سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- حنان سالمی: کتاب را گرفتم و توی ذوقم زد! «شهر فرنگ اروپا»؟! اسمش آدم را یاد همان جعبههای قدیمی میانداخت که پدربزرگها و مادربزرگهایمان باید چشم میچسباندند به گردی کوچکش و از پشت شیشه، عکسهایی از آدمها و شهرها و اتفاقات عجیبوغریبش را میدیدند. چند تصویر را میدیدند، تمام میشد و میرفتند سراغ تصویر بعدی.
«شهر فرنگ اروپا» هم دقیقا همین است؛ با این تفاوت که اینبار، عکسهایی که از پشت شیشه میبینیم، مربوط به قرن بیستماند؛ قرنی که قرار بود قرن پیشرفت و تمدن و علم باشد، اما هرچه جلوتر میرویم، بیشتر شبیه نمایشگاهی از جنگ، جنایت، ایدئولوژی، مرگ و البته عجیبوغریبترین رفتارهای بشر میشود.
«پاتریک اوئورژدنیک»، تاریخ قرن بیستم اروپا را مثل یک کتاب تاریخ معمولی تعریف نمیکند. خبری از فصلبندی مرتب و «اول این اتفاق افتاد، بعد آن اتفاق» نیست. از جنگ میگوید و ناگهان میرود سراغ اختراعی تازه، از نازیسم میرسد به باورهای مذهبی، از زنان و مد و پزشکی رد میشود و دوباره برمیگردد وسط جنگ. انگار نویسنده خودش هم میداند اگر بخواهد این قرن را خیلی مرتب و اتوکشیده تعریف کند، احتمالا چیزی از واقعیتش باقی نمیماند. چون قرن بیستم، خودش مرتب نبود که مرتب بازگو شود!
کتاب را که شروع کردم، اول فکر کردم قرار است یک خلاصهی جمعوجور از جنگ جهانی اول و دوم و کمونیسم و فاشیسم و هولوکاست بخوانم. اما خیلی زود فهمیدم ماجرا چیز دیگری است. اوئورژدنیک فقط نمیخواهد بگوید چه اتفاقی افتاد؛ میخواهد نشان بدهد انسان، در همین فاصلهی کوتاه، چطور میتوانست همزمان هم پیشرفت کند و هم عقب برود. مثلا در همان حوالی جنگ جهانی اول، آدمها آنقدر زیاد کشته میشدند که نویسنده با همان لحن سرد و عجیبش مینویسد: «آدمها مثل تخم گیاهان همینطور به زمین میریختند.» و بعد، به جای اینکه مکث کند و مرثیه بخواند، سراغ محاسبهای میرود که از شدت بیرحمی، بیشتر شبیه طنز سیاه است تا تاریخنگاری. «کمونیستهای روسی حساب کرده بودند از اجساد چقدر کود میشود تهیه کرد!»
اینجاست که میفهمیم قرار نیست با یک کتاب تاریخی معمولی طرف باشیم. نویسنده گاهی آنقدر خونسرد درباره وحشتناکترین اتفاقات حرف میزند که خودِ خونسردیاش تبدیل به شوخی میشود. شوخیای که البته خندهدار نیست؛ بیشتر آدم را وادار میکند چند ثانیه کتاب را ببندد و فکر کند: «واقعا انسان با انسان این کارها را کرده؟» و شاید یکی از عجیبترین ویژگیهای کتاب همین باشد؛ اینکه برای نشان دادن تاریکی قرن بیستم، همیشه لازم نیست نویسنده صدایش را بالا ببرد چون گاهی فقط کافی است یک واقعیت را بگوید.
مثلا جایی از کتاب، وقتی از ویرانیهای جنگ حرف میزند، تصویر آدمهایی را میبینیم که در میان خرابهها دفن شدهاند و بعضی از آنها در لحظه مرگ همدیگر را در آغوش گرفتهاند. بعد، ناگهان حرف از این میشود که باید جسدها را با اره از هم جدا کرد. همین. نه موسیقی غمگینی پخش میشود، نه نویسنده برایمان توضیح میدهد که «چه صحنه دردناکی». خودش میداند واقعیت، آنقدر دردناک هست که احتیاجی به توضیح اضافه ندارد.
اما «شهر فرنگ اروپا» فقط درباره جنگ نیست. اتفاقا یکی از چیزهایی که کتاب را خواندنی میکند همین است که نویسنده اجازه نمیدهد قرن بیستم را فقط با تانک و تفنگ و اردوگاه و بمب به یاد بیاوریم. و در کنار جنگها، از تغییر سبک زندگی، پیشرفت پزشکی، جنبشهای زنان، اختراعات و حتی چیزهایی حرف میزند که در نگاه اول شاید هیچ ربطی به تاریخ نداشته باشند. دستمال توالت، سینهبند، قرص ضدبارداری، سینما و تغییرات فرهنگی هم میتوانند بخشی از همان قرنی باشند که جنگ جهانی و هولوکاست را به خودش دیده است. و این نگاه، به نظرم یکی از جذابترین بخشهای کتاب است.
چون برخلاف باور خیلی از ما، تاریخ فقط آن چیزی نیست که در کتابهای مدرسه با تاریخِ شروع و پایان جنگها میخوانیم. تاریخ، همین چیزهای کوچک و ظاهرا بیاهمیت هم هست. چیزهایی که آرامآرام سبک زندگی آدمها را عوض میکنند و شاید اثرشان از یک سخنرانی سیاسی هم بیشتر باشد. اما در تمام این شلوغی، یک سوال مدام خودش را به رخم میکشید: «چطور شد که آدمی که اینهمه پیشرفت کرد، اینهمه هم کُشت؟ چطور ممکن است یک قرن، هم قرن پرواز انسان به آسمان باشد و هم قرن اردوگاههای مرگ؟» همان انسانی که درباره حقوق بشر حرف میزند، چند صفحه بعد ممکن است به این نتیجه برسد که گروهی از انسانها اساسا حق زندگی ندارند!
اوئورژدنیک این تناقض را خیلی مستقیم جلوی چشممان میگذارد. وقتی درباره کمونیسم و نازیسم مینویسد، نشان میدهد که چطور ایدئولوژیها میتوانند برای آدمها رویای ساختن «انسان نو» را بسازند؛ انسانی قوی، سختکوش و برخوردار از عدالت. اما مشکل از جایی شروع میشود که قرار است برای ساختن این انسان نو، عدهای از انسانهای قدیمی حذف شوند! اینجا دیگر «شهر فرنگ اروپا» فقط تاریخ نیست؛ کمی هم فلسفه است. کمی هم سوال درباره خودِ ما. اینکه اگر آدمها خیال کنند برای ساختن یک دنیای بهتر، مجازند هر کاری بکنند، چه اتفاقی میافتد؟ و شاید جوابش را خود قرن بیستم داده باشد.
یکی از چیزهایی که در این کتاب خیلی دوست داشتم، همین طنز تلخ آن است. نویسنده گاهی آنقدر بیپرده و خشک یک اتفاق عجیب را تعریف میکند که آدم اول لبخند میزند و چند ثانیه بعد میفهمد اصلا نباید میخندیده! این طنز، البته همیشه هم جواب نمیدهد. بعضی جاها شدت فاجعه آنقدر زیاد است که لحن طنازانه نویسنده ممکن است برای بعضی خوانندهها آزاردهنده باشد. مخصوصا وقتی پای نسلکشی و مرگ میلیونها آدم وسط است، فاصله میان «طنز سیاه» و «بیحسی» خیلی کم میشود. بعضی خوانندهها هم به همین دلیل، پراکندگی و تکرارهای کتاب را نقطهضعف آن دانستهاند.
اما به نظرم این پراکندگی، تا حدی با اسم کتاب جور درمیآید. شهر فرنگ قرار نیست یک داستان را از اول تا آخر برایت تعریف کند. میخواهد در را باز کند و بگوید: «بیا! این را ببین. حالا آن یکی را. حالا این آدمها را ببین که جنگ میکنند. حالا آن یکی را ببین که دارد برای حقوق بشر سخنرانی میکند. حالا این یکی را ببین که بمب میسازد. و حالا نگاه کن به همان انسانی که چند صفحه قبل داشت درباره صلح حرف میزد!» همین کنار هم گذاشتنهاست که کتاب را جذاب میکند.

«شهر فرنگ اروپا» در واقع تاریخ قرن بیستم را به شکل یک آینه جلوی ما میگیرد؛ آینهای که فقط تصویرهای قشنگ را نشان نمیدهد. اگر قرار باشد اروپا را با علم و هنر و آزادی و پیشرفت بشناسیم، این کتاب یادمان میاندازد که پشت همین تصویر زیبا، چه حجم عظیمی از خشونت و جنون هم وجود داشته است. و شاید تلخترین قسمت ماجرا همین باشد که این همه فاجعه، کار موجودی به نام «انسان» بوده است؛ همان موجودی که همزمان توانسته واکسن بسازد، هواپیما اختراع کند، درباره آزادی بنویسد و آدمهای دیگر را فقط به خاطر اینکه شبیه خودش نیستند، بکشد.
با این همه، آخر کتاب که میرسم، حس نمیکنم یک دوره تاریخی را کامل و مرتب خواندهام. اتفاقا برعکس؛ انگار چند ساعت در یک بازار شلوغ قدم زدهام و از هر مغازه، یک تصویر، یک صدا و یک اتفاق با خودم آوردهام. شاید به همین دلیل «شهر فرنگ اروپا» را نباید مثل یک کتاب تاریخ خواند.
باید چشم گذاشت روی گردی شیشهای شهر فرنگ و نگاه کرد. به جنگ. به صلح. به علم. به خرافه. به آزادی. به ایدئولوژی. به آدمهایی که میخواستند دنیا را نجات بدهند و گاهی، در مسیر نجات دنیا، خودِ دنیا را به آتش کشیدند. و آخرش شاید فقط یک سوال میمانَد: «اگر قرن بیستم با آن همه علم و تجربه و جنگ و ویرانی نتوانست انسان را از تکرار اشتباهاتش نجات بدهد، ما دقیقا از تاریخ چه چیزی یاد گرفتهایم؟» شاید جواب این سوال، از خودِ «شهر فرنگ اروپا» هم مهمتر باشد.
نظر شما