یه گزارش خبرنکار خبرکزاری کتاب ایران (ایبنا)، جنگ جایی درون بعضی آدمها ادامه پیدا میکند؛ در حافظه، در خواب، در یک نام مبهم و دور، در چهرهای که ناگهان میان جمعیت دیده میشود یا حتی در زخمی که سالهاست دیگر کسی دربارهاش حرف نمیزند. برزان یکی از همین آدمهاست؛ مردی که سالهاست در گذشته زندگی میکند. با گذشته راه میرود. با گذشته تصمیم میگیرد و با گذشته قنداق اسلحهاش را برق میاندازد برای...
او که یک چشم و یک پا را از جنگ با خود آورده،چیزی و گاهی با یک جمله، یک نگاه یا حضور یک آدم دوباره جان میگیرد. او نمیتواند از گذشتهاش فاصله بگیرد. تمام هستی و زندگیاش را در آن جا گذاشته است. نویسنده گذشتۀ برزان و ارسلان و قصۀ پیچیدۀ آنها را ناگهان روی دایره نمیریزد. حتی درصدد برنمیآید که سرباز بعث را در ماجرای مقدس پیادهروی کربلا به توبه وادارد.
در مقابل، ارسلان نیز با گذشتهای زندگی میکند که همواره با خودش حمل میکند. زخمهای جنگ برای او فقط خاطره نیستند؛ بخشی از زندگی او هستند. سالها گذشته است و اولین موشک صهیونیستها که شیشههای فروشگاه را میشکند و دخترش را برای مدتی از او میگیرد، گذشته میخزد زیر پوستش و او را به سفر ترکش و خمپاره میبرد. ارسلان حتی وقتی با خانوادهاش راهی کربلا میشود گذشته قدمبه قدم با او راه میآید. سفرش به عراق و حضورش در خانۀ برزان، در حقیقت سفر به سرزمینی است که سالها پیش میدان جنگ بوده و خاطراتی دردناک از آن در جسم و جانش باقی مانده است.
نویسنده با مهارت دو چهره از جنگ را در مقابل هم قرار میدهد. جبهۀ نفرت و باطل را در مقابل روشنایی حقیقت و دین.
در «رومی روم» هرچه داستان جلوتر میرود، مرزها پیچیدهتر میشوند، شاید به همین دلیل خانۀ برزان یکی از مهمترین مکانهای داستان است. این خانه قرار است پناهگاه زائرانی باشد که خستۀ راهاند؛ چراغهای خانه روشن است و برزان با دقت شرایط اقامت آنان را فراهم کرده است. سفرهای هم پهن میشود که برای سه مهمان بیش از اندازه بزرگ است؛ برنج، خورشت، نان، ماست، دوغ، ترشی و زیتون. برزان برای مهمانانش سنگ تمام گذاشته است اما سر آن سفره چیزی هست که او را به گذشته میچسباند... دیوارهای خانه هم انگار تاب نگهداشتن رازها را ندارند و ارسلان را مدام بهسمت خود میکشند که ما را ببین، ما را بفهم. ما در سینۀ خود رازی داریم که تو را از این مهلکه میرهاند؛ از کدام مهلکه؟!
بیرون مسیر اربعین است و آدمهایی رهاشده از ملیتها و زبانها و حتی دینها یکی میشوند و رود رود به بهسمت دریا جاری... اربعین در «رومی روم» فقط پسزمینه نیست؛ راه، آدمها را از جایی به جایی دیگر نمیبرد؛ چیزی را درون آنان جابهجا میکند. آدمها در این مسیر خسته میشوند، کنار هم مینشینند، غذا میخورند، به هم آب میدهند و گاهی بدون آنکه زبان یکدیگر را بفهمند، همدیگر را میفهمند. مرزهایی که سالها با جنگ پررنگ شده بودند، در این مسیر کمکم شکل دیگری پیدا میکنند. اما اینجا درون خانۀ بزران، یکی هست که از چاله به چاه افتاده و چاه ویلِ گذشته او را بلعیده است. چالهای که سالها پیش دهان باز کرده و برزان را در خود فرو برده فقط خاک و سنگ و جبهۀ دشمن نیست؛ نورما را هم با خود برده، عشق را، زندگی را و تمام آیندهاش را. و مخاطب بیوقفه صفحهبهصفحه را هروله میکند تا راه خروج و دوربرگردان این خشم متحرک و عصیان بیپایان را به چشم ببیند و با او همراه شود.
«رومی روم» از کلیشههای معمول فاصله میگیرد. نویسنده قرار نیست سرباز بعثی را یکشبه تطهیر کند و او را در مسیر کربلا به انسانی دیگر تبدیل کند. برزان با همۀ تغییراتی که در سالهای بعد از جنگ کرده، هنوز با تاریکیهای خودش دستوپنجه نرم میکند. حتی گاهی در میان آدمهای عادی و اتفاقهای روزمره، خشونت قدیمی دوباره در او سر بلند میکند.
ارسلان نیز تکهتکه به همان گذشته بازمیگردد. روایتهای دو مرد، که تا پیش از این جدا از هم حرکت میکردند، آرامآرام روبهروی یکدیگر قرار میگیرد؛ مثل دو تکه از تصویری که سالها در دو صندوق جدا نگه داشته شده و حالا کنار هم قرار گرفتهاند. ارسلان در این سفر علاوه بر زخمهایش، زندگی را نیز با خود آورده است: طیبه، مجتبی، راه و امید رسیدن را.
در «رومی روم» گرچه سفر ناتمام میماند و راه به رسیدن نمیرسد، اما اربعین خوب بلد است قصۀ هر آدمی را شیرازهبندی کند و داستان انحصاری او را ختم به خیر کند مثل تمام قصههای کودکی مریم و ما.
نظر شما