سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- محسن آزموده؛ خودش را «یک انسان ایرانی» معرفی و تعریف میکند و البته به دشواریهای این تعریف آگاه است و میگوید ما با شکاف و چندپارگی مواجهیم و در تعلیقی فرساینده به سر میبریم. سهند ایرانمهر، نویسنده، پژوهشگر و فعال رسانهای، در شبکههای اجتماعی و فضای مجازی طرفداران و دنبالکنندگان زیادی دارد. یادداشتها و گفتارهایش در گوشیها دست به دست میشود و واکنشهای متفاوت و گاه متضادی را در پی دارد. ایرانهمر غیر از فعالیت در فضای مجازی و رسانهای، چندین کتاب در حوزه ادبیات هم نوشته و منتشر کرده است مثل کتاب «گزارش آخرین تابستان» که یک رمان با درونمایه تحولات اجتماعی و فرهنگی در ایران معاصر است یا «مکاشفههای زیرزمینی» که مجموعهای از جستارها با موضوعهای متنوعی مثل عشق، تنهایی، مرگ، هویت و معنای زندگی است. او به تازگی کتاب «صرف فعل مجهول» را منتشر کرده که درباره آن چنین نوشتهاند: « رمانی درباره انسانهایی که میخواهند روایت کنند، حرف بزنند و بنویسند، اما با دیوارهای نامرئی روبهرو میشوند.» ایرانهمر همچنین در حال نگارش آثاری درباره ادبیات کلاسیک فارسی است. او هفته پیش مهمان ایبنا بود و پیرامون خودش، دغدغههایش و افکار و آثارش گفتوگو کرد؛
***

برای شروع بحث، بد نیست کمی دربارهی خودتان بگویید. پیشتر هم دربارهی سوءتفاهمی که گاهی دربارهی نام قلمی و به اصطلاح مستعار شما پیش میآید صحبت کردیم. برای مخاطبانی که شاید کمتر شما را بشناسند، از تحصیلات و فعالیتهایتان بگویید و توضیح دهید که سهند ایرانمهر چه پیشینهای دارد.
سلام عرض میکنم خدمت شما و مخاطبانتان که عموماً اهل کتاب هستند. من با نام قلمی یا ادبیِ «سهند ایرانمهر» شناخته میشوم. البته بارها در نوشتههایم، چه در فضای مجازی و چه در جاهای دیگر، تأکید کردهام که نام واقعی من سعید علیخانی است، اما «سهند ایرانمهر» را بهعنوان نام ادبی خودم انتخاب کردهام. که اهل کتاب یا هنر می دانند که امری معمول و مرسوم است و بسیاری از نویسندگان و شعرا از این روش استفاده کردهاند و میکنند.
اگر امروز قرار باشد با نام واقعیام بنویسم، شاید این امکان وجود داشته باشد، اما «سهند ایرانمهر» دیگر جا افتاده است. البته از این بابت خوشحالم؛ چون ایران برای من بسیار مهم است و یکی از دغدغههای اصلیام، چه در نوشتهها و چه در موضعگیریهایم، ایران بوده است. بنابراین این نام برای من معنای خاصی دارد و خوشحالم که خوانندگان مرا با همین نام میشناسند.
چه در فضای مجازی و چه در نشریات مختلف فعالیت داشتهام. الان حدود ۴۶، ۴۷ سال دارم و از نوزده سالگی وارد فضای مطبوعات شدم. کارم را ابتدا با مطبوعات محلی در همان ولایت خودمان، قزوین، شروع کردم و بعد با نشریاتی که در تهران منتشر میشدند همکاری کردم؛ از «شرق» گرفته تا «مهرنامه». البته در هیچکدام از این نشریات عضو هیئت تحریریه نبودم و بهصورت آزاد و موردی مینوشتم.
برای «ایران» و روزنامههای مختلف، اگر مطلبی در حوزهی بینالملل، کتاب، فلسفه یا تاریخ داشتم، برای دوستان میفرستادم. آن زمان جوانتر بودیم و به قول استاد شفیعی کدکنی: می شد به جنگ صاعقه ها رفت/ آن لحظه ها جوانی ما بود. یادم هست در جشنواره مطبوعات، فکر میکنم دورهی پانزدهم یا شانزدهم، رتبه اول مقالهی سیاسی را به دست آوردم. آن زمان چنین اتفاقهایی برایمان بسیار جذاب و هیجانانگیز بود.
در سالهای بعد، فعالیت من در فضای مجازی هم ادامه پیدا کرد و خوانندگان با نوشتههایم بیشتر آشنا شدند و به خصوص به معادلسازیهای ادبی که با زبانی طنز موضوعات سیاسی را به متنهایی از عبید زاکانی یا فخرالدین علی صفی و امثالهم پیوند میزدم علاقه خاص نشان میدادند. در کل دغدغههای تاریخی، ادبیات، فلسفه و موضوعات سیاسی، محورهای اصلی نوشتههایم بودهاند. البته منظورم از موضوعات سیاسی، پرداختن به این جناح و آن جناح نیست؛ این مسئله دغدغه اصلی من نبوده است. بیشتر سعی کردهام بر اساس اصول و نگاه خودم با منطقی سرد و دور از هیجان به مسائل بنیادین سیاست و اجتماع بپردازم.
از نظر تحصیلات، کارشناسیام را در رشتهی زبان و ادبیات عرب دانشگاه تهران گذراندم. بعد در مقطع فوقلیسانس به مطالعات منطقه ای گرایش خاورمیانه، یا به تعبیر امروزی «غرب آسیا»، پرداختم و دکتری را در جامعهشناسی سیاسی ادامه دادم.
در نگاه اول شاید این مسیر تحصیلی پراکنده به نظر برسد، اما برای خودم نخ تسبیحی میان این حوزهها وجود دارد. این ارتباط را در نوشتههایم هم میتوان دید. یک پسزمینه ادبی دارم که گاهی با طنز همراه میشود و این عناصر در نوع نگاه من به موضوعات روز با یکدیگر ترکیب میشوند. پسزمینه تاریخی و نگاه به مسائل بینالملل هم اگر نوشتههایم را دنبال کرده باشید، معمولاً در آنها دیده میشود.

در مورد آثار مکتوبتان بفرمایید.
اولین رمانم گزارش آخرین تابستان بود که نشر ثالث تا چاپ پنجم آن را منتشر کرد و با استقبال خوانندگان مواجه شد و چاپ ششم را نشر وزن دنیا منتشر کرد . این رمان یک طنز اجتماعی درباره جامعه ای است که قادر به تفاهم و گفتگو نیست و موقعیتهای طنزی هم در گیرودار این چالش برای اعضای ان ایجاد میشود. کتاب دوم یک جستار است با عنوان «مکاشفههای زیرزمینی». گفتگوها یا وقایعی که در متن جامعه رخ می داد و در طول سفرهای داخل شهری با مترو یا تاکسی اینترنتی شاهد آن بودم و در این کتاب روایت کردهام که به مثابه یک سند از دغدغه های مستقیم اجتماعی ثبت شود.این اثر الان به چاپ سوم رسیده است.
بعد از آن، رمان سومم با عنوان «صرف فعل مجهول» منتشر شد. این اثر با شیوهای کاملاً متفاوت روایت میشود و اکنون به چاپ دوم رسیده است.
آخرین کارم، اثری پژوهشی و درواقع شرح هرمنوتیک هفت پیکر نظامی است با عنوان از «از رسن تا رستن» که بزودی وارد بازار میشود.
چه چیزی باعث شده در حوزههای مختلف وارد شوید و بنویسید؟
البته من در حوزههای مختلف فعالیت نکردهام؛ در حوزههایی بودهام که به هر صورت با رشته تحصیلیام مرتبط بوده یا به آنها علاقه داشتهام و مجموعهای مرتبط از مسایل سیاسی و اجتماعی است که یک بن مایه علمی بینرشتهای آن را بهم وصل میکند و این تعهد اجتماعی را در عصر فضای مجازی که همه چیز فست فودی شده ایجاب میکند که علیرغم اینکه این روش چندان لایکخور نیست اما به آن پایبند باشم. ضمن اینکه به نظرم انسانها نوعاً میتوانند دو دسته دغدغه داشته باشند و بیرون از این دو حوزه نیستند. یک دسته، دغدغههای هستیشناختی و اگزیستانسیالیستی است؛ دغدغههایی که هر انسانی دربارهی خودش، هویت خودش، شخصیت خودش، دنیا و معنای زندگی دارد. این مسائل همیشه برای من مطرح بودهاند. مثلاً در کتاب «صرف فعل مجهول» یکی از جنبههای اصلی همین دغدغههاست و یک سری دیگر از دغدغهها در اجتماع که با سیاست که به هم آمیخته شده و طبیعی است که انسان در هر دو دغدغهمند باشد .

