دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
ادبیات در باتلاق سرسپردگی

تجربه‌تاریخی ما مردم، ما ایرانی‌ها، نشان می‌دهد که در همیشه‌ی تاریخی که می‌شناسیم، همیشه غَشِ تقریباً همه‌ی ما به تَعَبُد و خاکساری و سرسپردگی و بزرگسازی و گوش به‌فرمانی بوده، چرا که کار را آسان می‌کند وقتی لازم نیست خودمان فکر کنیم، هم فکر کردن سخت است و هم قدمی بعد از فکر کردن با خودش مسئولیت می‌آورد که کمابیش کسی‌مان حاضر به پذیرش نیست، به همین خاطر «آتوریته»سازی به کار می‌افتد و بزرگانی پدید می‌آیند که درواقع پدیدشان آورده‌ایم.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- یوریک کریم‌مسیحی،نویسنده و عکاس و منتقد هنری: «نشانه‌ی بارز آتوریته قبول و به رسمیّت شناختنِ بی‌چون‌وچراست از جانب مخاطبین. آتوریته نه به جبر و عُنْف نیاز دارد و نه به اقناع و استدلال.»[1]

وقتی هنوز نشر بیدگل نخستین جلد از رشته‌ کتاب‌های اشعار و ترجمه‌های بیژن الهی را منتشر نکرده بود، از او، بیژن الهی، در پیش از انقلاب، شعرهایی به نام خودش و یا با اسمی جایگزین در نشریات، مهمترین‌شان «اندیشه و هنر» که دوست صمیمی‌اش شمیم بهار آنجا پایگاه داشت، منتشر کرده بود و شاید چندتایی از آنها در سال‌های مجازی‌شدنِ زندگیِ فرهنگیِ ما در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده بود، هرچند بعضی از بازنشرکنندگان علاقمندند در متنِ بازنشری دست ببرند و در اعتبار آن سهیم بشوند و نمی‌شود مطمئن بود آنچه نسل‌های تازه خوانده‌ است، اگر خوانده باشد، آنهایی‌ست که بیژن الهی نوشته است.

بگذریم. هر چه بود تا آن زمان کتابی از بیژن الهی منتشر نشده بود مگر ترجمه‌اش از گزیده‌ یا مجموعه‌اشعار لورکا، که آن هم جزو ناپیداها و نادیدنی‌ها بود، هرچند اگر هم بود سروده‌ی او نبود، بیژن الهی، و نمی‌توانست مرجع و منبعی برای شناختن او باشد، بااین‌حال اهالی فرهنگ و ادبیات، بویژه دوستداران شعر، از الهی بتی ساخته بودند که مگر می‌شد نپرستند و دیگران راجع‌به‌اش حرفی در ردّ و انتقاد بزنند؟ حرفی هم نداشتیم بزنیم، چیزی نخوانده بودیم، اما طرفدارانش که ناگهانی پیدا شدند و تکثیر پیدا کردند، طوری از او دفاع می‌کردند که پنداری پیامبر است، پیامبری بی‌کتاب، انگار همان دفتر اولِ هنوز منتشر نشده‌اش را، «دیدن»، ازبَرَند که اگر هم بودند اینهمه سرسپردگی فی‌الواقع اسباب سرافکندگی است، چنان که وقتی بعد از انتشار «دیدن»، دفتر اول اشعارش، وقتی به یک اهل نظر و صاحب دانش ادبی و شعرخوانده گفتم که بیژن با همه‌ی تسلط تحسین‌برانگیز و کمابیش بی‌همتایش به زبان فارسی و جزئیات دستورِ زبان و دیگر وجوه آن، عجیب است که روی «دوم» تشدید گذاشته، «دوم» تشدید ندارد، و او که حتماً نمی‌دانست که من دارم درست می‌گویم، چون بیژن الهی تشدید گذاشته بود، آنی حالت تدافعی گرفت که نه، تشدید دارد، و وقتی برایش از دهخدا و معین و عمید سند آوردم که اوّل و سوّم تشدید دارند و دوم ندارد، مکث کرد و به جایی خیره شد و در حالتی شکست خورده مکثش شد سکوت و چشم از جای نامعلوم برنداشت. چرا؟ چرا شکست‌خورده؟ چرا بت و قدیس و پیامبر و خدا که از یک تشدید احساس نارو خوردن بکنیم؟

