سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) ـ حنان سالمی: روی سکوی مترو ایستادهام. قطار هنوز نرسیده و صدای قدمها، بوقهای کوتاه هشدار و کشیده شدن چرخ چمدانی روی زمین در هم پیچیدهاند. آدمها به خط زرد نزدیک میشوند و هر کدام جایی برای خودشان در این شلوغی پیدا میکنند. یکی خسته از سر کار برمیگردد، یکی خوابآلود خودش را به دانشگاه میرساند و یکی هم آنقدر در گوشیاش غرق شده که انگار نه انگار زیر پایش شهری دیگر نفس میکشد. به سقف تونل نگاه میکنم و فکر میکنم چند نفر از ما تا حالا از خودمان پرسیدهایم این همه بتن،آهن و سیم و کابل، چطور از دل زمین بیرون آمدهاند؟ اصلا چه کسی اولین بار خیال کرد میشود شهری ساخت که زندگی روزمرهاش را به زیر زمین ببرد؟
کتاب «شهر زیرزمینی تهران چگونه ساخته شد؟» تالیف سعید فخرزاده، با همین پرسشها به سراغ یکی از عادیترین و در عین حال پیچیدهترین بخشهای زندگی ما میرود؛ مترو. همان وسیلهای که هر روز سوارش میشویم، از تاخیرش غر میزنیم، از ازدحامش کلافه میشویم و شاید کمتر به این فکر کنیم که پشت هر ایستگاه، چه تاریخ طولانی از تصمیمها، دشواریها و آدمها خوابیده است.
فخرزاده در این کتاب ۴۹۶ صفحهای، با تکیه بر اسناد، خاطرات و مصاحبهها، مسیر شکلگیری متروی تهران را از نخستین ایدهها تا توسعه و بومیسازی تجهیزات دنبال میکند. روایت از سالهای دور آغاز میشود؛ از روزگاری که تهران هنوز آن کلانشهر گرفتار ترافیک امروز نبود و ایده راهآهن شهری بیشتر شبیه رویایی برای آینده به نظر میرسید. بعد، قدمبهقدم به سالهایی میرسیم که این رویا باید از کاغذ بیرون میآمد و در دل خاک، سنگ و سفرههای آب زیرزمینی شکل میگرفت.
اما شاید مهمترین بخش این روایت، آنجا باشد که تاریخ از روی نقشههای مهندسی بلند میشود و به آدمها میرسد؛ به متخصصانی که باید در شرایط دشوار تصمیم میگرفتند، به کارگرانی که زیر زمین کار میکردند و به مدیرانی که میان محدودیتهای مالی، مشکلات اجرایی و تغییرات سیاسی، باید پروژه را زنده نگه میداشتند. در بخشی از متن کتاب از ورود شرکتهای خارجی و بررسی پیشنهادهایشان صحبت میشود: «در نهایت تصمیم گرفته شد پروژه با توانمندیهای داخلی انجام شود و از مشاوران خارجی استفاده کنیم.» همین جمله، اگرچه در ظاهر درباره یک تصمیم فنی است، در لایهای عمیقتر پرسشی تاریخی را پیش میکشد: «فاصله میان خواستن و توانستن را چه چیزی پُر میکند؟ دانش؟ سرمایه؟ تجربه؟ یا آدمهایی که حاضر میشوند در شرایطی نامطمئن، مسئولیت ساختن چیزی را بپذیرند که نتیجهاش شاید سالها بعد دیده شود؟»
مترو در تهران فقط محصول یک تصمیم عمرانی نبود. این پروژه از دورههای مختلف سیاسی و اقتصادی عبور کرد؛ از سالهای پیش از انقلاب تا جنگ و دوران بازسازی. حتی در سالهایی که ادامه بسیاری از فعالیتها با دشواری روبهرو بود، حفاری و توسعه مسیرها باید پیش میرفت. در چنین بستری، ساخت مترو صرفا به معنای کندن تونل نیست؛ به معنای حفظ یک ایده در میانه تغییرات و بحرانهاست. ایدهای که قرار بود بخشی از زندگی میلیونها نفر را تغییر دهد، بیآنکه بیشتر آنها هیچوقت چهره سازندگانش را ببینند.
با این حال، شاید ایراد احتمالی چنین روایتهایی هم همینجا باشد؛ آنجا که دستاورد بزرگ، سایهاش را روی پیچیدگیهای مسیر میاندازد. وقتی از خودکفایی و توان مهندسان ایرانی حرف میزنیم، آیا به همان اندازه درباره خطاها، هزینهها، تصمیمهای ناموفق و تاخیرها هم مکث میکنیم؟ آیا تاریخ یک پروژه بزرگ، فقط تاریخ عبور از موانع است یا باید از موانعی هم بگوید که میشد از ابتدا جلویشان را گرفت؟ روایت پیشرفت زمانی کاملتر میشود که علاوه بر نشان دادن آنچه ساخته شده، امکان دیدن آنچه دشوار، پرهزینه یا حتی قابل اصلاح بوده را هم فراهم کند.

ارزش کتاب فخرزاده در این است که تلاش میکند تاریخ مترو را از دل خاطرات و تجربههای کسانی بیرون بکشد که بخشی از آن بودهاند؛ تجربههایی که اگر ثبت نشوند، ممکن است همراه با صاحبانشان از حافظه شهر پاک شوند. تاریخ شفاهی، در چنین پروژهای، فقط شیوهای برای جمعآوری اطلاعات نیست؛ راهی است برای اینکه پشت سازههای عظیم، انسانهای معمولی را دوباره ببینیم. البته کنار هم نشاندن خاطرات و اسناد، نیازمند فاصلهگذاری و سنجش روایتها هم هست؛ چون حافظه آدمها، به اندازه ارزشمند بودنش، میتواند ناقص و متاثر از تجربه شخصی باشد.
قطار میرسد. باد سردی از تونل بیرون میزند و چند نفر ناخودآگاه یک قدم عقب میروند. درها باز میشوند و جمعیت، مثل همیشه، بیآنکه مکث کند، جابهجا میشود. یکی وارد میشود و دیگری بیرون میرود. کسی به سقف نگاه نمیکند، کسی از تونل نمیپرسد و کسی هم نمیخواهد بداند اولین دستگاه حفاری چگونه مونتاژ شده یا نخستین گروه مهندسی با چه محدودیتهایی روبهرو بوده است.
شاید قرار هم نیست هر روز به تاریخ وسیلهای که سوارش میشویم فکر کنیم. اما کتابهایی از جنس «شهر زیرزمینی تهران چگونه ساخته شد؟» یادمان میآورند که هیچ چیز به اندازهای که در زندگی روزمره ساده به نظر میرسد، ساده ساخته نشده است. پشت هر مسیر کوتاه، سالها تصمیم و تلاش ایستاده و پشت هر ایستگاه، داستان آدمهایی وجود دارد که ممکن است نامشان را ندانیم، اما هر روز از حاصل کارشان عبور میکنیم.
نظر شما