دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۲
چرا عاشق شخصیت‌های «بریکینگ بد» و «سوپرانوز» شدیم؟

برومندی گفت: باورپذیری از نظر مک‌کی مهم‌ترین رکن شخصیت است، اما در کنار آن مخاطب باید بتواند با شخصیت همذات‌پنداری کند. وقتی این اتفاق بیفتد، مخاطب پای فیلم، سریال یا کتاب می‌ماند.

سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - نگار فیض‌آبادی؛ شخصیت، فقط یکی از اجزای فیلمنامه نیست، موتور عاطفی و انسانی روایت است و اگر باورپذیر نباشد، حتی پیچیده‌ترین داستان‌ها نیز نمی‌توانند مخاطب را با خود همراه کنند. رابرت مک‌کی، نویسنده کتاب‌های «داستان»، «دیالوگ» و «شخصیت»، در تازه‌ترین اثر خود به سراغ یکی از دشوارترین بخش‌های داستان‌گویی رفته است و به خلق شخصیت‌هایی که در عین پیچیدگی، برای مخاطب قابل درک و باورپذیر باشند، می‌پردازند. مسعود برومندی، مترجم کتاب «شخصیت» معتقد است بخش مهمی از ضعف برخی فیلم‌ها و سریال‌های امروز به شخصیت‌هایی بازمی‌گردد که بیش از اندازه قابل پیش‌بینی، تک‌بعدی و فاقد تضادهای انسانی‌اند. او در گفت‌وگو با ایبنا، ضمن بررسی جایگاه مک‌کی در آموزش فیلمنامه‌نویسی، درباره شخصیت‌های خاکستری، قوس شخصیت، همذات‌پنداری و نقش تجربه، تخیل و تحقیق در خلق شخصیت‌های باورپذیر سخن گفته است.

رابرت مک‌کی در ایران بیشتر با کتاب «داستان» شناخته می‌شوید. کتاب «شخصیت» چه تفاوتی با آثار قبلی او دارد و چرا سراغ ترجمه‌ آن رفتید؟

رابرت مک‌کی نه فقط در ایران، بلکه در تمام دنیا بیشتر با کتاب «داستان» شناخته می‌شود. کتاب «داستان» در کنار یکی دو اثر مهم دیگر مانند «آناتومی داستان» نوشته جان تروبی و «ساختار اسطوره‌ای در داستان و فیلمنامه» نوشته‌ ووگلر از مهم‌ترین منابع مرجع برای آموزش فیلمنامه‌نویسی در جهان هستند.

وقتی از فیلمنامه صحبت می‌کنیم، با سه عنصر اصلی ساختار فیلمنامه، شخصیت و دیالوگ مواجه هستیم. نمی‌توان گفت فیلمنامه فقط مجموعه‌ای از اتفاقات و رویدادهاست که پشت سر هم رخ می‌دهند و شخصیت‌ها تغییری نمی‌کنند یا فقط تیپ هستند. مشکلی که در بسیاری از فیلم‌هایی که امروز می‌بینیم وجود دارد.

طراحی شخصیت بسیار مهم و پس از آن، مسئله‌ دیالوگ مطرح می‌شود. اینکه دیالوگ‌ها چگونه باید نوشته شوند، سکوت‌ها چگونه کار کنند، چگونه با کمترین کلمات بیشترین معنا منتقل شود و لایه‌های پنهان دیالوگ‌ها چگونه شکل بگیرند. همه‌ی این موارد در کتاب «دیالوگ» به‌طور کامل بررسی شده‌اند. اما کتاب «شخصیت» تاکنون ترجمه نشده بود. چاپ جدید این کتاب در سال ۲۰۲۴ منتشر شد و دیدم جای آن واقعا خالی است. همان زمان دیدم که آمازون و نیویورک تایمز این اثر را در فهرست ۲۰ کتاب مرجع فیلمنامه‌نویسی دنیا قرار داده‌اند. بنابراین فکر کردم چنین کتاب تاثیرگذاری دست‌کم باید به فارسی ترجمه شود.

