سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - سیدحسن حسینینژاد: ادبیات، تنها روایت آدمها و رخدادها و ... نیست؛ گاهی طرح، بازنما و نقشهای حتی احساسی از شهرها، کوچهها، محلهها و خانهها نیز هست و نویسنده مثلاً با انتخاب نام و اشاره به یک مکان یا توصیف نورِ یک فضا، حال و هوای درختان، شکل دیوارها و صدای رفتوآمد مردم، جغرافیا را از حالت خاموش و عادی بیرون میآورد و به آن شخصیت و عینیت میبخشد.
از همان لحظه برای خالق اثر و مخاطبش، «مکان» دیگر صرفاً نقطهای روی نقشه نیست؛ بلکه بخشی از جهان داستانی است که مخاطب آن را تصوّر میکند و میخواهد بشناسد و حتی از نزدیک ببیند.
برخی از مخاطبان و چه بسا بسیاری از خوانندگان، پس از پایان یک داستان، در ذهن خود به سراغ نشانیها میروند. مثلاً آن خانه کجا بوده است؟ آن کوچه چه شکلی داشته؟ آن باغ هنوز پابرجاست؟! آیا شهری که نویسنده از آن گفته، همانگونه که در کتاب تصویر شده، هنوز نفس میکشد؟
به تجربه، معتقدم این کنجکاوی، یکی از زیباترین پیوندهای میان ادبیات و زندگی واقعی است؛ پیوندی که میتواند یک محله را به مقصدی فرهنگی و ادبی تبدیل کند.

مکان؛ عنصری که در داستان سخن میگوید
در داستانها و روایتهای ماندگار، «مکان» حضوری فعال دارد. گاهی شهر، به اندازه شخصیت اصلی داستان اهمیت پیدا میکند؛ زیرا رخدادها را در خود جای میدهد، احساسات را شدت میبخشد و حافظه را حفظ میکند.
مثلاً شهری که شخصیت داستان در آن قد کشیده، عاشق شده، رنج کشیده، انتظار کشیده یا از آن دور افتاده است، دیگر یک فضای بیطرف نیست. آن شهر، همزمان پناهگاه، خاطره، شاهد و گاه حتی همصحبت شخصیتها میشود.
نویسندگان بزرگ جهان نیز بارها با قدرت قلم خود، محلهها و شهرهای واقعی را به بخشی از «حافظه فرهنگی» مخاطبان تبدیل کردهاند.
مثلاً خوانندگان آثار جیمز جویس به دوبلین نگاه دیگری دارند؛ سنپترزبورگ در آثار داستایفسکی فقط یک شهر روسی نیست؛ و پاریسِ رمانهای ویکتور هوگو، برای بسیاری از خوانندگان، شهری است که پیش از سفر به آن در ادبیات دیدهاند.
در ادبیات فارسی نیز شهرها و فضاهای بومی، همواره سهم مهمی در جانگرفتن روایتها داشتهاند و این ظرفیت، زمینهساز شکلگیری مفهومی با عنوان «گردشگری ادبی» است؛ نوعی از سفر فرهنگی که در آن، افراد برای دیدن مکانهای مرتبط با نویسندگان، شاعران، کتابها و شخصیتهای داستانی راهی شهرها و محلهها میشوند زیرا در گردشگری ادبی، گردشگر تنها بهدنبال دیدن یک بنای تاریخی یا منظره طبیعی نیست؛ او در پیِ یافتن ردّ کلمات است و میخواهد جایی را ببیند که پیشتر در تخیل خود ساخته است.
در چنین نگاهی، یک محله قدیمی، یک باغ، یک کوچه، یک میدان یا حتی نامی که در متن داستان آمده، میتواند ارزش فرهنگی تازهای پیدا کند چون ارزش این مکانها فقط به قدمت معماری یا موقعیت جغرافیایی آنها محدود نمیشود؛ بلکه ارتباطشان با یک اثر ادبی، لایهای از معنا به آنها میافزاید و این معنا، مخاطب را به مکث وامیدارد و او را به کشف دوباره شهر دعوت میکند.
نادر ابراهیمی و مکان قصه
در آثار نادر ابراهیمی، نویسنده برجسته و فقید و نام آشنا که متولد ۱۳۱۵ بود و به واسطه ازدواج مجدد مادرش با مردی به نام ابوالقاسم زندی به شهر گرگان آمد و سالها زیست؛ مکانِ رویدادها تنها پسزمینه اتفاقها نیستند بلکه آنها در شکلگیری حس، خاطره، عشق، دلتنگی و هویت شخصیتها نقش دارند و جهان داستانش به تجربه، توانایی ویژهای در جانبخشیدن به فضاها دارد؛ بهگونهای که خواننده در هنگام خواندن، خود را در مسیرهای داستان در حال قدمزن میبیند.

داستان مشهور او، «بار دیگر، شهری که دوست میداشتم» نیز از جمله همین آثاری است که شهر و خاطره در آن به چشم میخورد و در جاهایی چنان درهم تنیدهاند که نمیتوان یکی را بدون دیگری درک کرد.
اشاره این اثر به نامهایی(محله) چون «آلوچهباغ» و «ملل» در شهر گرگان، برای خواننده امروز تنها یک ارجاع جغرافیایی نیست؛ بلکه دریچهای میشود به سوی شهری که در لایههای مختلف داستان، با عشق و خاطره آمیخته شده است.
این نامها، حالا میتوانند مخاطب را از جهان ذهنی کتاب بیرون بیاورند و به جهان عینی شهر برسانند؛ به محلهای که در ذهن نویسنده و بر صفحه کتاب، معنایی فراتر از یک نشانی یافتهاند. محلهای در هسته قدیمی شهر، محلهای که به خیابانها و محلهها و خیابانهای شناختهشده مرکزی مثل سرخواجه، پنجآذر، شیرکش، پارک شهر، پنجم آذر(مولن روژ) نزدیک است.

نویسندهای که جغرافیا را به خاطره بدل کرد
نادر ابراهیمی را باید از نویسندگانی دانست که قلمش همواره با تصویر، احساس و حرکت همراه است. او در آثارش فقط قصه نمیگوید؛ بلکه فضا میسازد و خواننده هنگام مواجهه با نثر او، اغلب با جملههایی روبهروست که میتوان آنها را دید، شنید و حس کرد. به عنوان نمونه طبیعت، باران، زندگی، خانه، درخت، راه، شهر، سکوت و فاصله، در جهان داستانی ابراهیمی حضوری پررنگ دارند.
همان طور که اشاره شد؛ داستان «بار دیگر، شهری که دوست میداشتم» از شناختهشدهترین آثار این نویسنده است؛ اثری که با زبان شاعرانه، به نوعی حس دلتنگی، عشق و بازگشت به خاطره را روایت میکند.
در این میان عنوان کتاب نیز بهتنهایی حامل معنایی عمیق است؛ بازگشت به شهری که دوست داشتهای، تنها بازگشت به یک موقعیت جغرافیایی نیست، بلکه بازگشت به بخشی از خود، به گذشته، به آدمها و به روزهایی است که دیگر به شکل نخستین خود وجود ندارند.
در چنین جهانی، شهر یک موجود زنده است. شهری که دوست داشته شده، در ذهن و زبان راوی ادامه پیدا میکند؛ حتی اگر سالها از آن دور شده باشد.
هر نشانی در شهر، میتواند خاطرهای را بیدار کند و هر محله، دریچهای به یک تجربه انسانی باشد. پس وقتی نام «آلوچهباغ» یا «ملل» در فضای این اثر مطرح میشود، این نامها تنها برای مشخصکردن موقعیت مکانی به کار نرفتهاند؛ بلکه بخشی از بافت احساسی داستاناند.
نادر ابراهیمی با این اشارهها، به تعبیری شهر را به ادبیات میسپارد؛ ادبیاتی که برخلاف تغییرات سریع شهری، نامها و تصویرها را در حافظه خود نگه میدارد و ممکن است ساختمانها تغییر کنند، باغها کوچکتر شوند، دیوارها رنگ دیگری بگیرند و چهره محلهها دگرگون شود؛ اما در متن ادبی، یک نام همچنان باقی میماند و نسلهای بعدی را به جستوجوی خود فرامیخواند.

آلوچهباغ؛ نامی که طعم، رنگ و خاطره دارد
نادر ابراهیمی داستان «بار دیگر، شهری که دوست میداشتم» را نخستین بار در سال ۱۳۴۵ شمسی روانه بازار نشر کرد و تا به امروز بارها تجدید چاپ شده است. داستانی که سالهاست به محله آلوچه باغ و ملل در گرگان پیوست شده است.
شخصیت داستان در این کتاب بعد از یازده سال به گرگان بازگشته و در جستوجوی خانهاش برمیآید و به محله «آلوچه باغ» که نامش را به خیابان ملل تغییر دادند، میرود. او این خیابان را با نام ملل نمیشناسد و از تغییرات در آن نگران است که در صفحه ۱۰۳ داستان میخوانیم: «آلوچهباغ خیابان ملل شده است. دوست داشتن در خیابانِ ملل چقدر مشکل است. گنجشکها دیگر ابتدای خیابان را دوست ندارند».
نویسنده در صفحه ۱۰۴ عنوان میکند که دیگر باران بر سفالها صدا نمیکند. خیابان ملل در تصرف پنجرههای نو از درختان نارنج جدا میشود.
همچنین در جاهای مختلف داستان همچنان از ملل یاد میشود؛ مثلاً «در خیابان ملل هیچکس را دوست نمیدارم» و یا «برای دیدن من در خیابان ملل، از نردبان بالا خواهی رفت» که چندبار دیگر نیز در کتاب تکرار و عنوان میشود.
با نگاهی به این سطور در دل داستان، نام «آلوچهباغ» پیش از آنکه مخاطب را به یک نقطه جغرافیایی هدایت کند، حامل تصویر است. تصویری که هم نشانی از طبیعت و هم اشارهای به زیست روزمره و حافظه محلی در آن به چشم میخورد.
در این روزها با وجود آنکه خانههای قدیمی کمکم و در گذر زمان جایشان را به آپارتمانهای نوساز دادند، اما استوار ماندن برخی از خانهها، مغازهها و حتی مسجد محل و ... مخاطب امروزی که سفر به گرگان را تجربه میکند، ممکن است سر شوق بیاورد تا طی یک گردشگری فرهنگی و ادبی سری به این محله قدیمی بزند زیرا باور دارم در چنین تجربهای، ارزش اصلی نه فقط در دیدن یک محدوده شهری، بلکه در خواندن گوشهای از شهر است و گردشگر یا علاقهمند ادبی میتواند در مسیرهای محله قدم بزند و همزمان به این فکر کند که یک نویسنده چگونه از میان زندگی عادی شهر، عناصری را برمیگزیند و آنها را به بخشی از یک روایت ماندگار تبدیل میکند.
ماجرای خیابان ملل در داستان نادر
در اواخر تحریر گزارش، ضرورت آگاهی از چرایی و چگونگی این علاقهمندی و ارجاع و اشاره به گرگان و ملل و آلوچه باغ، بیشتر احساس شد. باید به سراغ فردی آشنا به جهان داستانی نادر میرفتم. با کمی تأمل و تعمق، نام رحمت الله رجایی، نویسنده و پژوهشگر گرگانی به ذهن رسید.
رجایی مولف کتاب «آتش همچنان بدون دود» که نخستین بار در سال ۱۳۹۲ آن را با محوریت نادر ابراهیمی و سرزمین گرگان، روانه بازار نشر کرد. درباره چگونگی راه یافتن ملل و آلوچه باغ به ذهن نادر ابراهیمی برای خلق داستان معروفش یعنی «بار دیگر، شهری که دوست میداشتم»، گفت: نادر ابراهیمی همان طور که قبلاً بارها به آن اشاره شده است، بعد از ازدواج مادرش با آقای ابوالقاسم زندی به شهر گرگان آمد و در برههای حتی در آن مشغول به کار شد.
رجایی افزود: آن سالها آقای زندی مسئول اداره املاک بود و در کاخ موزه امروزی واقع در پارک شهر (شرق خیابان ملل) زندگی میکرد که آن سالها به این منطقه آلوچه باغ گفته میشد. در واقع نادر ابراهیمی در محله آلوچه باغ زندگی و رفت و آمد داشت.
رجایی ادامه داد: بعدها با تغییرات در شهر گرگان، خیابانی در جهت شرقی – غربی به موازات دو خیابان امام خمینی و پنج آذر کنونی، خیابانی به افتخار سازمان ملل متحد، با عنوان خیابان ملل متحد نامیده شد که مردم آن را فقط ملل مینامیدند.
وی ادامه داد: نادر ابراهیمی بعد از چند سال وقتی دوباره به گرگان باز میگردد، در جستوجوی محله آلوچه باغ است و نام خیابان ملل برای او مأنوس نیست که او به این مسئله در کتابش واکنش نشان میدهد.