ادبیات بی‌صاحب در باتلاق

تجربه‌تاریخی ما مردم، ما ایرانی‌ها، نشان می‌دهد که در همیشه‌ی تاریخی که می‌شناسیم، همیشه غَشِ تقریباً همه‌ی ما به تَعَبُد و خاکساری و سرسپردگی و بزرگسازی و گوش به‌فرمانی بوده، چرا که کار را آسان می‌کند وقتی لازم نیست خودمان فکر کنیم، هم فکر کردن سخت است و هم قدمی بعد از فکر کردن با خودش مسئولیت می‌آورد که کمابیش کسی‌مان حاضر به پذیرش نیست، به همین خاطر «آتوریته»سازی به کار می‌افتد و بزرگانی پدید می‌آیند که درواقع پدیدشان آورده‌ایم، و نه تنها چیزی نمی‌گذرد که، بلکه خودِ صاحبان آتوریته از پیش از باد شدن، آمادگی این توهم را دارند که انگار راستی‌راستی کسی هستند و سرشان تا به ابرها می‌رسد از بس که ارتفاع گرفته‌اند و مرتفعشان کرده‌ایم. از این است که وقتی به یک سرسپرده‌ی سینما و استنلی کوبریک، و نه واقعاً سینماشناس و کوبریک‌شناس، گفتم که «باری لیندون» در کارنامه‌ی کوبریک اثر ضعیفی است، کم مانده بود بلایی به سرم بیاورد که چرا درباره‌ی او اینطور حرف می‌زنی! مثل موردی که درباره‌ی مارسل پروست چیزکی در اینستاگرام نوشته بودم، درباره‌ی او و اقدامی که از سر ناچاری و نه رندی ازش سر زده بود، نه درباره‌ی «در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته»، کسانی که به من حمله کردند و دشنام دادند و تحقیر کردند، هیچ یک، مثل دفعات قبل در سوژه‌هایی دیگر، نگفتند کجای حرف من غلط است، یا حتا فقط نمی‌پسندند، نگفتند، و نمی‌گویند، احتمال دارد حتا آن را نخوانده پیام ناسزا را نوشته باشند.

این طرز سرسپردگی و تعطیلی عقل و مانع از حرف و نظر دیگران شدن، چون درباره‌ی شخص مورد پرستش آنها با جناب و حضرت و استاد و شاهکارِ خالی و شاهکار بی‌همتا در جهان و اَبَرشاهکار و امثال اینها حرف نزدی، کارت تمام است. حکایت‌هایی که قاسم هاشمی‌نژاد در «سیبیّ و دو آینه» جمع کرده در حد ورق زدن و چشم انداختن بخوانید ببینید مطیع بودن و چرا نیاوردن در حرف عارفِ فرهمند، و سرسپردگی و «هفتاد سال» بندگیِ حق کردن و به خاکِ افتادن و ذکر حق را برای پیرِ مراد گفتنِ درویشِ خاکسار، به خاطر یک حرف یا یک نگاه ناراضیِ شیخ و پیر و عارف خاکدار، و زیر پا گذاشتن آن «هفتاد سال»، چه صورت‌های ترسناکی از جهل دارد، از آنچه قداستش می‌دانند و قدسی‌اش می‌خوانند تا تردید در رفتنشان به بهشت بر ذمّه‌ی همان بابایی باشد که به خاطرش یک چیز قیمتی را زیر پا گذاشتند و مثلاً نانِ جوین و دو خرماشان را به سگی گرسنه دادن یا خرقه‌شان را بر دوش بدکاره‌ای انداختن.

اینها فرق می‌کنند با این که شما اثر بزرگِ هفت جلدیِ یک نویسنده‌ی واقعاً بزرگ را، که مثل من و احتمالاً شما و دیگران بی‌عیب نبود، که عیب و ایراد نزد آنان که بزرگترند و بیشتر توی چشم‌اند، بیشتر به نظر می‌آید، و اگر گمنام باشند و عیب و ایرادشان از نردبان بالا برود، جز نزدیکانش کم کسی آنها را ببیند، به خاطر راحتیِ خواندنش و سرعت خوانده شدنش بکنید یک جلد و پشت همان یک جلد هم بیاورید: «ساده نیست خواند در جست‌وجوی... زیاده‌گو می‌نامند... اطناب... به خواننده در درک بهتر داستان کمک خواهد کرد» جل‌الخالق! چطور است که ما خوانندگان برای فهمیدن پروست شمای واسطه را لازم داریم؟ و چرا شما خود را شایسته‌ی عصاره‌گیری از هفت‌جلد به یک جلد دانستید؟ و مگر آنچه بعد از عصاره‌گیری می‌ماند، تفاله نیست؟ شش جلد از هفت جلد پروست تفاله است؟ بالاغیرتاً این کار را با ما نکنید! البته گذشت و کردید و کاریش نمی‌شود کرد، اما... بگذریم. همین است که روی دیگر سکه‌اش می‌شود دسته‌دسته مترجمان ایرانیِ فارسی‌دان که می‌روند سراغ یک کتاب ژاپنی و آن را به کمک اسمش را نبر ترجمه می‌کنند و از کارشان را هم درست و قابل دفاع می‌دانند. پس بیایید اینهمه غرولند و اعتراض بیجا نکنیم که فرهنگ و ادبیات ما این بود و این شد و این است و واویلا!

سال‌های دهه‌ی چهل در مجموعه‌ی «کتابهای طلایی» زنده یاد انتشارات امیرکبیر دیده بودیم که برای بچه‌ها این کار را می‌کرد، یک رمان بزرگ مثل الیورتوییست با تصویرسازی در کتابی ۲۴ یا ۳۶ یا ۴۸ صفحه‌ای داستان‌هایی جذاب و پرکشش برای خواندن بچه‌ها و پیشاآشناشدنشان برای سال‌های بزرگسالی که آثار برجسته‌ی ادبیات ایران و جهان کدامند. اما شما بردارید یک اثر کلاسیک بزرگ را که فرانسویان پُزش را به همه می‌دهند، مثل ایرلندی‌ها که پُز یولیسز را می‌دهند، بچلانی و بچکانی و عصاره بگیری به یک جلد؟ آخر چطور؟ اوایل انقلاب، وقتی «کلیدر» چهار جلد اولش منتشر شد ـ یک جلدش را که کتاب اول و دوم بود یک ناشر درآورد، رقعی با جلد شمیز و کاغذ کاهی، و جلد دوم، کتاب سوم و چهارم را ناشری دیگر درآورد، وزیری، گالینگور، با کاغذ سفید ـ شاید هم ده کتاب در پنج جلدش یکجا درآمده بود، یادم نیست، بزرگ علوی که بعد از دهه‌ها برای آخرین بار به ایران و تهران آمده بود در مصاحبه‌ای نظر او را در باره‌ی این رمان مفصل پرسیده بودند و ایشان هم گفته بود رمان خوبی است، اما خیلی طولانی است، اگر خلاصه شود به یک جلد خواننده‌ی بیشتری خواهد داشت. خب، اگر بعدها کسی بیاید و بگوید آن یک جلد هم بلند است و بیایید بکنیدش یک کتاب جیبی ۱۹۶ صفحه‌ای چه می‌شود؟ و همین را بگیرید بروید جلو تا برسید به ۲۴ صفحه با نقاشیِ مارال که دهنه‌ی اسب سیاهش را گرفته و از بین «اهل خراسان» خَرامان‌خَرامان می‌رود. شاید هم حق با کریم امامی بود که با افسوس گفته بود که به نظرش حجم کتاب باید به یک‌چهار می‌رسید.[2] اینجا، امامی می‌داند و ناگفته می‌گوید که بعد از انتشار، مخصوصاً بدون اطلاع نویسنده، نباید به کتاب دست زد، حتا اگر سه‌چهارمش بعد از عصاره‌گیری تغار را پُر کند.

