سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی:امروز، چهارم شهریور، سی و ششمین سالگرد درگذشت مهدی اخوان ثالث است؛ شاعری که با تخلص «م. امید»، نامی ماندگار در ادبیات معاصر ایران بهجا گذاشت. اخوان با تسلطی شگفتانگیز بر شعر کلاسیک و نو، صلابت شعر خراسانی را با مضامین اجتماعی و زبانی تازه درآمیخت. او که موسیقیپژوهی چیرهدست و نوازندهی تار بود، در آثاری چون «زمستان»، «آخر شاهنامه» و «ارغنون»، صدای رنجها و امیدهای مردم را به نظم درآورد و در مجموعههایی چون «پاییز در زندان»، ابعاد انسانی و ایستادگی را به تصویر کشید.
برای گشودن دریچهای به سوی ابعاد کمتر شناختهشدهی زندگی این اثرگذار، در گفتوگویی صمیمانه به سراغ بهرام پروین گنابادی رفتیم. ایشان که نوه محمد پروین گنابادی است و از دوستان نزدیک و معاشران دیرینهی اخوان ثالث بودهاند، گواه لحظات و خاطراتی هستند که در هیچ کتابی نیامده است. در این مصاحبه، از دریچهی نگاه و تجربیات جناب پروین، تلاش میکنیم تا نگاهی تازهتر به شخصیت، منش و میراث م. امید داشته باشیم و پیوندی دوباره میان امروز و خاطرات مشترک این دو شخصیت اثرگذار برقرار کنیم.
اگر بخواهیم از منظر ساختاری و محتوایی به آثار اخوان ثالث بنگریم، چه مؤلفههایی در شعر او وجود دارد که باعث شده است جایگاهی متمایز و ماندگار نسبت به همعصرانش پیدا کند؟
صددرصد معتقدم که اخوان، بهجز آن تیزهوشی، تیزبینی و نگاه نافذ، دارای یک نبوغ زبانی است. دکتر شفیعی کدکنی در کتاب «حالات و مقامات م. امید» واقعهای را نقل میکند که شخصی نزد اخوان آمده بود و میخواست دفترش را چاپ کند؛ گفته بود اسم این اثر را «خون و خیا» گذاشتهاند. اخوان به او بازمیگرداند و میگوید: «بهتر بود میگذاشتی «خنیا و خون»، تا خون چکه کند. ببینید، آقای دکتر [شفیعی] آنجا میگویند این را نمیشود توضیح داد؛ تفاوت «خنیا و خون» با «خون و خیا» و آن بلاغت و زیباییشناسیای که در «خنیا و خون» هست، این است که اخوان میگوید « در اینجا خون چکه میکند»؛ یعنی بهگونهای تمام میشود که انگار بعد از آن دیگر ادامهاش چکه میکند. میگوید این را فقط با ذوق خود باید درک کنید. کسی که این سخن را میگوید، نبوغ زبانی دارد و این نبوغ زبانی در اخوان وجود دارد.
بهعلاوه اینکه اخوان از برخی جهات به حافظ شبیه است؛ زیرا سعی کرده است تا جایی که میتواند بیشترین بهره را از شعر قدیم فارسی، چه از نظر تکنیکها و چه از نظر مضمونیابیها، به کار بگیرد و آن را به شعر نیمایی امروز ما پیوند بزند. علاوه بر این، اخوان نگاهی دارد که مختص خودش است و اکنون توضیح میدهم؛ یعنی اگر نبوغ زبانی را یک طرف بگذارید و مطالعه مستمر و پیگیرانهی شعرهای گذشته را یک طرف، آن تیزهوشی و چیزی که خودش یکبار به گونهای دیگر به من گفت — اما شکل زیباتر آن را به آقای کاخی گفت — این است که در بازه ده سال (یعنی از اواسط دهه سی تا اواخر دهه چهل)، میگوید: «شعر از آسمان در بغلم میافتد». اخوان نگاهی شهودی به شعر دارد. منظور از نگاه شهودی این است که شعر کاری الهامی است و برای این کار باید تربیت شعری داشت تا آن حالت — که من نامش را شهودی میگذارم — بتواند روی کاغذ به یک شعر تبدیل شود. این مورد بهویژه از اواسط دفتر «آخر شاهنامه» تا پایان «از این اوستا» مشهود است؛ چون اگر بخواهید بهترین دفترهای اخوان را انتخاب کنید، نمیتوانید بهجز «آخر شاهنامه»، «زمستان» و «از این اوستا» (که چند شعر از این سه کتاب میتوانید انتخاب کنید و چند قطعه پراکنده هم از این طرف و آن طرف، مانند «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم» و «ارغنون»)، موارد بیشتری را برگزینید. یعنی شاهکارهای اخوان در این سه دفتر و چندتایی از این طرف و آن طرف است. در «از این اوستا»، اوج شاعری اخوان است که بعد از آن دیگر هیچ شعری از او به آن نزدیکی نمشنویم؛ «از این اوستا» اوج شاعرانه اوست.

در کنار مباحث زبانی و شهودی، برخی بر این باورند که اخوان ثالث توانست مرزهای میان شعر و روایت را جابهجا کند. همچنین، در مواجهه با منتقدانی که ادعا میکردند روایتگرایی باعث تنزل مقام شعر در آثار اخوان شده است، چگونه میتوان از اودفاع کرد؟
اخوان نگاهی سینمایی دارد و به نظر من این همان چیزی است که در «گلستان» دیده میشود؛ او از سینما به عنوان رمان گویا یا رمان تصویری آموخته است. یعنی آن نگاه دراماتیکی که در شعر «شهر سنگستان» و غیره هست، همگی به آن نگاه سینمایی برمیگردد. مسئله مهمی که به نظر من اگر بپذیریم، این است که دنیای جدید، یعنی دنیای رمان و داستان کوتاه و به عبارتی ادبیات داستانی جدید، دارای تکنیکهایی است که در شعر اخوان بهشدت دیده میشود. انگار شاعر نیاز زمانی خودش را فهمیده و پارامترهای تجدد و عناصر سازنده را در شعرش به وفور به کار برده است. هنر این بود که در زمانی، برخی میگفتند اخوان شعر را به روایت نزدیک کرده و آن را تنزل داده است و بابت این موضوع سر و صدا میکردند. هرگاه میخواستند اخوان را بکوبند — که به گمان من بخش عمدهای از آن منتقدان، اکنون که غبار نشسته، میبینید که بخشی از حرفهایشان حتماً به خاطر حسادت بوده چون نمیتوانستند همه آدمها را تحت تأثیر قرار دهند — میگفتند اخوان شعر را به روایت نزدیک کرده و مقام شعر را پایین آورده است. اخوان در جواب اینها میگفت: «من روایت را در حد شعر بالا بردم، نه اینکه شعر را پایین بیاورم تا به روایت برسد».
او حرف درستی میزد، اما امروزه ثابت شده است که آن روایتی که از آن صحبت میشد، یک روایت سنتی نبود.
در بحث تجدد شعر فارسی، تفاوت بنیادین میان مدرنیسمی که در آثار فروغ یا شاملو میبینیم و مدرنیسمی که اخوان ثالث خلق کرد در چیست؟
البته بسیاری، مانند آقای دکتر شفیعی کدکنی، معتقدند تجدد در شعر فارسی با فروغ اتفاق افتاد؛ زیرا واژهها، کلمات و حتی ساختار شعر فروغ متجدد است و از زمان خودش بسیار جلوتر است. تجدد اخوان شاید مانند فروغ نباشد، اما در زمانه خودش واقعاً متجدد بود. من در چندین مقاله ثابت کردهام که ساختار شعر او از زمان خودش فراتر است. اما یک مسئله وجود دارد: تجدد اخوان بر ویرانههای سنت بنا نشده است، بلکه با استفاده از عناصر سنت شکل گرفته است بسیاری معتقدند مدرنیسم شاملو یا فروغ در شعر معاصر، به این دلیل است که آنها آموزشهای سنتیای نداشتند و ذهنشان با سنت آمیخته نشده بود؛ اما ذهن اخوان کاملاً با شعر سنتی ما همساز و آمیخته بود. به همین دلیل است که میبینید در اواسط عمرش، شعر نو از او کمتر دیده میشود و از تاریخی به بعد، دوباره به غزل، قطعه یا قصیده روی میآورد.
حتی در آثار چاپنشدهای که بعد از فوت اخوان منتشر شد و زرتشت [در قالب] دفتر چاپ کرد، باز هم قالبهای سنتی دیده میشوند؛ یعنی ذهنش عمیقاً با سنت گره خورده بود.
با این حال، مدرنیسمی که او میسازد، پلی میشود بین شعر (سنتی) و شعر نیما. من در کلاسهایم همیشه از دانشجویان میپرسم که چگونه با شعر نو آشنا شدند. در تمام این سالها، ندیدم کسی به من بگوید که با خواندن آثار نیما به شعر نو علاقهمند شده است. اتفاقاً هر کسی که میگوید ابتدا نیما را خوانده، میگوید که نیما او را «پس زده است» (سخت بود)، پس سراغ اخوان، مشیری، سهراب یا شفیعی رفته است. یعنی شعر نو را تا حدی (به کجا چنین شتابان) شناخته و سپس به سراغ نیما رفته است. کاری که اخوان انجام داد این بود که ذهنیتی ایجاد کرد که ذهن سنتی ما را با شعر نو آشنا کند و قواعد و اصول شعر نو را به ما بیامود. بهویژه اینکه مرحوم زریاب خویی، استاد عزیز ما، در مقالهای درباره اخوان میگوید: «اخوان به شهادت آثارش، از هر ادیبی ادیبتر بود». این سخن کسی است که مراتب فضل و دانش او برای همگان روشن است. این «ادیب بودن» او، بخشی به خاطر مقالاتی است که نوشته است؛ زیرا در میان شاعران معاصر، هیچکس صادقانهترین تلاش را برای معرفی شیوه نیمایی و شعر نیمایی به مردم نکرد.
او دو مقالهی درخشان دارد؛ در یکی از آنها که به بررسی «نوع وزن در شعر امروز فارسی» میپردازد، اخوان عروض نیمایی را تبیین میکند و میگوید که شعر نیما، ادامهی منطقی عروض گذشته است. او میخواهد ثابت کند که نیما هیچ تخطی از قواعد عروض فارسی نکرده است و دقیقاً نشان میدهد که چگونه هر روز [هر شعری] تبدیل به این عروض میشود. او در واقع بیان میکند که گویی «حلقهی گمشدهی شمس قیس را پیدا کرده» و با شیوه شمس قیس رازی، حلقهی گمشدهی عروض را یافته است. این مقاله از اوایل دهه چهل تا پنجاه، شاید دوازده بار در مجلههای مختلف چاپ شد و بعدها به مرجعی برای نوشتن کتابهای عروض تبدیل گشت. برای مثال، مرحوم وحیدیان کامیار (که کتابهای عروض دبیرستان را هم مینوشت و پیش از ایشان دکتر شمیسا این کار را میکرد)، در بخش شعر نو، منبع اصلیاش مقالهی «نوع وزن در شعر اخوان» بود. کتابهای عروضی که دربارهی عروض فارسی منتشر میشوند، در بخش شعر نو، منبع اصلیشان مقالهی اخوان است و استدلالی برتر از آن ندارند. این امر نشان میدهد که اخوان خود یک «عروضی» (متخصص عروض) بوده است.
ببینید، شما خودتان تحصیلکردهی ادبیات هستید و میدانید در دانشکده ادبیات، از میان صد دانشجویی که وارد میشوند و همگی درس عروض را با موفقیت میگذرانند (حتی با نمره بیست)، شاید تنها یک یا دو نفر «عروضی» شوند؛ یعنی عروض را بهطور کامل درک کنند و بفهمند که چگونه میتوان این وزنها را با هم ترکیب کرد یا به جای برخی «ضعفها»، موارد دیگر را قرار داد یا وزنها را به گونهای خاص خواند. اخوان یکی از همان یک یا دو نفر بود. در مورد اهمیت این موضوع، از زبان استاد ضیاء موحد شنیدم — که ایشان شاعر هستند و تخلصشان «عجیب» است (چون در شانزده یا هفده سالگی در انجمنی در اصفهان شعری خواندند و رئیس آن انجمن گفت: «شعر گفتن این جوان خیلی عجیب است» و تخلصشان را «عجیب» گذاشتند) — آقای دکتر موحد که در مسائل شعر گذشته، امروز و بهویژه شعر معاصر بسیار دقیق هستند، دو بار از زبان خودشان شنیدم که گفتند: «ما با این مقالهی اخوان، عروض نیمایی را درک کردیم». این نشان میدهد که آن مقاله تا چه حد مرجع بوده است؛ مقالهای که دوازده بار در مجلات چاپ شد و بعدها در کتاب خود اخوان منتشر گردید.

در مقالهی «عینیت و ذهنیت» اخوان بر مفهوم نشان دادن به جای گزارش دادن تأکید میکند؛ این تغییر پارادایم در نگاه شاعر، چه پیوندی با آن نگاه سینمایی دارد که پیشتر به آن اشاره کردید و چگونه باعث شد شعر او از حالت خبری به حالت بصری تبدیل شود؟
ایشان مقالهی دیگری نیز به نام «عینیت و ذهنیت» دارند که در آن به «بدعتهای نیما» پرداخته است. در این مقاله، اخوان تفاوت نگاه شاعر امروز و شاعر گذشته را بیان میکند؛ او میگوید اگر شاعر گذشته، چیزی را برای ما گزارش میکرد یا خبر میداد، شاعر امروز آن را «به عینه» نشان میدهد. در واقع کار او «نشان دادن» است، یعنی همان چیزی که ما «سینما» مینامیم. پس او دریافته بود که کار ادبیات و شعر چیست و چه پیوندی میان این دو با سینما وجود دارد. این مقاله برای درک هنر شعر امروز فارسی و پیوند آن با شعر کهن، بسیار درخشان است. تمام اینها را در نظر بگیرید و در کنار این بگذارید که اخوان تحصیلات رسمی در ادبیات نداشت و مدرکش دیپلم آهنگری بود و در هنرستان تدریس میکرد. به همین دلیل مرحوم زریاب میگفت: «از هر ادیبی ادیبتر است»؛ زیرا او با تکیه بر مطالعهی زیاد، معلومات پایه و تیزهوشی، چیزهایی را درک میکرد که دیگران نمیدیدند. به قول عرفا، او «دانش شهودی» داشت که مقدمهاش خواندنهای بسیار و معلومات زیاد است.
نکتهای دیگر را میخواستم عرض کنم؛ در نامههایی که از ایشان چاپ شده (که فکر میکنم توسط مرحوم استاد محمد قهرمان در نشر «زمستان» منتشر شده و شامل ده نامه است)، در آخرین نامه، اخوان می گوید: «پریشب در کافهای بودم...» (اگر اشتباه نکنم، باید دوباره نگاه کنم). میگوید پرویز داریوش در آن کافه آمده بود و با هم نشستیم. اخوان میگوید من او را زیاد نمیشناختم و این اولین بار بود که او را میدیدم. پرویز شروع کرد به صحبت دربارهی نویسندگان خارجی و میپرسید که آیا فلان شاعر یا نویسنده را میشناسی؟ مثلاً دربارهی هرمان هسه پرسید و من گفتم: «بله، چیزی از او خواندهام». او اصرار داشت که من نویسندگان انگلیسی و فرانسوی را میشناسم و میپرسید چطور میشود.
با نگاهی به آثار شاعران پس از اخوان، میخواهم بپرسم که اخوان چگونه توانست روایت را در شعر نو تثبیت کند و این دستاورد چه تأثیری بر گسترهی امکانات شاعران جوان گذاشت؟
در مورد شاعران پس از او باید گفت که در همان زمان، یعنی در دهه چهل، تنها تعداد معدودی از شاعران معروف بودند. افرادی مانند اسماعیل خویی، نعمت میرزاده، میم سرشک و برخی دیگر، شاعران نوپردازی بودند که به نوعی مقلد اخوان بودند یا سبک و شیوه پیشنهادی او را پیش میبردند؛ یعنی کسانی بودند که هم به شعر سنتی تسلط داشتند و هم شعر نو را به شیوه اخوان بهطور کامل میشناختند. آقای دکتر شفیعی [کدکنی] تا حدی متفاوت بود و زبانی پرتمثیل و غنای خاص خود را داشت، اما باز هم نقاط نزدیکی با اخوان داشت. خویی نیز از جهتی اثر پذیرفته بود، اما نعمت میرزاده در واقع مقلد اخوان بود؛ بهطوریکه مثلاً شعری دارد برای تختی که چنان به سبک اخوان نزدیک شده که تشخیص تفاوت دشوار است.
او نشان داد که میتوان در شعر روایتهای منسجم داشت. به نظر من تأثیرگذاری او، هم از طریق اشعارش و هم از طریق مقالاتی که نوشت، بسیار زیاد بود؛ زیرا او ظرفیتهای قالب نیمایی و شعر کهن را به نمایش گذاشت و ثابت کرد که قالب نیمایی، چیزی جدا از شعر فارسی نیست، بلکه قالبی است که در کنار غزل و قصیده قرار میگیرد. این نگاه اخوان تأثیر عمیقی بر شاعران جوان گذاشت.
من در سال ۱۳۷۱ مقالهای در مجله «دنیای سخن» به نام «ساختار پارادوکسی یک شعر» چاپ کردم. این مقاله را بر اساس شعری (که در کلاس درس هم بررسی کردم) نوشتم. دکتر شفیعی [کدکنی] پس از خواندن آن فرمود بسیار خوب است و در نهایت در مجله «سخن» چاپ شد. در مقالهی دیگری، نشان دادم که اخوان در این اثر یک «فرمالیست» کامل است؛ یعنی تمام تلاشش این است که فرم و محتوا در نقاطی به هم برسند و فرم، تجلی محتوا باشد و محتوا، تجلی فرم.
نظر شما