سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- کتاب مشهور تاریخ طبری با نام اصلی «تاریخ الرسل و الملوک» (تاریخ پیامبران و پادشاهان) یکی از مهمترین و معتبرترین منابع تاریخی در جهان اسلام است. این کتاب توسط محمد بن جریر طبری، دانشمند و مورخ برجسته ایرانی در قرن سوم هجری نوشته شده است. محمد بن جریر طبری در سال ۲۲۴ هجری در آمل طبرستان (در شمال ایران کنونی) به دنیا آمد و از جوانی به تحصیل علم و دانش پرداخت. او در زمینههای مختلفی مانند تفسیر قرآن، حدیث، فقه و تاریخ تالیفات بسیاری داشته است.

سفری در زمان با تاریخ طبری: از آفرینش تا عصر عباسیان
تاریخ طبری یک اثر جامع و گسترده است که تاریخ جهان را از آغاز خلقت تا سال ۳۰۲ هجری پوشش میدهد. این کتاب به ترتیب زمانی به رویدادهای مختلف تاریخی، از جمله دوران پیامبران، دوران خلفای راشدین، دوران امویان و عباسیان میپردازد. طبری در نگارش این اثر از منابع مختلفی استفاده کرده است، از جمله روایات و احادیث مختلف، نوشتههای تاریخی پیشینیان، و شفاهیات و روایات مردمی.
به همین دلیل، تاریخ طبری به عنوان یک منبع مهم و ارزشمند در مطالعات تاریخی در جهان اسلام شناخته میشود. نکته مهم در مورد تاریخ طبری این است که او تلاش کرده تا حوادث را به صورت بیطرفانه و دقیق ثبت کند و برای این منظور، گاهی اوقات روایات مختلف و متناقضی از یک رویداد را نیز آورده است. این ویژگی باعث شده تا تاریخ طبری به عنوان یکی از مهمترین منابع تاریخی در مطالعات اسلامی به شمار آید.

تاریخ بلعمی ترجمهای از کتاب تاریخ پیامبران و پادشاهان
تاریخ بلعمی یا تاریخنامه بزرگ ترجمهای است که ابوعلی محمد بن محمد بلعمی از کتاب تاریخ پیامبران و پادشاهان یا همان تاریخ طبری مشهور نوشته محمد جریر طبری ترتیب داده است. تاریخ طبری، تاریخ جهان از ابتدای آفرینش آدم تا آغاز سده چهارم هجری را به تفضیل بیان کرده است و تاریخ بلعمی، ترجمه آزاد فارسی این کتاب بهطور مختصر است. با توجه به تاریخ نوشته شدن این کتاب، میتوان آن را پس از شاهنامه ابومنصوری، قدیمیترین نثر فارسی دری دانست.
تاریخ بلعمی از کهنترین نمونههای نثر پارسی است که هم اینک موجود است. شمار واژههای تازی در آن بسیار اندک است و سبک نثر آن بسیار ساده است و از واژههای دشوار و شعری در آن استفاده نشده است. همچنین به مانند زبان پهلوی، جملههای آن کوتاه است و نمونههایی از تکرار فعل در آن به چشم میخورد. این از ویژگیهای بارز نثر مرسل سامانیاست که نثر بلعمی نماینده آن است و نوشتههای دوران ساسانی و حتی سنگنبشتههای دوره هخامنشی را به یاد میآورد.
سبک نگارش این کتاب هرچند که تا اندازهای زیر تأثیر ترجمه متن عربی است که خواهناخواه در طرز اسلوب فارسی تأثیرگذار بودهاست، اما برگردان کوشش کرده است که به جای واژگان عربی از واژههای فارسی بهره جوید و اسلوب فارسی را از دست ندهد. به همین دلیل این کتاب از کتابهای تاریخ بیهقی و کلیله و دمنه نصرالله منشی فارسیتر، ولی از مقدمه شاهنامه ابومنصوری عربیتر است.

آنچه در ادامه میخوانید گزارش میلاد پیامبر اسلام(ص) بر پایه کتاب «زندگینامه پیامبر» (جزء سوم تاریخ بلعمی موسوم به تاریخنامه طبری) تصحیح امیرحسین خُنجی است.
خبر مولد پیامبر علیهالسلام
پس عبدالله بن عبدالمطلب آن سال به شام شد به سفر و بازآمد به مدینه بمرد، و گورش به مدینه است و گورستانی است که آن را دارالنابغه خوانند و پیغامبر - علیه السلام - اندر شکم مادر بود هشت ماهه.
و عبدالمطلب مادر او را نیکو همی داشت، تا آن وقت که پیغامبر از مادر جدا شد. پس او را عبدالمطلب همی داشت تا چند سال برآمد. و عبدالمطلب هم از دنیا رفت، و ابوطالب او را همی داشت به نیکویی همچون فرزند خویش، که یادگار برادرش عبدالله بود. پس یک سال نیت شام کرد به بازرگانی و پیغامبر نه ساله شده بود. ابوطالب را خواهش کرد که مرا با خویشتن ببر. ابوطالب اجابت نکرد و گفت: تو کودکی. پس او را ابوطالب به برادر خویش سپرد، عباس بن عبدالمطلب. پس چون بوطالب بر شتر خواست نشستن و مردمان را همی بدرود کرد، پیغامبر از دور ایستاده بود و همی گفت: یا عم مرا با خویشتن بر و همی گریست. ابوطالب را دل بسوخت و او را با خویشتن ببرد.
و نخستین سفر او آن بود. چون به شهر بُصری برسید، نخستین شهر از شهرهای شام و بر در شهر فرود آمد، و آن جایگه صومعه راهبی بود و نام آن راهب بحیرا بود و او به کتبهای پیشین اندر خوانده بود و صفت یافته بود پیغامبر را و هر کاروانی که بیامدی آنجا فرود آمدی و منزلگاه بودی. چون کاروان بوطالب آنجا رسید شب بود و فرود آمدند و شتران را به گیاه دست بازداشتند و همه بخفتند تا با مداد. و پیغامبر ما بیدار بود و جامهها نگاه همی داشت. چون بامداد ببود و روز گرم شد ابری بیامد چند سپری بزرگ و از بر سر پیغامبر - علیه السلام - بیستاد و سر او را سایه همی داشت. این بحیرای راهب آن بدید در صومعه بگشاد و بیرون آمد و مردمان هنوز خفته بودند. پیغامبر را بر کنار خویش بر نشاند و او را از کار او بپرسید و از اندرون مادرش و از خویشان و دایهاش پرسید. و هر چه بحیرا از وی همی پرسید پیغامبر او را جواب همی داد و بحیرا را از کتاب راست همی آمد. پس بحیرا آنگاه به میان دو کتف پیغامبر - علیه السلام - بنگرید آن مهر نبوت بدید و آن شرف او بدید، بر آنجا بوسه داد.
و چون ابوطالب بیدار شد، بحیرا گفت: این غلام تو را چه باشد ابوطالب گفت: این پسر من است. بحیرا گفت یا با طالب! نشاید بودن که پدر این غلام زنده بود، مرا راست بگوی چه دروغ اندر شرف عرب نشاید. ابوطالب گفت: این برادرزاده من است ولکن بر من از فرزند گرامیتر است و دوستتر. بحیرا گفت: اگر مر او را چنین دوست داری کجا میبریش با خویشتن؟ گفت: به زمین شام همی برمش تا از من جدا نباشد و نه من از وی. بحیرا گفت: آگاه باش یا با طالب که این بهترین همه خلق است به روی زمین او پیغامبر خدای است، و مرا هفتاد سال است تا پیغامبری و دعوت او چشم همی داشتم شب و روز که همی بر این بترسم از جهودان و ترسایان، نباید که این را با تو ببینند و از تو اش بربایند و ببرند. و لکن این را نتوانند کشتن؛ که ما اندر کتاب خواندهایم که او به زهر تباه شود که اندر بزغاله کرده باشند و او بخورد، و از پس آنکه خورده باشد سالی چند پدید آید. و خدای عز و جل قضا نکرد کشتن وی بدین زودی. ولیکن یا باطالب، بود که دستی بود که دستی یا پایی یا اندامی از آن وی تباه کنند. اگر فرمان بری و نصیحت پذیری این را به مکه بازفرستی.
پس ابوطالب پیغامبر را با غلامی از غلامان خویش به مکه باز فرستاد و گروهی گویند که بوطالب خود بازگشت و این سفر را دست بازداشت و این درستتر است. و این قصه خود اندر مولود پیغامبر - علیه السلام گفتهایم تا بدانجا که پیغامبر به خانه ابوطالب شد بیست و پنج ساله شده بود و بوطالب او را نیکو همی داشت. پس اندر بیست و پنج سالگی خدیجه را به زنی کرد.
تزویج خدیجه بنت خویلد با پیغامبر علیهالسلام
و خدیجه خویش پیغامبر بود و از قریش بود و او دختر خویلد بن اسد بن عبد العزی بن قصی بود. و او را یکی شوی بود بمرده بود و خواسته فراوان از وی بمانده و خدیجه بازرگانی کردی و او را یکی آزاد کرده بود نامش میسره و مردی پارسا بود با امانت. و هر سال یکی کاروان پر از خواسته به دست این میسره به شام فرستادی. و پیغامبر - علیه السلام - اندر قریش شناخته شده بود به امانت و دیانت و راست گفتن و او را محمد الأمین خواندندی و خبر او پیش خدیجه بگفتند پیغامبر را بخواند و گفت: امسال با این غلام من به شام شو به بازرگانی
و اندر مکه کم کسی بود از بازرگانان که سرمایه از خدیجه نداشتند.
و گروهی گویند که او مر پیغامبر را به مزد گرفت.
و گروهی گفتند که خدیجه پیغامبر را به انبازی گرفت و به شام فرستاد.
پس پیغامبر - علیه السلام با میسره برفت و بیست و پنج ساله بود. و به راه اندر هرگاه
که آفتاب گرم شدی ابری بیامدی و بر سر او بیستادی و سایه کردی و میسره این همی دید. و چون به شام رسیدند کاروان به زیر صومعه راهبی فرود آمدند و زیر درخت بخفتند.
پیغامبر - علیه السلام به گاه نیمروز به زیر سایه درختی اندر بخفت. چون آفتاب به وی رسید آن درخت بر زمین کر شد و شاخهها از آن سوی که آفتاب بود در از کرد تا پیغامبر را - علیه السلام - سایه بود. پس راهب از صومعه نگاه کرد و آن بدید. فرود آمد و از مهتر کاروان بپرسید که این کیست که اندر زیر این درخت خفته است؟ گفت مزدوری است از آن ما. راهب گفت زینهار! به چشم مزدوری به وی منگرید که او پیغامبر خدای است و بهترین آفریدگان است. پس کاروان سالار کاروان به شهر اندر برد و بارها بفروختند و هر چه به یک درم خریده بودند به ده درم سود بفروختند و بازگشتند.
چون به مکه اندر آمدند، خدیجه بر منظره نشسته بود به بطحا، بیرون همی نگرید، پیغامبر را دید در میان کاروان بر شتری بنشسته، و آفتاب گرم شده بود و ابر بر سر او سایه کرده خدیجه چون آن بدید شگفت آمدش و هیچ نگفت.
پس چون کاروان بیامد و از آن بازرگانی سود بسیار آمدش افزون تر از هر سال، خدیجه گفت: این مرد بر ما خجسته است و میسره را گفت دیگر که به شام روی محمد امین را با خویشتن ببر که وی سخت مبارک است. میسره گفت: وَلِیَّةُ النعم! من اندر این راه از این بزرگهمت بسیاری شگفتیها دیدم و قصه راهب و درخت با وی بگفت.
و خدیجه زنی بود داهیه و عاقله و بارای و خواسته فراوان و هرکس از بزرگان مکه او را خواسته بود و او شوی نکرده بود. پس پیغامبر را - علیه السلام - بخواند و گفت: یا محمد! تو دانی که مرا به شوهر حاجت نیست و هرگز رغبت به شوهر نکردهام و اکنون زنیام به سال برآمده و بسیار کس از بزرگان مکه مرا خواستند و من کس را اجابت نکردم، و مرا خواسته بسیار است و همی ضایع شود و کس نگهبان نیست و من به تو گراییدم از بهر آنکه در تو امانت یافتم تا این خواسته مرا نگاه داری و عمت را بگوی ابوطالب را تا بیاید و مرا از پدرم از بهر تو بخواهد.
و پدر خدیجه خویلد هنوز زنده بود.
محمد - علیه السلام - این سخن با ابوطالب بگفت. پس بوطالب به نزد خویلد شد و خدیجه را بخواست از بهر پیغامبر...
و به بعضی اخبار اندر ایدون است که خویلد پدر خدیجه مرده بود و عمش اسد او را به شوهر داد.
و پیغامبر - علیه السلام - پانزده سال با خدیجه ببود.
و چون پیغامبر - علیه السلام - چهل ساله تمام شد او را وحی آمد. و خدیجه بعد از وحی پنج سال دیگر بزیست و نخستین زن از زنان که مسلمان شد خدیجه بود. و پیغامبر- علیهالسلام- بیست سال با وی ببود و تا خدیجه نمرد هیچ زن دیگر نکرد از حرمت او.
و بدین بیست سال اندر از خدیجه سه پسر آمد و چهار دختر: نخستین پسر قاسم بود، و پیغامبر را – علیهالسلام - از آن ابوالقاسم خوانند و دومین طاهر بود، و سدیگر طیب و از چهار دختر، نخستین زینب بود و دوم رقیه و سدیگر ام کلثوم و چهارم فاطمه، علیهم التحیات و السلام. و پیش از آنکه او را پیغامبری آمد هر سه بمردند، و چهار دختر بزیستند.
و پیغامبر-علیهالسلام- بدان خواسته خدیجه اندر فراخدستی کرد بسیار، و فراوان ببخشید. و مردمان بر سخاوت و امانت او گرد آمدند و او را محمدالامین خواندندی، و همه کس امانت و زندگی پیش او بردندی. و هرکه را با کسی خصومت بودی نزدیک وی آمدندی تا او را میانجیای کند و حکم کند. همه کس چنان اندیشیدند که چون بوطالب بمیرد کس جز محمد مهتری مکه نکند.
نظر شما