ادبیات بی‌صاحب در باتلاق

نه برادرِ من، نه دخترم، نه عزیز جان، اینطوری نمی‌شود. پس چطور تا حالا شده؟ خب نشده! می‌بینید که چه وضعیت فجیعی داریم و چطور مقدس‌سازی و سرسپردگی و بندگی و اطاعت از کسانی که مهم نیست معلوم می‌شود اغلبشان، یا بعدتر معلوم می‌شود همه‌شان، آنی نیستند که نمودند و بگویند دیگر خود دانید، موضوع و مشکل و گره و قفل در عادتِ جهل است و خرافه و کُرنِش و درواقع دریوزگی برای جایگاه اجتماعی یا چیز دیگری، و تعطیلی فکر و تبخیر مغز و تودهنی تمثیلی یا واقعی به کسی که حرفی دور از شأن و اَجَلّ شخص و عقیده و ایدئولوژی و دین و آیین و مقبولیات ما می‌زند، تازه، بلدیم پایش را هم قلم کنیم اگر کج بگذارد و بگیرد جلوی پای ارباب ما، چه این ارباب بیژن الهی باشد، که او خود گریزان بود از همچه بساطی و جلوی چشم و کنار دیگران بودن و خصلت منفور مرید/مرادی، و چه مارسل پروست، پُزِ فرانسوی‌ها، که لویی فردینان سلینِ دست راستیِ ضدیهودیِ دوسدارِ نازی‌ها، آن هم وقتی فرانسه در اشغال آلمان نازی بود، با چشم و سرِ نژادپرستانه پروست را دوجورِ متفاوت بلکه متضاد نواخته بود که: «آه، پروست. او اگر یهودی نبود دیگر کسی درباره‌اش حرف نمی‌زد!... قبول دارم که او خلاقیت زیادی دارد که باید اعتراف کنم بسیار نادر است»۳ و چه «کلیدر» یا هر چیزی و هر کسی و هر عقیده‌ی واپسگرای غارنشینی و ضدمردمی و ضدانسانی که با هر فکر و حرف و عقیده‌ی نویی دشمن است. آن فکر و عقیده‌ی نو حتا اگر غلط بودنش برای قاطبه‌ی مخاطبان محرز باشد، باید بتواند ابراز کند، اما باید مراقب باشیم آن که متعصب و نادان است و زور بازو دارد، قدرت تصمیم‌گیری برای ما به دستش نیفتد که آن موقع دیگر کارِ ما کار نیست، زار است، و ما مردم هم که، بیاید آن روز، اهل زار نیستیم به روزی می‌افتیم که افتاده‌ایم، باتلاقِ شرّ و ابتذال و اجبار به لالمانی گرفتن، در فکر و فرهنگ و مایه‌تیله، و هرآنچه به زندگی و زنده بودنمان مربوط است.

یوریک کریم‌مسیحی

۱۸ شهریور ۱۴۰۵


[1] بازگفتِ سخن هانا آرنت در: «اقتدار و عرصه‌ی ناخودآگاه»، کریم قصیم، «کتاب چراغ»، جلد پنجم، ص۶.

[2] . https://brooklynrail.org/۲۰۱۴/۰۶/fiction/correspondence-of-louis-ferdinand-celine/https://www.cambridge.org/core/journals/iranian-studies/article/abs/new-persian-novel-mahmud-dowlatabadis-kelidar/D۷AF۱۵۸۲۲۹E۵۹۳۵۱۸B۵۴۴A۴۱۳۷۴۸۳۱E۳

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها