سرویس فرهنگ و نشر خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، کامران فانی؛ مرد فقید کتابداری ایران که گاهی او را «ژن کتاب» هم معرفی کردهاند، در کتاب «آقای کتابدار» که گفتوگوی منوچهر دینپرست با اوست، درباره اولین کتابهایی که خوانده بود گفته است. شرح تاریخی از کتابفروشیها و یک قران یک قرانهایی که برای کرایه کتاب پرداخت میکرد.
اولین کتابی را که خواندید به یاد دارید؟
آن دوران کتاب کودک به معنای امروزی مطلقاً وجود نداشت؛ بنابراین کتابهایی که کودکان میخواندند آثاری بود که بزرگهای عامی هم میخواندند. خانه ما نزدیک مسجد شاه قزوین بود و این مسجدی بود که در دوره فتحعلیشاه ساخته شده و از مساجد نسبتاً قدیمی شهراست.
قزوین از این نظر مهم است که یکی از مهمترین مساجد به نام «جامع عتیق» در این شهر است که در دوره سلجوقی ساخته شده و بسیار نیز عظیم است. به هر حال در کنار این مسجد، کتاب میفروختند اولین کتابهایی را که میخواندم، از آنجا تهیه کردم.
بیشترین چیزی که در خاطرم مانده «امیرارسلان نامدار» است. من این کتاب را کلاس دوم یا سوم دبستان خواندم. امروز که به گذشته نگاه میکنم فکر میکنم برای کودک کلاس سوم یا چهارم دبستان کتاب مشکلی است و نثر سختی دارد.

قبل از آن البته کتابهای سادهتری مثل «بهرام و گل اندام»، «حسین کرد شبستری جمشید و خورشید» و... را خوانده بودم. کتاب «حمزه صاحبقران» را هم خوانده بودم. امیرارسلان را دوسه بار خواندم و همیشه هم وقتی تمام میشد، افسوس میخوردم. در سالهای چهارم و پنجم یکی دو دکه کتابفروشی بود که شبانه کتاب قرض میداد.
در دوران ما کرایه کردن کتاب رسم بود. برای بعضی کتابها شبی ده شاهی و برای برخی شبی یک قران کرایه میگرفتند. از این دکهها کتابهایی را که در سالهای دهه سی منتشر میشد، امانت میگرفتم که بیشتر رمانهای تاریخی بود. رمانهای تاریخی در آن زمان به چند صورت چاپ میشد، یکی بهصورت پاورقی در مجلات به خصوص مجلات «ترقی» و «سپید و سیاه». گاهی بهصورت جداگانه و در قطعههای شانزده صفحهای در هفته چاپ میشد و گاهی نیز بهصورت کتاب در میآمد.
من در همان زمانها و در سالهای اول دبیرستان مجله ترقی هفته را میخریدم. هر هفته صبح زود برای گرفتن مجله که از تهران میآمد، سریع میرفتم تا یک شماره بخرم. داخل مجله چند داستان تاریخی به تناوب چاپ میشد، ازجمله رمان دلشاد «خاتون»، «ده مرد رشید»، به سوی «روم» و «زندانی قلعه قهقهه» بعد از آن به تدریج به سمت کتابهایی چون «ده نفر قزلباش» رفتم اینها آثار نویسندگان معروف آن دوره بودند که بعدها به دنبال اسم مؤلفانشان رفتم؛ مثلاً «آشیانه عقاب» که راجع به حسن صباح بود یا «دلشاد خاتون» مربوط به عصر مغولها و اواخر ایلخانان و عصر حافظ بود.
«به سوی روم» جنگهای ایران و روم بود. نویسندگان مهم آن دوره عبارت بودند از: شاپور آریاننژاد، زمانی آشتیانی، مدرسی سیروس بهمن که امروزه به کلی فراموش شدهاند؛ درحالی که در دهه ۱۳۳۰ که اوج داستاننویسی تاریخی در ایران بود، نویسندگان برجستهای به شمار میرفتند.
در کنار آنها افرادی چون حسین قلی مستعان بودند که امروزه بیشتر معروفند. رمان «رابعه» او امروز خیلی معروف است. ما این آثار را در دوره اول دبیرستان میخواندیم.

آن زمان رمان خارجی خیلی کم بود. کتابها بیشتر اطلاعات تاریخی داشتند. در کنار این آثار اولین کتابهای خارجی که خواندم ترجمههایی از الکساندر دوما مثل «کنت مونت کریستو» و «سه تفنگدار» ترجمه ذبیحالله منصوری بود. ترجمههای او به صورت جزوه در میآمد. در این دوره تقریباً رمانهای تاریخی خواندم.
امانتی بودن و «شبی یک قران» یکی از دلایل سریع خواندن من شد. چون میخواستم یکشبه کتاب را تمام کنم تا کرایه بیشتر ندهم؛ بنابراین سعی میکردم کتاب را سریع بخوانم. حتی گاهی از ترس دیر شدن، اول آخر کتاب را میخواندم خانه ما در آن سالها برق نداشت و ما با چراغهای نفتی زندگی میکردیم. چون میگفتند نورش زیاد است یک حباب میگذاشتند رویش تا نورش کم شود و چشم را اذیت نکند. با امروز که مقایسه میکنم میبینم که تقریباً هیچ نوری نداشتند برق در آن زمان خیلی کم بود. یک کارخانه برق بود که معروف بود که فقط شبانه و آن هم دو یا سه ساعت کار میکرد؛ بنابراین تقریباً این دود چراغ خوردن را من عملاً تجربه کردهام! درس مدرسه را هم بیشتر در کلاس میخواندم و بیشتر وقت را صرف خواندن رمان میکردم.
نظر شما