چرا عاشق شخصیت‌های «بریکینگ بد» و «سوپرانوز» شدیم؟

مک کی چه جایگاهی در آموزش نویسندگی، داستان‌گویی و خلق درام و شخصیت دارد؟

همان‌طور که گفتم، مک کی یکی از سه یا چهار مرجع اصلی فیلمنامه‌نویسی در جهان است. نوع فیلمنامه‌ای که می‌خواهیم بنویسیم مهم است. مثلا اگر بخواهیم درباره‌ آثاری مانند «ارباب حلقه‌ها» صحبت کنیم که بر الگوی سفر اسطوره‌ای استوار هستند، از فرمول آقای ووگلر پیروی می‌کند. اما اگر به دنبال نگارش فیلمنامه‌های جشنواره‌ای یا ساختارشکن باشیم، نمی‌توانیم کاملا به الگوهای مک‌کی تکیه کنیم.

هر زمان درباره فیلمنامه‌هایی صحبت می‌کنیم که قصه تعریف می‌کنند، کتاب «داستان» مک‌کی است. او ساختار داستان، صحنه‌ها، لحظه‌ها و حتی واحدهای بسیار جزئی روایت را مطرح می‌کند. یکی از جذاب‌ترین بخش‌های کتاب «داستان»، توضیح درباره‌ تبدیل کلیشه‌ها به غیرکلیشه است. مباحثی مانند حادثه‌ محرک، نقاط اوج، نقاط میانی، طراحی کشمکش و ساختار روایت را با بررسی نمونه‌های متعدد از فیلم‌های موفق -چه از نظر منتقدان و چه از نظر بازار- توضیح می‌دهد. کتاب «شخصیت» مملو از مثال است و مثل یک دستورالعمل عملی کاربرد دارد...

مک‌کی شخصیت را از زوایای مختلف بررسی می‌کند. او ابتدا تفاوت میان نقش و شخصیت را توضیح می‌دهد. یک نقش ممکن است یک آدم عبوری یا تیپ باشد، اما شخصیت نیازمند لایه‌ها و ابعاد متعدد است که باید تعریف شوند. بعد از آن نقش‌های مکمل شخصیت را توضیح می‌دهد و به سراغ ابعاد مختلف شخصیت می‌رود.

شخصیت از نظر مک‌کی دارای دو بعد بیرونی و درونی است. بعد بیرونی شامل تمام ویژگی‌های قابل مشاهده مثل جنسیت، ظاهر و پیشینه خانوادگی، شغل، وضعیت مالی، تحصیلات و سایر ویژگی‌های قابل مشاهده است. اما بُعد درونی به دنیای ذهنی و روانی شخصیت مربوط می‌شود. اینکه چرا تصمیم خاصی می‌گیرد، چطور واکنش نشان می‌دهد و آیا رفتارهایش حاصل اراده آزاد است یا جبر.

موضوع مهم دیگر تضاد در شخصیت‌هاست. مک‌کی مفصل توضیح می‌دهد که چگونه تضادها و تناقض‌ها باعث باورپذیر شدن شخصیت‌ها می‌شوند. او در مقدمه‌ کتاب می‌گوید هدف اصلی، خلق شخصیتی باورپذیر و پیچیده است به معنای انسانی و چندوجهی است و منظور از پیچیدگی غیرقابل فهم نیست.

شخصیتی که همیشه غمگین است، ممکن است جایی بخندد. شخصیتی که معمولا عصبانی می‌شود، ممکن است در شرایطی خاص خونسرد رفتار کند. شخصیتی بی‌رحم ممکن است در موقعیتی دیگر رفتاری کاملا انسان‌دوستانه از خود نشان دهد. تمام این مباحث در نهایت به مفهوم «قوس شخصیت» می‌رسد. شخصیت باید تغییر کند. اگر قرار نیست تغییری رخ دهد، پس چرا داستانی روایت می‌شود؟ این تغییر گاهی در خود شخصیت اتفاق می‌افتد، گاهی شخصیت جهان اطرافش را تغییر می‌دهد و گاهی نه خودش تغییر می‌کند و نه جهان، بلکه نگاه مخاطب نسبت به او دگرگون می‌شود.

مک‌کی تفاوت شخصیت‌ها در گونه‌ها یا ژانرهای مختلف را بررسی می‌کند و در بخش پایانی کتاب به روابط میان شخصیت‌ها می‌پردازد؛ این بخش و همین‌طور تضادهای شخصیت جزو مهم‌ترین قسمت‌ها هستند. او با مثال‌های متعدد از تئاتر، داستان و فیلمنامه توضیح می‌دهد که بدون روابط باورپذیر میان شخصیت‌ها، ارتباط عاطفی مخاطب با اثر شکل نمی‌گیرد.

مک کی از شخصیت‌های چندبعدی و متناقض دفاع می‌کند. چرا مخاطب امروز بیشتر از قبل جذب شخصیت‌های خاکستری می‌شود؟

اگر فیلم‌های ۲۰ سال پیش را با کارهای امروز مقایسه کنیم، می‌بینیم که بسیاری از شخصیت‌ها بیشتر و نسبتا تک‌بعدی یا تیپ بودند. اما امروز مخاطب بیش از هر چیز دنبال شخصیت‌های باورپذیر است. ما در زندگی واقعی با افراد مختلفی سروکار داریم و دائم شاهد تغییر رفتارها و تصمیم‌های غیرمنتظره هستیم. ممکن است فردی که هرگز ورزش نمی‌کرده، تحت تاثیر یک فرد جدید ورزش را آغاز کند. همین غیرقابل پیش‌بینی بودن، شخصیت را واقعی و جذاب می‌کند. وقتی شخصیتی همیشه دقیقا یک رفتار را تکرار کند، دیگر شبیه انسان واقعی نیست. پیش‌بینی‌پذیری بیش از حد هم جذابیت شخصیت را از بین می‌برد.

مک‌کی در کتاب خود دو نمونه‌ بسیار مهم را بررسی می‌کند. یکی تونی سوپرانو در سریال «سوپرانوز» و دیگری والتر وایت در سریال «بریکینگ بد» است. او این شخصیت‌ها را بر اساس کنش‌ها و تضادهایشان تحلیل می‌کند. والتر وایت همزمان می‌تواند رفتارهای اخلاقی و غیراخلاقی داشته باشد. او آدم می‌کشد و قاچاق می‌کند، اما در کنارش به خانواده‌ها کمک می‌کند. با خونسردی شاهد مرگ فردی است، اما برای نجات باجناقش جان خود را به خطر می‌اندازد. همین تناقض‌ها جذاب هستند. اگر والتر وایت در همه‌ موقعیت‌ها رفتاری یکسان داشت، دیگر جذابیتی نداشت.

جسی پینکمن، شخصیت دوم بریکینگ بد، یکی دیگر از نمونه‌هایی است که مک کی به آن پرداخته است. جسی گاهی تصمیم‌های کاملا ابلهانه می‌گیرد و گاهی زرنگ است. گاهی برای پول جانش را به خطر می‌اندازد و گاهی پولش را به راحتی پخش می‌کند! کتاب «شخصیت» و هم کتابی که اخیرا با عنوان «پشت پرده داستان» منتشر شده، می‌توانند به فیلمنامه‌نویسان ایرانی کمک کنند تا آثاری در سطح بین‌المللی خلق کنند و تا حدی از مشکلات رایج شخصیت‌پردازی در برخی کارها پرهیز کنند.

چرا عاشق شخصیت‌های «بریکینگ بد» و «سوپرانوز» شدیم؟
رابرت مک‌کی، نویسنده سرشناس

کتاب به دسته‌بندی‌های مختلف شخصیتی می‌پردازد؛ از شخصیت آرمان‌گرا و عمل‌گرا تا شخصیت سرکش. این دسته‌بندی‌ها چه کاربردی برای نویسندگان دارند؟

مک‌کی انواع مختلف شخصیت را تعریف می‌کند. مثلا شخصیت روزمره شخصیتی است که شاید فقط چند ثانیه در داستان حضور داشته باشد. مثل قصابی که در اثر حضور دارد. این شخصیت‌ها تاثیر چندانی بر روایت ندارند، اما حتی آنها هم باید در حد رومزه تعریف شوند.

در سطحی دیگر، شخصیت‌های تیپ هستند که ویژگی‌های مشخصی دارند. بالاتر از آن، شخصیت‌های نمادین یا اسطوره‌ای قرار می‌گیرند؛ شخصیت‌هایی مانند تانوس که بیشتر جنبه نمادین دارند و پیچیدگی روانی شخصیت‌های واقع‌گرا را ندارند. گاهی یک شخصیت منفی مثل برخی شخصیت‌های «ارباب حلقه‌ها» می‌تواند اسطوره‌ای باشد و گاهی هم مثل جوکر در بتمن پیچیده و چندلایه است. مک‌کی توضیح تا نویسنده بتواند تا حد امکان از شخصیت‌های سطحی و روزمره فاصله بگیرد و شخصیت‌هایی باورپذیر و دارای روح خلق کند. در نهایت، هدف اصلی خلق شخصیتی باورپذیر است که مک کی در مقدمه کتاب بر آن تاکید می‌کند.

مک کی «قحطی خلاقیت» را نتیجه محدود بودن تجربه‌ها و دانش می‌داند. این دیدگاه چه پیامی برای نویسندگان، به‌ویژه جوان‌ها دارد؟

مک کی هم در کتاب «داستان» و هم در کتاب «شخصیت» روی چند نکته تاکید می‌کند. اول اهمیت تجربه‌ شخصی نویسنده است. طبیعی است نویسنده‌ای که امروز جنگ را تجربه کرده، می‌تواند درباره آن باورپذیرتر بنویسد. اما او تاکید می‌کند که نباید به تجربه‌ شخصی محدود شد. عنصر دوم، تخیل است. از طریق خواندن رمان، تماشای فیلم و دیدن تئاتر می‌توان تخیل را پرورش داد و تجربه‌هایی را که شخصا نداشته‌ایم، تا حدی تجربه کنیم.

عنصر سوم، مطالعه و تحقیق است. مک کی بارها می‌گوید برای خلق شخصیت‌ها و داستان‌های باورپذیر باید تحقیق کرد. مثلا خالق «بریکینگ بد» شخصا قاچاقچی مواد مخدر نبود و در پلیس مبارزه با مواد مخدر هم فعال نبود، اما برای نگارش اثر ساعت‌های طولانی با ماموران پلیس و افراد مرتبط مصاحبه و تحقیق کرده است. بنابراین از نگاه مک‌کی، برای نوشتن یک فیلمنامه خوب نباید فقط به تجربه شخصی تکیه کرد بلکه باید تخیل، مطالعه و تحقیق را هم جدی گرفت.

یکی از محورهای مهم کتاب، مسئله‌ همذات‌پنداری است. مک‌کی برای توضیح این مفهوم از نمونه‌هایی مانند «پدرخوانده» استفاده می‌کند. این مثال‌ها چه سازوکاری را درباره‌ی همذات‌پنداری روشن می‌کنند؟

باورپذیری از نظر مک‌کی مهم‌ترین رکن شخصیت است، اما در کنار آن مخاطب باید بتواند با شخصیت همذات‌پنداری کند. وقتی این اتفاق بیفتد، مخاطب پای فیلم، سریال یا کتاب می‌ماند.

یکی از مثال‌های جالبی که در کتاب مطرح می‌شود، هانیبال لکتر است. ما با شخصیتی روبه‌رو هستیم که یک بیمار روانی، آدم‌کش و آدم‌خوار است. در نگاه اول، او شخصیت شنیعی است. اما همزمان می‌بینیم که چقدر باهوش، خونسرد و توانمند است و چگونه به حل پرونده‌ها به پلیس کمک می‌کند. در مقابل برخی از پلیس‌های اطراف او احمق به نظر می‌رسند. همین ویژگی‌ها باعث می‌شود مخاطب، با وجود تمام جنبه‌های منفی شخصیت، نوعی همذات‌پنداری با او پیدا کند و بگوید اگر قرار باشد جنایت کنم، دوست دارم شبیه هانیبال لکتر باشم.

مک‌کی در مصاحبه‌های خود درباره‌ «جوکر» می‌گوید که می‌خواهد دنیا را به تعادل برساند. مخاطب هم ممکن است با هدف او همذات‌پنداری کند، حتی اگر با روش‌ها و شرارت‌هایش موافق نباشد. در مقابل، ضدِ همذات‌پنداری هم وجود دارد. برای مثال، پرستاری که در «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» است، شخصیتی منفور است و مخاطب ناخودآگاه با کسانی همذات‌پنداری می‌کند که در برابر این شخصیت قرار گرفته‌اند. ما در واقع با شخصیت‌های بدی همذات‌پنداری می‌کنیم که خوب طراحی شده باشند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها