیشتر شد و بیش از پیش احساس کردم که در کشور ما خلأ جدی در این زمینه وجود دارد.
به باور من، دیپلماسی عمومی امروز یکی از مهمترین عرصههای رقابت کشورها و یکی از منابع اصلی تولید قدرت در جهان است اما ما هنوز آن را آنگونه که باید جدی نگرفتهایم.
در جریان جنگ اخیر نیز بار دیگر این بحث مطرح شد که روابط بینالملل، فارغ از نهادها و ساختارهای رسمی، تا حد زیادی بر پایه قدرت شکل میگیرد. اینکه در نهایت، کشوری که قدرت بیشتری دارد، دست برتر را خواهد داشت. اما مشکلی که در کشور ما وجود دارد، برداشت محدود از مفهوم قدرت است. معمولاً قدرت را فقط در حوزه نظامی، موشکی یا هستهای تعریف میکنیم، در حالی که اینها تنها بخشی از قدرت هستند. بیتردید قدرت سخت اهمیت دارد و نقش بازدارندگی ایفا میکند، اما شرط کافی نیست. از اواخر قرن بیستم، زمانی که جوزف نای مفهوم «قدرت نرم» را مطرح کرد و آن را یکی از پایههای اصلی قدرت آمریکا دانست، نگاه به مفهوم قدرت نیز دگرگون شد.
امروز حتی خود جوزف نای از مفهوم «قدرت هوشمند» سخن میگوید؛ قدرتی که ترکیبی از سه حوزه قدرت سخت، نیمهسخت و نرم است. در این چارچوب، ابزارهایی مانند اقتصاد، تحریم، توان نظامی و در کنار آن، افکار عمومی و فرهنگ، همگی در کنار یکدیگر عمل میکنند.
در دل همین مفهوم، «دیپلماسی عمومی» جایگاه بسیار مهمی پیدا میکند. وقتی از دیپلماسی سخن میگوییم، معمولاً ذهنها به سمت دیپلماسی رسمی دولتها و وزارت امور خارجه میرود، اما دیپلماسی عمومی مفهومی بسیار گستردهتر است. این اصطلاح نخستین بار در سال ۱۹۶۵ مطرح شد و به مجموعه اقداماتی گفته میشود که یک کشور از طریق ایجاد جذابیت، بر افکار عمومی ملتهای دیگر اثر میگذارد و تلاش میکند آنان را به ارزشها، هویت و سبک زندگی خود نزدیک کند.
به نوعی نفوذی بدون جنگ و با کمترین هزینه است؟
بله، دیپلماسی عمومی نوعی فتح بدون جنگ و خونریزی است. شاید بهترین مثال برای توضیح آن، اسب تروا باشد؛ ظاهراً با فیلم، سریال، موسیقی، ورزش، غذا یا دیگر جلوههای فرهنگی مواجه هستیم، اما در لایههای عمیقتر، این محصولات حامل ارزشها، هویت و اهداف راهبردی یک کشور هستند و میتوانند افکار عمومی را در مسیری مشخص هدایت کنند.
بر همین اساس، معتقدم امروز جهان درگیر نوعی «جنگ جهانی هویت» است؛ جنگی که در آن کشورها با تکیه بر قدرت نرم و دیپلماسی عمومی میکوشند هژمونی فرهنگی خود را تثبیت و نوعی سلطه فرهنگی ایجاد کنند؛ سلطهای که بدون استفاده از ابزار نظامی نیز میتواند بر کشورهای دیگر اثر بگذارد.
نمونه تاریخی روشن این موضوع، اتحاد جماهیر شوروی است. شوروی در دوران جنگ سرد یکی از بزرگترین قدرتهای نظامی جهان بود؛ از توان هستهای و موشکی گرفته تا انواع تجهیزات نظامی، ظرفیت عظیمی در اختیار داشت، اما با وجود این برتری نظامی، در نهایت نتوانست در رقابت تمدنی و فرهنگی پیروز شود. این همان نقطهای است که اهمیت قدرت نرم و دیپلماسی عمومی را بیش از هر زمان دیگری نشان میدهد.

نکته مهم اینجاست که روسها اتحاد جماهیر شوروی را با جنگ نظامی از دست ندادند، بلکه این ابرقدرت از درون فروپاشید. همین مسئله اهمیت قدرت نرم را بهخوبی نشان میدهد. ایالات متحده با تکیه بر تجربه و سرمایهگذاری گسترده در حوزه علوم ارتباطات، هنر، فرهنگ و البته با پشتوانه اقتصادی، توانست از درون بر یک قدرت بزرگ اثر بگذارد. حتی در منطقه بالکان نیز شاهد بودیم که یوگسلاوی با استفاده از مجموعهای از همین ابزارهای ترکیبی دچار فروپاشی و تجزیه شد.
اگر با نگاهی واقعگرایانه معتقدیم که جهان، جهان قدرت است و بقا در گرو قدرتمند بودن، باید این نکته را هم بپذیریم که قدرت تکبعدی کارآمد نیست. امروز جنگها، جنگهای ترکیبی هستند و کشورها باید در همه قطعات این پازل قدرتمند باشند. یکی از مهمترین این قطعات نیز قدرت نرم و دیپلماسی عمومی است.
متأسفانه در کشور ما دیپلماسی عمومی عملاً متولی مشخصی ندارد. نهادها و سازمانهای مختلف شاید این عنوان را بر سردر خود داشته باشند. برای مثال در وزارت امور خارجه مرکزی با عنوان «دیپلماسی عمومی» وجود دارد، اما بخش عمده فعالیت آن به روابط عمومی و امور رسانهای محدود میشود. در حالی که دیپلماسی عمومی به معنای اثرگذاری هدفمند بر افکار عمومی ملتهای دیگر است و این رویکرد کمتر دیده میشود.
