به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) از تریل مگزین، شاید عجیب به نظر برسد؛ در روزگاری که ویدئوهای چندثانیهای جای بسیاری از کارهای قدیمی را گرفتهاند، رمانهایی که گاهی بیش از صد سال از تولدشان میگذرد، دوباره خوانده میشوند. نامهایی که زمانی در کتابهای درسی و فهرست تکالیف مدرسه جا داشتند، حالا در تیکتاک و اینستاگرام دستبهدست میشوند: جین آستن، امیلی برونته، لوئیزا می آلکات و مری شلی.
نسل Z ظاهراً دوباره به سراغ کلاسیکها رفته است؛ اما نه از سر اجبار مدرسه و دانشگاه. این بار آنها را برای خودشان میخواند. این بازگشت شاید بیش از آنکه بازگشت به گذشته باشد، نوعی کشف دوباره حال باشد. زیرا آنچه نسلهای مختلف را به ادبیات کلاسیک پیوند میدهد، تاریخ انتشار کتابها نیست؛ احساساتی است که هنوز کهنه نشدهاند.
از کتاب درسی تا تیکتاک
سالها ادبیات کلاسیک برای بسیاری از جوانان با یک تصویر مشخص همراه بود: کتابی قطور، امتحانی دشوار و فهرستی از شخصیتهایی که باید نامشان را به خاطر سپرد. اما شبکههای اجتماعی این رابطه را تغییر دادهاند.
در جامعهای که به بوک تاک (BookTok) مشهور شده، کاربران درباره کتابهایی که میخوانند حرف میزنند، از شخصیتهای محبوبشان میگویند، برای دیگران کتاب پیشنهاد میکنند، روی صفحات کتاب یادداشت مینویسند و حتی از واکنش احساسی خود هنگام خواندن یک داستان فیلم میگیرند.
کتاب دیگر فقط چیزی نیست که در سکوت و تنهایی خوانده شود؛ به تجربهای اجتماعی تبدیل شده است.
شاید یکی از رازهای موفقیت بوک تاک همین باشد: مخاطب احساس نمیکند با یک تبلیغ روبهروست. کسی که کتابی را معرفی میکند، شبیه دوستی است که هیجانزده میگوید: «این را بخوان؛ من با این شخصیت زندگی کردم.»
و ناگهان رمانی که سالها در قفسه کتابخانه خاک میخورده، دوباره دیده میشود. چرا هنوز الیزابت بنت را دوست داریم؟ پاسخ را شاید بتوان در شخصیتهای کلاسیک پیدا کرد. الیزابت بنت، قهرمان «غرور و تعصب»، متعلق به انگلستان قرن نوزدهم است؛ اما استقلال، شوخطبعی و مقاومت او در برابر انتظارات اجتماعی هنوز برای خواننده امروز آشناست.
او نمیخواهد صرفاً مطابق خواسته دیگران زندگی کند. میخواهد خودش انتخاب کند، اشتباه کند، قضاوت کند و مسیرش را پیدا کند. جو مارچ در «زنان کوچک» نیز چنین است. دختری که نمیخواهد رؤیاهایش را قربانی قالبهای از پیش تعیینشده کند و تلاش میکند از استعداد و خلاقیتش راهی برای زندگی بسازد.
شاید نسل Z در این شخصیتها چیزی بیشتر از یک داستان عاشقانه یا خانوادگی میبیند؛ خودش را میبیند. و این همان نقطهای است که یک اثر کلاسیک از گذشته جدا میشود و به زمان حال قدم میگذارد. مشکلات ما چندان هم جدید نیستند
ما تصور میکنیم بسیاری از بحرانهای زندگی مدرن، محصول همین روزگارند؛ فشار اجتماعی، اضطراب آینده، مشکلات اقتصادی، انتخاب میان عشق و استقلال، انتظارات خانواده و تلاش برای پیدا کردن جایگاه خود در جهان. اما ادبیات کلاسیک گاهی با لبخندی از قرنها پیش به ما یادآوری میکند که انسان، با وجود تمام تغییرات فناوری، چندان تغییر نکرده است. خانواده مارچ در «زنان کوچک» با مشکلات مالی دستوپنجه نرم میکند. الیزابت بنت با محدودیتهای طبقاتی و اجتماعی روبهروست. شخصیتهای جین آستن درگیر مناسبات پیچیده عشق، ازدواج و جایگاه اجتماعیاند.
و ویکتور فرانکنشتاین با پرسشی مواجه است که امروز شاید از همیشه جدیتر باشد: اگر انسان بتواند کاری را انجام دهد، آیا الزاماً باید آن را انجام دهد؟ این پرسش در قرن نوزدهم مطرح شد، اما در عصر هوش مصنوعی، فناوری زیستی و ماشینهایی که هر روز توانمندتر میشوند، معنای تازهای پیدا کرده است. در جهانی که همهچیز سریع است، کتاب آهسته است شاید یکی از جذابترین تناقضهای عصر دیجیتال همین باشد.
نسلی که با سرعت بالا و محتوای کوتاه بزرگ شده، گاهی به دنبال چیزی کاملاً متضاد میرود: یک رمان طولانی. خواندن کتاب کلاسیک به زمان نیاز دارد. باید مکث کرد، شخصیتها را شناخت، دیالوگها را دنبال کرد و اجازه داد داستان بهتدریج در ذهن شکل بگیرد. در جهانی که هر لحظه یک اعلان تازه روی صفحه تلفن ظاهر میشود، شاید خواندن یک کتاب قطور نوعی مقاومت خاموش باشد؛ مقاومت در برابر عجله.
کتاب از خواننده نمیخواهد فقط نگاه کند و رد شود. از او میخواهد بماند. شاید به همین دلیل است که بسیاری از خوانندگان جوان، مطالعه ادبیات کلاسیک را تجربهای آرامکننده و متفاوت از مصرف بیوقفه محتوای کوتاه میدانند.
کتابی که باید دیده شود
حتی ظاهر کتاب هم در این بازگشت نقش پیدا کرده است. نسخههای نفیس با جلدهای پارچهای، لبههای رنگی، تصویرسازیهای زیبا و طراحیهای خاص در شبکههای اجتماعی به اندازه خود داستان دیده میشوند. کتاب به یک شیء فرهنگی و حتی گاهی به بخشی از هویت شخصی تبدیل شده است. خواننده کتاب را میخواند، در صفحاتش یادداشت مینویسد، جملهای را با برچسب رنگی مشخص میکند و بعد همان صفحه را با دیگران به اشتراک میگذارد.
به این ترتیب، حاشیههای کتاب نیز به بخشی از داستان تبدیل میشوند. خواننده دیگر فقط مصرفکننده ادبیات نیست؛ در گفتوگویی جمعی درباره آن شرکت میکند. گاهی سینما دروازه ورود به ادبیات است اما همیشه کتاب اولین قدم نیست. گاهی یک فیلم، مخاطب را به سمت کتاب میفرستد.
فیلم «زنان کوچک» ساخته گرتا گرویگ نمونه خوبی از این اتفاق است. بسیاری از مخاطبان جوان ابتدا داستان را روی پرده دیدند و سپس به سراغ رمان لوئیزا می آلکات رفتند. اقتباس سینمایی در اینجا رقیب کتاب نیست؛ دروازهای به سوی آن است. تماشاگر پس از پایان فیلم کنجکاو میشود بداند در کتاب چه اتفاقی افتاده، کدام شخصیتها حذف شدهاند، چه جزئیاتی تغییر کرده و نویسنده داستان را چگونه روایت کرده است.
و همین کنجکاوی میتواند او را به کتابخانه یا کتابفروشی بکشاند. کلاسیکها نمردهاند؛ فقط منتظر خواننده تازه بودهاند شاید مهمترین درس این بازگشت این باشد که ادبیات خوب تاریخ مصرف ندارد. داستانی که درباره عشق، تنهایی، خانواده، جاهطلبی، آزادی یا یافتن جایگاه انسان در جهان نوشته شده باشد، میتواند از قرن نوزدهم عبور کند و در قرن بیستویکم دوباره خوانده شود.
نسلها عوض میشوند، فناوری تغییر میکند و شیوه پیدا کردن کتابها دگرگون میشود؛ اما انسان همچنان عاشق میشود، اشتباه میکند، از قضاوت دیگران میترسد، با خانوادهاش اختلاف پیدا میکند و آرزو دارد زندگی خودش را بسازد. شاید به همین دلیل است که الیزابت بنت هنوز زنده است، جو مارچ هنوز رویا دارد و آن شرلی هنوز خیالپردازی میکند.
کلاسیکها واقعاً به گذشته تعلق ندارند. آنها هر بار که خوانندهای تازه صفحه اولشان را باز میکند، دوباره متولد میشوند. و این بار، تولد دوبارهشان از قفسههای خاکگرفته کتابخانهها شروع نشده است؛ از صفحه تلفنهای هوشمند شروع شده است. شاید این زیباترین تناقض عصر ما باشد: در جهانی که هر روز سریعتر میشود، نسل تازهای برای پیدا کردن خودش، دوباره به سراغ داستانهای قدیمی رفته است.
نظر شما