رحمت الله رجایی در بخش دیگری از سخنانش به جایگاه گرگان زمین، در جهان داستانی نادر ابراهیمی اشاره کرد و گفت: اساساً سرزمین گرگان در آثار نادر ابراهیمی جایگاه مهمی دارد. سرزمین گرگان به خصوص شهر گرگان و نواحی ترکمن نشین واقع در شمال این منطقه عمدتاً در سه کتاب او یعنی بار دیگر شهری که دوست میداشتم، آتش بدون دود و هزار پای سیاه و قصههای صحرا در کنار برخی آثار تصویری به جای مانده از او همچون سریال آتش بدون دود حضوری ملموس دارند.
رجایی افزود: علاقهمندی نادر ابراهیمی به سرزمین گرگان آن قدر بود که وصیت کرده بود پس از مرگش او را در ناهارخوران گرگان دفن کنند. وصیتی که به دیکته خود ابراهیمی و خط ابراهیم حاتمیکیا، کارگردان نام آشنای کشورمان نوشته شده بود.
حتی در صفحه ۳۱ کتاب ابوالمشاغلش، عنوان کرده بود: گورش همان جایی که وصیت و آرزو کرده -در قلب جنگلهای ناهارخوران استرآباد- باشد و بر آن سنگ سیاه یکپارچه پوشیده از برگهای نارنجی، زرد و قهوهای...، که این وصیت ممکن نشد و سالهاست که در بهشت زهرای تهران آرمیده است.
عشق دوسویه به کهندیار
وی ادامه داد: البته این علاقهمندی دوسویه است. مثلاً در شهر گرگان خیابانی به اسمش سالهاست که نامگذاری شده و یا سالهاست صاحب یک شیرینی فروشی، مغازهاش در شهر بندرترکمن را به نام و یاد قهرمان داستان و سریال آتش بدون دود، یعنی «گلن اوجا» نامگذاری کرده و همچنان پا برجاست.
نویسنده و پژوهشگر گرگانی گفت: در مجموع تا به امروز و در مناسبتهایی چون سالگرد تولد و یا آسمانی شدنش و یا در هر زمانی چه در بستر مجازی و یا نشریات مکتوب، محافل شعر و ادب، نمایشنامه و... از او به نحوی یاد شده و همچنان میشود. حتی در جلد نخست دانشنامه گلستان، مدخلی درباره کتاب «آتش بدون دود» این نویسنده همراه با معرفی دیگر آثارش و زندگینامهاش به چشم میخورد که جملگی نشان از ارتباط دو سویه بین مردم کهن دیار گرگان و دشت با نادر ابراهیمی دارد.
شهری که هنوز میتوان دوستش داشت
کلام آخر اینکه «بار دیگر، شهری که دوست میداشتم» تنها عنوان یک کتاب نیست؛ میتواند دعوتی برای بازگشت به شهر، خاطره و هویت باشد که نادر ابراهیمی با قلم خود، نامها و فضاهایی را از گرگان وارد جهان ادبیات کرد و به آنها امکان داد تا فراتر از محدوده جغرافیاییشان دیده شوند. آن هم در شهری چون گرگان که هویت آن از همنشینی طبیعت و شهرنشینی، اقوام مختلف، تاریخ و زندگی روزمره، آب و هوای متغیر، بافتهای کهن و نو شکل گرفته است.
همچنین آلوچهباغ و ملل، در پیوند با این اثر، امروز میتوانند مقصدی برای علاقهمندان ادبیات، پژوهشگران فرهنگ بومی، گردشگران فرهنگی و همه کسانی باشند که دوست دارند شهر را از زاویهای متفاوت ببینند.
آنها میتوانند با کتابی در دست، در کوچهها و محلههای گرگان قدم بزنند و به این فکر کنند که چگونه یک نویسنده، از میان نامها و مسیرهای آشنا، جهانی آفریده که هنوز برای خوانندگانش زنده و دوستداشتنی است.
البته شاید راز ماندگاری شهرها نیز همین باشد. شهری که در داستان حضور پیدا میکند، تنها در نقشه باقی نمیماند؛ در ذهن خوانندگان خانه میکند و گرگان، با آلوچهباغ، ملل و ردّ قلم نادر ابراهیمی، یکی از همین شهرهاست؛ شهری که میتوان بار دیگر آن را خواند، دید و دوست داشت.
نظرات