ما در این زمینه چه ضعفها و کاستیهایی داریم؟
یکی از مشکلات اصلی، نبود هماهنگی و همافزایی میان دستگاههای مختلف است. در حالی که موفقیت در دیپلماسی عمومی نیازمند همکاری مجموعهای از نهادهای فرهنگی، رسانهای، آموزشی و سیاسی است. در مقابل، بسیاری از کشورهای توسعهیافته به شکل کاملاً هدفمند روی این حوزه سرمایهگذاری میکنند. حتی در فرآیند آموزش دیپلماتها و سفیران خود، مهارتهای مرتبط با دیپلماسی عمومی را آموزش میدهند. اگر عملکرد سفیران خارجی مقیم تهران را بررسی کنیم، نمونههای روشنی از این رویکرد را میبینیم؛ چیزی که من از آن با عنوان «سفیر اینفلوئنسر» یاد میکنم.
امروز بسیاری از سفیران در شبکههای اجتماعی فعال هستند، به زبان فارسی صحبت میکنند، از تجربههای روزمره خود در ایران ویدئو منتشر میکنند و تلاش میکنند با مردم ارتباط مستقیم برقرار کنند. برای مثال، سفیر آلمان درباره تجربههایش از غذاهای ایرانی و سفرهایش محتوا تولید میکند یا سفیر انگلیس مستندی از داخل سفارت تهیه کرد و به زبان فارسی با مخاطبان ایرانی سخن گفت.
به نظر من، یکی از موفقترین نمونهها سفیر کره جنوبی در ایران است. او تاکنون چندین قطعه موسیقی فارسی اجرا کرده و آثار جذاب و صمیمانهای منتشر کرده است. اینکه این اقدامات تا چه اندازه در ایجاد تصویر مثبت از کره جنوبی موفق بوده، خود موضوعی قابل پژوهش است.
این وضعیت را اگر با عملکرد بسیاری از سفیران خودمان مقایسه کنیم، تفاوت کاملاً آشکار است. دیپلماتهای ما معمولاً فعالیت خود را در چارچوبی محدود و صرفاً سیاسی یا کنسولی تعریف میکنند و کمتر وارد عرصه ارتباط مستقیم با افکار عمومی کشورهای میزبان میشوند. همین خلأ بود که مرا به سمت اجرای این پروژه پژوهشی سوق داد.
تاکنون در این مجموعه، تجربه دو کشور موفق یعنی کره جنوبی و ترکیه را بررسی کردهام. پیش از آن نیز کتاب «دیپلماسی عمومی و رسانه» را منتشر کردم که بیشتر به مبانی نظری این حوزه میپردازد. این مسیر همچنان ادامه دارد و اکنون نیز مشغول پژوهش درباره تجربه چین هستم.
یعنی چین هم در سالهای اخیر به شکل جدی وارد عرصه قدرت نرم شده است؟
بله، چین با برنامهریزی دقیق، بودجه قابلتوجه و چشماندازی بلندمدت وارد این حوزه شده و یکی از کشورهایی است که راهبرد مشخصی برای توسعه قدرت نرم خود دارد.

کره جنوبی چگونه فرهنگ عامه خود را به ابزاری برای دیپلماسی عمومی و افزایش نفوذ فرهنگی، اقتصادی و حتی سیاسی تبدیل کرده است؟
تجربه دو کره، یعنی کره شمالی و کره جنوبی، از این منظر بسیار تأملبرانگیز است؛ دو کشوری که از یک ریشه مشترک برخاستهاند اما دو مسیر کاملاً متفاوت را طی کردهاند.
کره جنوبی از جهات مختلف شباهتهای قابلتوجهی با ایران دارد. حتی روند توسعه اقتصادی دو کشور در مقاطعی تقریباً همزمان آغاز شد و از نظر برخی ویژگیهای فرهنگی نیز نزدیکیهایی میان دو ملت وجود دارد؛ موضوعی که در آثار نمایشی کرهای نیز قابل مشاهده است.
جالب است که آقای کیم، سفیر کره جنوبی در ایران، برایم تعریف میکرد مادر ۸۰ سالهاش که به ایران سفر کرده بود، شیفته بازار تجریش شده بود و احساس میکرد فضای آنجا و رفتار مردم، شباهت زیادی به فرهنگ کره دارد.
با این حال، پرسش مهم این است که چرا کره جنوبی توانست در شاخصهای مختلف توسعه، بهویژه در حوزههای فرهنگی و اقتصادی، مسیر متفاوت و موفقتری را طی کند؟ پاسخ به این پرسش نیازمند بررسی روند صنعتی شدن و سیاستگذاری فرهنگی این کشور است.
کره جنوبی در ابتدای مسیر توسعه، تمرکز اصلی خود را بر صنعت و اقتصاد گذاشته بود، اما در اواخر قرن بیستم به یک نقطه عطف رسید. همزمان با بحران مالی آسیا در اواخر دهه ۱۹۹۰، این کشور با مشکلات جدی اقتصادی روبهرو شد و همین بحران باعث شد نگاه تازهای به ظرفیت صنایع فرهنگی پیدا کند.
مثالی که معمولاً در این زمینه مطرح میشود، فیلم «پارک ژوراسیک» است. کرهایها به این نتیجه رسیدند که درآمد و سود حاصل از یک فیلم موفق هالیوودی میتواند با ارزش اقتصادی بخش مهمی از صنایع بزرگ، از جمله خودروسازی، برابری کند. همین مقایسه، نگاه آنها را به اقتصاد فرهنگ تغییر داد.
از آنجا بود که این پرسش شکل گرفت چرا کره جنوبی نتواند در این عرصه سرمایهگذاری کند؟ صنعتی که هم درآمدزاست، هم اشتغال ایجاد میکند و هم در خدمت دیپلماسی عمومی و اهداف راهبردی کشور قرار میگیرد. به عبارت دیگر، صنایع فرهنگی برای آنها به یک بازی «برد ـ برد» تبدیل شد؛ هم منافع اقتصادی به همراه داشت و هم قدرت نرم کره جنوبی را در جهان افزایش داد.
البته گاهی تصور میشود که چنین موفقیتی صرفاً حاصل اقدامات دولتهاست، در حالی که این برداشت کاملاً دقیق نیست. بدون تردید، نقش حاکمیت در تعیین سیاستهای کلان بسیار مهم است. در ادبیات حکمرانی، مفهومی با عنوان «سیاست عمومی» وجود دارد که برخی استادان ترجیح میدهند آن را «خطمشی عمومی» ترجمه کنند؛ ترجمهای که به نظر من نیز دقیقتر است.
خطمشی عمومی را میتوان به ریل راهآهن یا جاده تشبیه کرد. اگر ریل به سمت شمال گذاشته شود، قطار به شمال میرود و اگر به سمت جنوب باشد، مقصد نیز جنوب خواهد بود. بنابراین، نخستین و مهمترین وظیفه یک حاکمیت، تعیین جهتگیری و هدفگذاری کلان است. همه چیز از همین نقطه آغاز میشود؛ اینکه مسیر کشور به سمت توسعه، پیشرفت و افزایش قدرت ملی طراحی شود یا در مسیر دیگری قرار گیرد. تفاوت میان کره شمالی و کره جنوبی نیز تا حد زیادی از همین انتخابهای راهبردی ناشی میشود.
اما آنچه موفقیت کره جنوبی را رقم زد، تنها سیاستگذاری دولت نبود. نقطه قوت این کشور آن بود که توانست بخش خصوصی را نیز در همین مسیر هدایت کند. دولت ریلگذاری کرد، اما این بخش خصوصی بود که روی این ریل حرکت کرد و با سرمایهگذاری، نوآوری و تولید محصولات فرهنگی، اهداف راهبردی کشور را محقق ساخت.

همین سیاستها بود که به بخش خصوصی بال و پر داد و زمینه شکوفایی صنایع خلاق را فراهم کرد. وقتی از صنایع خلاق صحبت میکنیم، دامنه گستردهای از حوزهها را در بر میگیرد؛ از سینما و سریال گرفته تا موسیقی، بازیهای رایانهای، مد، غذا و سایر محصولات فرهنگی. دستکم درباره کره جنوبی میتوان گفت که موج کرهای یا «هالیو» بر دو پایه اصلی استوار است؛ نخست «کیپاپ»، یعنی موسیقی پاپ کرهای، و دوم «کیدراما» یا سریالهای کرهای. این دو، مهمترین موتورهای قدرت نرم کره جنوبی هستند.
امروز بسیاری از جوانان در کشورهای مختلف، به دلیل علاقه به فرهنگ کره، زبان کرهای را یاد میگیرند. در ایران نیز نمونههای متعددی از این موضوع وجود دارد. حتی ماجرای علاقه دختر علی دایی به یکی از گروههای موسیقی کرهای، مدتی در رسانهها بازتاب گستردهای داشت. من خودم هم در کلاسهای دانشگاه همیشه از دانشجویان میپرسم چه کسانی زبان کرهای میدانند و تقریباً در هر کلاس، سه یا چهار نفر دستشان را بالا میبرند. این اتفاق بسیار تأملبرانگیز است و نشان میدهد قدرت نرم تا چه اندازه میتواند بر نسل جوان اثر بگذارد.
همه اینها نتیجه یک سیاستگذاری درست است. دولت مسیر را مشخص کرد، بخش خصوصی را وارد میدان کرد و به تدریج صنعتی شکل گرفت که امروز ثمره آن را در عرصههای مختلف دیپلماسی عمومی میبینیم. نمونه آن را میتوان در «دیپلماسی غذا» مشاهده کرد. امروز غذاهایی مانند نودل، کیمچی و انواع شیرینیها و خوراکیهای کرهای حتی در ایران نیز شناخته شدهاند و طرفداران زیادی دارند. بسیاری از این محصولات با برند حلال برای بازار کشورهای اسلامی تولید میشوند. رستورانهای کرهای در شهرهای مختلف گسترش پیدا کردهاند و به بخشی از تجربه فرهنگی مخاطبان تبدیل شدهاند.
در حوزه موسیقی نیز کیپاپ به یک صنعت جهانی تبدیل شده و در کنار آن، سینما و سریالهای کرهای نیز موفقیتهای بزرگی کسب کردهاند. فیلم «انگل» توانست جایزه اسکار را به دست آورد و سریالی مانند *بازی مرکب* به پدیدهای جهانی تبدیل شد؛ موفقیتی که باعث شد پلتفرمهایی مانند نتفلیکس سرمایهگذاری گستردهای در کره جنوبی انجام دهند. همین جذب سرمایه خارجی، یکی از مهمترین عوامل توسعه این صنعت است.
وقتی این روند را کنار هم قرار میدهیم، میبینیم اقتصاد، صنعت، فرهنگ، هنر و سیاست چگونه در نقطهای مشترک به هم میرسند و معنای واقعی دیپلماسی عمومی را شکل میدهند. نتیجه این فرآیند نیز روشن است؛ کره جنوبی توانسته برند ملی خود را در افکار عمومی جهان با تصویری مثبت تثبیت کند. این تصویر مثبت، هم درآمد اقتصادی ایجاد میکند، هم به توسعه کشور کمک میکند و هم نفوذ فرهنگی آن را افزایش میدهد.
اگر با همان تمثیل اسب تروا به موضوع نگاه کنیم، درمییابیم که وقتی یک محصول فرهنگی وارد کشوری میشود، تنها یک فیلم، سریال یا قطعه موسیقی وارد نشده است بلکه سبک زندگی، ارزشها و الگوهای فرهنگی نیز به همراه آن منتقل میشوند.
در ایران هم شاهد همین نفوذ فرهنگ کرهای هستیم!
برای نمونه، مدتی پیش برای انجام یک مطالعه میدانی به یک رستوران کرهای در یکی از هتلهای تهران رفتم. فضای جالبی داشت. مسئول رستوران خانمی سالخورده بود که فقط به زبان کرهای صحبت میکرد و اگر مشتری زبان او را متوجه نمیشد، برگهای در اختیارش میگذاشت تا غذای مورد نظرش را انتخاب کند.
آنچه برای من جذابتر بود، حضور تعداد زیادی از نوجوانان و جوانان ۱۷ یا ۱۸ ساله بود که به زبان کرهای با او صحبت میکردند. رابطهای بسیار صمیمانه میان آنها برقرار بود و رستوران نیز مملو از نمادها و نشانههای فرهنگ کره بود. احساس میکردم بسیاری از این جوانان فقط برای غذا خوردن به آنجا نیامدهاند؛ آنجا برایشان فضایی بود تا بخشی از فرهنگ و زبان کره را تجربه کنند. این دقیقاً همان کارکردی است که دیپلماسی عمومی به دنبال آن است.
در چنین شرایطی، هم اعتبار فرهنگی و هم منافع اقتصادی نصیب کشور مبدأ میشود. جذب سرمایه خارجی نیز در همین فرآیند اهمیت پیدا میکند. اگر کشوری خود را به روی جهان ببندد، طبیعی است که نمیتواند به چنین سطحی از رشد برسد.
نمونه قابل توجه دیگر، چین است. با وجود آنکه نظام سیاسی این کشور همچنان بر پایه ایدئولوژی کمونیستی است، در حوزه اقتصاد رویکردی کاملاً متفاوت در پیش گرفته و توانسته با جذب سرمایه و تعامل گسترده با اقتصاد جهانی است و مسیر توسعه خود را هموار کند. به اعتقاد من، سرمایه خارجی ـ چه مادی و چه معنوی ـ برای توسعه یک کشور مانند آب است. اگر این جریان متوقف شود، نتیجه آن خشکسالی و رکود خواهد بود؛ اما اگر این جریان برقرار باشد، آبادانی، رشد و شکوفایی به همراه میآورد.

به نظر میرسد موفقیت کره جنوبی و ترکیه تنها به تولید محصولات فرهنگی محدود نمیشود و به نوعی «سبک زندگی» و مسائل مربوط به زیبایی و صنعت مد هم مربوط است. این موضوع را چگونه ارزیابی میکنید؟
دقیقاً همینطور است. اینجا به یکی از مهمترین کلیدواژههای بحث یعنی «سبک» میرسیم. سبک یعنی نقطه تمایز، یعنی اثر انگشت؛ آن چیزی که هویت، باورها و ایدئولوژی را با فناوری، روشها و شیوههای روز پیوند میزند.
در تاریخ اندیشه معاصر ایران نیز این دغدغه وجود داشته است. از فخرالدین شادمان گرفته تا جلال آلاحمد در کتاب «غربزدگی» و حتی اندیشههای احمد فردید و شهید سیدمرتضی آوینی، همگی نسبت به نفوذ فرهنگی غرب هشدار دادهاند این دیدگاه، در اصل نگرانی درستی بود. زیرا آنها به خوبی دریافته بودند که جهان غرب از طریق قدرت نرم و دیپلماسی عمومی در حال گسترش نفوذ خود است.
اما اگر نتیجه این نگرانی به این برداشت منجر شود که باید ارتباط خود را با جهان قطع کنیم یا از حضور در این عرصه کناره بگیریم، به نظر من این یک برداشت کاملاً نادرست است. قدرت نرم عرصه یک زمین بازی است که نباید از آن ترسید، بلکه باید وارد آن شد و قواعد بازی را آموخت.
برای مثال، پیشرفت کشورهای آسیایی در فوتبال به این معنا نیست که فوتبال پدیدهای نامطلوب است یا باید از حضور در جام جهانی صرفنظر کرد. اتفاقاً باید وارد همین میدان شد و با تکیه بر تواناییهای خود رقابت کرد. در حوزه فرهنگ نیز وضعیت به همین شکل است. باید با حفظ ایدئولوژی و باورهای خود در همین زمین بازی کرد.
کشورهایی که در کتابهایم بررسی کردهام، دقیقاً همین مسیر را طی کردهاند. ترکیه نمونه قابلتوجهی در این زمینه است. این کشور با وجود آنکه از نظر فکری و ایدئولوژیک بر سنت اسلامگرای سنی و جریان اخوانالمسلمین تکیه دارد، در شیوهها و ابزارهای خود کاملاً بهروز عمل کرده است.
به باور من، یکی از میراثهای مهم نجمالدین اربکان برای نسل بعدی سیاستمداران ترکیه، از جمله رجب طیب اردوغان، همین نگاه بود؛ اینکه در هر حوزه باید با قواعد همان حوزه وارد شد. یعنی اگر داریم سیاستورزی میکنیم، متناسب با همه قواعد و چارچوبهای خود آن سیاستورزی کنیم.
ترکیه نیز مانند کره جنوبی با یک سیاستگذاری درست، بخش خصوصی را وارد میدان کرد و توانست از ظرفیت صنایع فرهنگی برای افزایش قدرت نرم خود بهره ببرد.
یکی از اسناد مهم در این زمینه، مقاله مشهور «قدرت نرم ترکیه» است که توسط ابراهیم کالین نوشته شده است. کالین امروز ریاست سازمان اطلاعات ترکیه (میت) را بر عهده دارد، اما چهرهای که از خود ارائه میدهد، کاملاً متفاوت از تصویر رایج یک مقام امنیتی است و از جنس قدرت نرم است.

او استاد تمام دانشگاه، پژوهشگر فلسفه اسلامی، از شاگردان سیدحسین نصر و از پژوهشگران حوزه ملاصدراست. در کنار این فعالیتها، موسیقی نیز مینوازد، آواز میخواند و در فضای مجازی درباره عرفان و اندیشه مولانا سخن میگوید. همین ویژگیها نشان میدهد که ترکیه حتی در حوزههای امنیتی نیز به اهمیت قدرت نرم توجه دارد. کالین در آن مقاله توضیح میدهد که ترکیه دارای یک حوزه فرهنگی و تمدنی گسترده از آسیای مرکزی تا بالکان است و باید این سرمایه تاریخی را به بستری برای گسترش قدرت نرم خود تبدیل کند. و یک سندی نگاشته است به نام «قدرت نرم ترکیه» و خط مشی آن را کامل تصویر کرده، که ما یک دامنه فرهنگی، ایدئولوژیک و گفتمانی خوب از آسیای مرکزی تا بالکان داریم که باید آن را احیا بکنیم و به بستر قدرت نرم تبدیل کنیم.
نکته قابل تأمل اینجاست که بخش مهمی از این سرمایه فرهنگی، ریشه در تمدن ایرانی دارد. شخصیتهایی مانند مولانا یا سنت عرفانی ایرانی، بخشی از میراث فرهنگی ما هستند، اما ترکیه توانسته آنها را در چارچوب منافع ملی خود بازتعریف و به ابزار قدرت نرم تبدیل کند.
سؤال اینجاست که ما تا چه اندازه از چنین ظرفیتهایی در سیاست خارجی خود بهره بردهایم؟ متأسفانه پاسخ هیچ است. در حالی که اگر از این سرمایهها بهدرستی استفاده میکردیم، میتوانستند پشتوانهای مهم برای افزایش نفوذ فرهنگی ایران باشند. طبیعی است که وقتی ما از این ظرفیتها بهره نمیبریم، دیگران آنها را در خدمت منافع خود قرار میدهند.
همین نگاه را میتوان در صنعت فیلم و سریال ترکیه نیز مشاهده کرد. از اوایل دهه ۲۰۰۰، دولت ترکیه تصمیم گرفت به عرصه فیلم و سریال ورود جدی کند. با ورود بخش خصوصی و حمایت از این مسیر، مجموعههایی تولید شدند که بعدها نهتنها در ترکیه، بلکه در کشورهای مختلف جهان، از جمله ایران، با استقبال گستردهای روبهرو شدند؛ آثاری مانند «حریم سلطان» که تنها یک مجموعه تلویزیونی نبود، بلکه بخشی از پروژه گسترش قدرت نرم ترکیه به شمار میرفت.
یکی از نخستین نمونههای موفق ترکیه، سریال «قرن باشکوه» بود؛ مجموعهای که به بیش از ۵۰ کشور فروخته شد و درآمد قابلتوجهی برای صنعت تصویر این کشور به همراه آورد و با تاریخ و هویت ترکیه پیوند خورد. اما اهمیت این سریال فقط در موفقیت اقتصادی آن نبود بلکه روایت آن بر تاریخ، فرهنگ و هویت ترکیه استوار بود.
این دقیقاً همان نکتهای است که امروز از آن با عنوان «هویتمحوری» یاد میکنیم. جالب است که رسانه ملی ما نیز از هویتمحوری بهعنوان یکی از راهبردهای خود سخن میگوید، اما در عمل، سریالی مانند «جومونگ» را پخش میکند که در نهایت به تقویت شناخت مخاطب ایرانی از تاریخ و فرهنگ کره جنوبی میانجامد. سؤال اینجاست که ما خودمان چه اثر تاریخی در تراز بینالمللی تولید کردهایم که بتواند به صد کشور جهان فروخته شود و تصویری جذاب از فرهنگ و تاریخ ایران ارائه دهد؟
این همان نقطهای است که اهمیت سیاستگذاری درست را نشان میدهد. اگر بخش خصوصی وارد میدان شود و فضای فعالیت پیدا کند، چنین آثاری نهتنها هزینههای خود را جبران میکنند، بلکه به صنعتی سودآور تبدیل میشوند؛ همان مسیری که ترکیه طی کرد.

پیشرفت ترکیه در یک دهه اخیر به حدی بوده که به دومین کشور سازنده سریال در جهان تبدیل شده است!
دقیقا! امروز ترکیه پس از آمریکا، دومین صنعت فیلم و سریال جهان بعد از آمریکا آثار تلویزیونی این کشور در بیش از ۱۷۰ کشور پخش میشوند، سالانه ۵۰ سریال جدید تولید میشود و درآمد حاصل از صادرات سریالهای ترکی به حدود یک میلیارد دلار در سال رسیده است. این صنعت علاوه بر ایجاد اشتغال برای هزاران نفر، ارزآوری قابلتوجهی نیز دارد؛ درآمدی که از برخی صادرات سنتی این کشور نیز بیشتر است. البته این تنها بُعد اقتصادی ماجراست و اثرات فرهنگی آن بسیار گستردهتر است.
برای توضیح این موضوع، معمولاً به دو مجموعه تلویزیونی اشاره میکنم؛ «قیام ارطغرل» و «نظام عثمان». این دو سریال با روایت داستان بنیانگذاران امپراتوری عثمانی، توانستند مخاطبان گستردهای در دهها کشور جذب کنند و تصویر تازهای از تاریخ و هویت ترکیه در ذهن بینندگان بسازند.
برای نمونه، در لاهور پاکستان، مردم با هزینه شخصی خود مجسمه ارطغرل را در یکی از میدانهای شهر نصب کردند. یا در افغانستان، در مقطعی نام «عثمان» به یکی از محبوبترین نامها برای نوزادان تبدیل شد؛ اتفاقی که بسیاری آن را با محبوبیت این سریال مرتبط میدانند.
نمونه جالب دیگر، ویدئوهایی است که در فضای مجازی منتشر شد و نشان میداد برخی چهرههای شناختهشده خارجی، پس از تماشای این مجموعهها، نسبت به فرهنگ و تاریخ ترکیه علاقهمند شدهاند. حتی برخی از آنها به پشت صحنه این آثار دعوت شدند و تجربه خود را با مخاطبانشان به اشتراک گذاشتند.
همه اینها همان چیزی است که پیشتر از آن با عنوان «اسب تروا» یاد کردم. مخاطب در ظاهر یک سریال تاریخی تماشا میکند، اما در واقع با مجموعهای از ارزشها، نمادها، سبک زندگی و روایت تاریخی یک کشور مواجه میشود. در پس این آثار نیز راهبرد کلان ترکیه برای تقویت نفوذ فرهنگی و آنچه از آن با عنوان «نئوعثمانیگری» یاد میشود، قابل مشاهده است.
نکته مهم این است که چنین موفقیتی فقط به صنعت سریال محدود نمیشود. وقتی یک اثر نمایشی در سطح جهانی محبوب میشود، گردشگران به آن کشور سفر میکنند، محصولات فرهنگی و صنایع دستی بیشتر دیده میشوند، پوشاک، دکوراسیون داخلی، غذا و حتی سبک زندگی آن کشور نیز مورد توجه قرار میگیرد. در واقع، یک محصول فرهنگی میتواند زنجیرهای از منافع اقتصادی و فرهنگی را فعال کند.
به همین دلیل است که معتقدم مفهوم «سبک» اهمیت ویژهای دارد. وقتی یک کشور بتواند هویت خود را با فناوری، تولید و صنایع فرهنگی پیوند بزند، به «صاحب سبک» تبدیل میشود. آن زمان دیگر تنها فیلم یا سریال صادر نمیکند، بلکه سبک زندگی، سلیقه، طراحی، معماری، مد و بسیاری از محصولات فرهنگی و اقتصادی خود را نیز به جهان عرضه میکند.
امروز اگر به بسیاری از کشورهای منطقه نگاه کنیم، میبینیم که طراحی داخلی منازل، دکوراسیون، پوشاک و حتی سبک زندگی ترکیهای مثل دکوراسیون و طراحی داخلی منازل طرفداران فراوانی پیدا کرده است. این نشان میدهد قدرت نرم، پدیدهای تکبعدی نیست؛ بلکه شبکهای از منافع اقتصادی، فرهنگی، گردشگری و حتی سیاسی را به حرکت درمیآورد.
شما در طول گفتوگو بارها بر نقش سیاستگذاری و بخش خصوصی تأکید کردید. اما این پرسش همچنان باقی است که ایران دقیقاً از کجا باید شروع کند؟ ما هم نیروی انسانی، هم سابقه سینمایی و هم ظرفیت فرهنگی داریم، اما در عمل اتفاق مشابهی رخ نمیدهد. به نظر شما حلقه مفقوده کجاست؟
اگر بخواهم در یک جمله پاسخ بدهم، میگویم حلقه مفقوده ما «تعامل، همافزایی و همکاری» است. یاد جملهای از دکتر محمود سریعالقلم میافتم که میگفت ما حتی معادل دقیقی برای واژه Collaboration در زبان فارسی نداریم. آن زمان با این نظر موافق نبودم و تصور میکردم واژههایی مانند «همکاری» یا «همافزایی» برای ترجمه آن کافی هستند. حتی همیشه داستان «منطقالطیر» عطار را مثال میزدم و میگفتم اساساً منطق رسیدن سیمرغ همان منطق همکاری و حرکت جمعی است. اینکه توسعه زمانی شکل میگیرد که همه بازیگران در یک مسیر مشترک حرکت کنند.
اما در عمل چیزی که میبینیم فقدان همین منطقالطیر است. باید چرایی آن را واکاوی بکنیم و باید با پرورش سرمایه انسانی به چگونگی آن برسیم. خیلی از موضوعات در کودکی و آموزش رقم میخورند.
برای نمونه، اگر امروز کشوری مانند نروژ در بسیاری از حوزهها، از جمله ورزش، موفق است، باید دید این روحیه کار تیمی چگونه از دوران کودکی در آن جامعه آموزش داده میشود. در کشورهای اسکاندیناوی مفهومی وجود دارد که از آن با عنوان «قانون یانته» یاد میکنند؛ فرهنگی که بر فروتنی و برتری ندادن خود بر دیگران تأکید دارد. این نوع نگاه، همکاری را به یک ارزش اجتماعی تبدیل میکند.
در مقابل، اگر فرهنگ رقابت ناسالم و حذف یکدیگر حاکم شود، طبیعی است که توسعه نیز شکل نمیگیرد. گاهی این وضعیت را با همان مثال معروف «خرچنگها در سبد» توضیح میدهند؛ اینکه هر خرچنگی بخواهد بالا بیاید، دیگری او را پایین میکشد. چنین فرهنگی مانع هرگونه رشد و پیشرفت است. به نظر من، یکی از مشکلات اساسی ما این است که نمیتوانیم بر سر یک میز بنشینیم و به یک روال حکمرانی برسیم. این دقیقاً به مفهوم «حکمرانی» بازمیگردد. مفهومی که متأسفانه در کشور ما گاه به اشتباه صرفاً معادل حکومت یا دستور دادن از بالا تلقی میشود.
در حالی که حکمرانی، در معنای دقیق خود، فرایندی است که در آندولت، بخش خصوصی، نهادهای مدنی، دانشگاهها و سایر ذینفعان برای تحقق یک هدف راهبردی با یکدیگر همکاری میکنند. سؤال این است که ما تا چه اندازه توانستهایم بخش خصوصی را به این فرآیند وارد کنیم؟ تا چه اندازه نیازهای آن را بشناسیم و از ظرفیتش بهره ببریم؟
از سوی دیگر، ما حتی در شناخت مخاطب نیز با ضعف روبهرو هستیم. گاهی تصور میکنیم صرف داشتن یک هدف یا ایدئولوژی کافی است، در حالی که در حوزه رسانه و ارتباطات، این فقط نقطه آغاز است، نه پایان. در علوم ارتباطات، در بحث نظریههای هنجاری رسانه، گفته میشود که همیشه باید میان دو نقطه تعادل برقرار کرد؛ از یک سو نیاز و علاقه مخاطب و از سوی دیگر هدف و مصلحتی که تولیدکننده دنبال میکند. موفقیت زمانی حاصل میشود که این نقطه تعادل پیدا شود.
نمیتوان صرفاً از موضع بالا با مخاطب سخن گفت و انتظار داشت او نیز بدون چونوچرا آن را بپذیرد؛ بهویژه در عصر رسانههای دیجیتال که انحصار اطلاعرسانی از میان رفته و مخاطب هر لحظه با انبوهی از انتخابها روبهرو است. امروز رقابت در عرصه رسانه بسیار فشرده است. اگر نتوانیم مخاطب را بشناسیم و پیام خود را با زبانی جذاب، حرفهای و متناسب با نیازهای او ارائه کنیم، طبیعی است که میدان را به دیگران واگذار خواهیم کرد؛ همان کاری که بسیاری از کشورها با استفاده از قدرت نرم انجام دادهاند.
بنابراین، به اعتقاد من، مسئله فقط داشتن پیام یا ایدئولوژی نیست؛ مسئله، شناخت مخاطب، بهرهگیری از دانش ارتباطات، اعتماد به بخش خصوصی و ایجاد سازوکاری برای همکاری میان همه بازیگران این عرصه است. بدون تحقق این مؤلفهها، رسیدن به الگوهایی مانند کره جنوبی یا ترکیه دشوار خواهد بود.
با وجود همه این ظرفیتها، چرا بخش خصوصی ایران نتوانسته نگاه فرامرزی پیدا کند؟ حتی در بازارهایی که اشتراکات فرهنگی زیادی با ایران دارند، مانند آسیای مرکزی یا بالکان، حضور پررنگی نداریم.
به نظر من، مشکل اصلی این است که ما هنوز نتوانستهایم چندبعدی به مسائل نگاه کنیم. خطمشی مشخصی برای قدرت نرم وجود ندارد. دستکم من تاکنون سندی جامع درباره قدرت نرم ایران ندیدهام؛ سندی که همه دستگاهها را حول یک هدف مشترک هماهنگ کند.
همافزایی راهبردی میان نهادهای مختلف وجود ندارد، نقش بخش خصوصی بهدرستی تعریف نشده، مخاطبسنجی دقیق انجام نمیشود و در نتیجه، هر دستگاه مسیر خودش را میرود. حاصل این وضعیت، مجموعهای از فعالیتهای پراکنده و جزیرهای است که به جای همافزایی، یکدیگر را خنثی میکنند.
در چنین شرایطی طبیعی است که بخش خصوصی هم انگیزهای برای حضور جدی در بازارهای بینالمللی پیدا نکند. در حالی که ما بازارهای بسیار مناسبی در اختیار داریم؛ از تاجیکستان، ازبکستان و ترکمنستان گرفته تا کشورهای بالکان که اشتراکات تاریخی و فرهنگی عمیقی با ایران دارند. ما میتوانیم برای این کشورها محصولات فرهنگی تولید کنیم، بازار آنها را بشناسیم و برای مخاطبانشان برنامهریزی داشته باشیم، اما متأسفانه در همه این سالها چنین نگاهی شکل نگرفته است. در حالی که ظرفیتهای ایران برای تبدیل شدن به یک قدرت نرم بسیار بالاست.
نمونه روشن آن، شخصیتهایی مانند مولاناست. امروز ترکیه از مولانا در چارچوب راهبرد قدرت نرم خود بهره میبرد و حتی آثاری درباره او تولید میکند، در حالی که مولانا یکی از مهمترین سرمایههای تمدنی ماست.
ببینید، اندیشه مولانا چنان قدرت نفوذی دارد که آثار او طی سالهای متمادی در آمریکا جزو پرفروشترین کتابهای شعر بوده است. این یعنی ما از سرمایهای سخن میگوییم که مخاطب جهانی دارد و میتواند به یکی از مهمترین ابزارهای دیپلماسی عمومی ایران تبدیل شود.
یا به منطقه بالکان نگاه کنید، منطقهای که سالها درباره آن پژوهش کردهام. فقط میان زبان فارسی و زبان صربی ـ کرواتی حدود هزار و پانصد واژه مشترک وجود دارد. اگر کشورهای برآمده از یوگسلاوی سابق را در نظر بگیریم، با بازاری دهها میلیونی روبهرو هستیم که پیوندهای تاریخی و فرهنگی عمیقی با ایران دارد و الان به جولانگاه ترکیه تبدیل شده است.
هنوز هم در شهرهایی مانند سارایوو، کتیبههای فارسی، اشعار فارسی و نشانههای فرهنگ ایرانی دیده میشود. برای نمونه، در رستوران تاریخی «موریچا هان» شعرهایی از خیام به زبان فارسی بر دیوارها نقش بسته است.
وقتی برای ساخت مستندی در آنجا حضور داشتم، از نزدیک دیدم که مردم چه علاقهای به زبان و ادبیات فارسی دارند. اینها فرصتهایی است که میتوانست مبنای تولید آثار مشترک، توسعه بازار فرهنگی و افزایش نفوذ ایران باشد، اما از آن استفاده نکردیم. نمونه دیگر، جنگ بوسنی است. ایران در آن مقطع هزینههای فراوانی پرداخت و نقش مهمی ایفا کرد، اما چون نتوانست این حضور را با قدرت نرم و دیپلماسی عمومی تکمیل کند، در نهایت میدان را به دیگران واگذار کرد. امروز اگر به بالکان نگاه کنیم، نفوذ فرهنگی ترکیه بسیار پررنگتر از ایران است؛ در حالی که بخش مهمی از آن سرمایه تاریخی، ریشه در فرهنگ ایرانی دارد.
همانطور که درباره کره جنوبی هم اشاره کردیم، مسئله فقط تولید فیلم و سریال نیست. این کشورها همزمان سبک زندگی، تصویر ملی و برند فرهنگی خود را نیز به جهان عرضه میکنند. همین تصویر مثبت، زمینهساز توسعه گردشگری، تجارت، سرمایهگذاری و حتی روابط سیاسی میشود.
نکتهای را از دکتر بیدارمغز شنیدم که برایم بسیار جالب بود. ایشان میگفت در مذاکرات تجاری، حتی جزئیاتی مانند ظاهر، پوشش و تصویری که از خود ارائه میکنید، بر اعتماد طرف مقابل اثر میگذارد. این مثال نشان میدهد که «تصویر» تا چه اندازه در روابط بینالملل اهمیت دارد. به همین دلیل، ساختن برند ملی یک اتفاق تصادفی و تکبعدی نیست بلکه نتیجه یک فرآیند مهندسیشده و مبتنی بر حکمرانی است. باید همه بازیگران، از دولت و بخش خصوصی گرفته تا رسانهها، دانشگاهها و فعالان فرهنگی، در یک مسیر مشترک حرکت کنند.
از همین منظر، معتقدم نهادهایی مانند ساترا میتوانند فراتر از یک نهاد صرفاً نظارتی عمل کنند. این نهادها اگر نقش حکمرانی را بر عهده بگیرند، میتوانند خطمشیهای کلان را تدوین کنند، اما شرط آن این است که میان ذینفعان مختلف هماهنگی ایجاد کنند و زمینه مشارکت واقعی بخش خصوصی را فراهم آورند. البته این زمانی محقق میشود که نیازهای مخاطب و الزامات صنعت فرهنگی نیز به رسمیت شناخته شود و همان «نقطه تعادل» میان منافع ملی، خواست مخاطب و منطق بازار شکل بگیرد.
یعنی معتقدید ما باید از تجربه کشورهایی مانند کره جنوبی و ترکیه الگو بگیریم؟
من با تقلید موافق نیستم، اما با بومیسازی کاملاً موافقم. همانطور که مولانا میگوید: «خلق را تقلیدشان بر باد داد.» هیچ کشوری با نسخهبرداری صرف به موفقیت نمیرسد. باید تجربههای موفق را شناخت، اما آنها را بر اساس فرهنگ، هویت و شرایط خود بازآفرینی کرد.
یعنی معتقدید مشکل اصلی ما بیش از آنکه کمبود ظرفیت باشد، به شیوه حکمرانی و سیاستگذاری برمیگردد؟
دقیقاً همینطور است. ما استعداد، سرمایه انسانی، پیشینه تاریخی و ظرفیت فرهنگی کم نداریم مسئله این است که این ظرفیتها به یک راهبرد منسجم تبدیل نمیشوند. بخش زیادی از موفقیتهایی که در ایران هم رخ داده، حاصل تلاشهای فردی بوده است، نه نتیجه یک سیاستگذاری پایدار. تفاوت میان یک موفقیت موردی و یک موفقیت ماندگار، در همین حمایت، هدایت و برنامهریزی است.
متأسفانه گاهی به جای اینکه از تجربههای موفق حمایت کنیم و آنها را توسعه دهیم، آنها را از بین میبریم. به نظرم بخشی از این مسئله به همان فرهنگ همکاری بازمیگردد؛ همان چیزی که پیشتر درباره آن صحبت کردیم. هنوز روحیه همافزایی و کار جمعی در بسیاری از سطوح شکل نگرفته است.
امروز همه از موج کرهای، کیپاپ یا موفقیتهای فرهنگی کره جنوبی صحبت میکنند، اما کمتر به این توجه میشود که حتی عنوان «هالیو» نیز چگونه شکل گرفت. این واژه در ابتدا توسط رسانههای چینی و برای توصیف موج محبوبیت فرهنگ کره در چین به کار رفت؛ نوعی هشدار نسبت به نفوذ فرهنگی کره جنوبی. بعدها خود کرهایها همین عنوان را پذیرفتند و آن را به یک برند جهانی تبدیل کردند. در مقابل، ترکیه بیشتر بر احیای میراث تاریخی و عثمانی تکیه کرده است. شاید خودشان این تعبیر را نپذیرند، اما در عمل، بسیاری از سیاستهای فرهنگی آنها در همین مسیر حرکت میکند.
ما نیز تجربههایی داشتهایم؛ برای مثال، سالها درباره ساخت آثار مرتبط با مولانا صحبت شد، اما این پروژهها هیچگاه به نتیجه مطلوب نرسیدند. در مقابل، کشورهای دیگر از همین ظرفیتها برای تولید آثار جهانی استفاده کردند. به نظر من، یکی از مشکلات اساسی ما، ضعف در فهم مدیریت است. صنعت فرهنگ، مانند هر صنعت دیگری، نیازمند چرخه کامل تولید، بازاریابی و عرضه است. شما باید اثری تولید کنید که مخاطب داشته باشد، بتواند در بازار داخلی و خارجی رقابت کند و درآمد ایجاد کند.
به اعتقاد من، دو آسیب جدی در این زمینه وجود دارد. نخست، نگاه متمرکز و دولتی که نقش بخش خصوصی را محدود میکند. در حالی که تجربه کشورهای موفق نشان میدهد موتور اصلی صنایع فرهنگی، بخش خصوصی است و دولت بیشتر نقش سیاستگذار و تسهیلگر را بر عهده دارد. دوم، برداشت نادرست از مفهوم مدیریت و حکمرانی است. ما گاهی تصور میکنیم مدیر ارشد باید در همه جزئیات اجرایی دخالت کند، در حالی که وظیفه مدیر در سطح کلان، تعیین راهبرد، طراحی مسیر و نظارت بر اجرای آن است، نه ورود به همه امور اجرایی. ما در حکمرانی دو عارضه داریم. یکی نگاه ضدبخش خصوصی که به کنترل و سیطره گسترده منجر میشود و یکی اینکه ما تصور میکنیم که رئیس جمهور کار اجرایی است. در صورتی که کار رئیس جهمور باید در سطح راهبرد باشد نه جزئیات. ما این خط مشی درست را نداریم.
رئیسجمهور یا مدیران عالی کشور نباید درگیر جزئیات باشند؛ وظیفه آنها تعیین خطمشی، اصلاح قوانین و رصد اجرای سیاستهاست. اگر این مسیر بهدرستی طراحی شود، دستگاههای اجرایی نیز بهتر عمل خواهند کرد.
نظر شما