نوشتههای من هم عمدتاً از این دو حوزه خارج نیستند؛ البته با معیارها و ضوابطی که کسانی که نوشتههایم را دنبال میکنند، احتمالاً میدانند. مثلاً من ادعای این را ندارم که حتماً منصفانه یا منطبق با اصول علمی مینویسم، اما تلاش خودم این است که منصفانه بنویسم و به گزارههای منطقی پایبند باشم اما هر چقدر این ادعا را داشته باشید به طبیعت و محدودیت های انسانی تناقضها و خطاهایی هم خواهید داشت. اینکه مذاق مخاطب یا سلیقه یک گروه خاص را در نظر بگیرم و نوشته را بر اساس آن تنظیم کنم، غالب اوقات برای من اولویت نبوده است. البته این حرف به این معنا نیست که چنین عناصری در نوشتههایم وجود نداشتهاند؛ دارم از آرمان و افق مطلوب خودم صحبت میکنم.
میتوانید مثالی هم بزنید؟
در کتاب «گزارش آخرین تابستان» میتوانید هر دو وجه را ببینید. شخصیت اصلی این رمان، که یک رمان طنز سیاسی ـ اجتماعی است، در یک فصل دغدغههای مربوط به تجربهی زیستهی خودش را مطرح میکند و در فصل دیگری او را در میان یک جامعه با تمام خللوفرج و کاستیهایش میبینیم. در آن رمان تلاش کردم این دو وجه را تا حد زیادی نشان بدهم.

میتوانم دربارهی پایاننامههایتان هم بپرسم؟ در رشتهی مطالعات منطقه و جامعهشناسی سیاسی که خواندید، موضوع پایاننامهتان چه بود؟
پایاننامهام در مقطع کارشناسی ارشد دربارهی جنبشهای اسلامی در مصر بود.
اهمیت مصر در چیست؟
مصر، همانطور که میدانید، در جهان اسلام وزن و جایگاه ویژهای دارد؛ چه از نظر تاریخی، چه به لحاظ نخبگان و چه به دلیل موقعیت جغرافیایی و جایگاه سوقالجیشیاش. در آنجا این ایده به ذهنم رسید که روی این موضوع تمرکز کنم.
و در دوره دکتری؟
در مقطع دکتری، دغدغهام این بود که تغییر پایگاه اجتماعی دولت را بررسی کنم. برای مثال، در سال ۱۳۵۷ چه کسانی حامی حاکمیت بودند و به آن کمک میکردند؟ چه کسانی باعث انقلاب شدند؟ بعد در دههی ۱۳۶۰ چه اتفاقی افتاد و چه تفاوتی میان این دو پایگاه اجتماعی وجود داشت؟
این موضوع را تا سال ۱۴۰۰، یعنی تا زمانی که پایاننامه را دنبال میکردم، بررسی کردم. اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم، تم اصلی این بود که پایگاه اجتماعی حامی دولت در دورههای مختلف از کجا به کجا تغییر کرده است.

به چه نتیجهای رسیدید؟
ایدهای که در ذهن من بود و آن را جستوجو کردم، این بود که پایگاه اجتماعی حامیان حاکمیت در دورههای مختلف تغییر کرده است. بنابراین نمیتوان حامیان حاکمیت در همهی دورهها را لزوماً از یک جنس دانست. متغیرهای مختلفی وجود داشته که این پایگاه اجتماعی را در طول زمان جابهجا کرده است.
برای مثال، در مقطعی نخبگان یا الیتها پیشتاز بودند و گروههای اجتماعی دیگر به دنبال آنها حرکت میکردند. در دورهای دیگر، روستا و مناطق روستایی موقعیت محوری پیدا کردند و به یکی از کانونهای اصلی تبدیل شدند.
حتی واژهی «مستضعفین» نیز در این سالها تحولات متعددی پیدا کرده است. در مجموع، مسئلهای که در این پایاننامه دنبال کردم، همین تغییر و جابهجایی پایگاه اجتماعی حامیان حاکمیت در دورههای مختلف بود.
شما به چند حوزهی مختلف در علوم انسانی اشاره کردید و این گستردگی برای مسیر کاری و فکری شما هم قابل توجه است...با توجه به اینکه تمرکزتان بر ایران و ابعاد مختلف فرهنگی و اجتماعی و تاریخی ان است می خواستم ببینم انسان ایرانی را چگونه می بینید؟
انسان ایرانی در طول تاریخ همواره در تلاش برای ایجاد نوعی توازن میان این دو عنصر زمینی و آسمانی بوده است. هرگاه این توازن به هم خورده که متاسفانه کم هم نبوده است، شما میبینید که در بنیانهای اجتماعی و سیاسی نیز مشکلاتی بروز کرده است.
هر زمان نسبت میان این دو برای انسان ایرانی روشن شده، آن را فهم کرده و توانسته با زندگی روزمرهی خودش منطبق کند، به نظرم راه خودش را پیدا کرده است. بنابراین انسان ایرانی یکبار در عرش است و یکبار در فرش. اگر کلیتر نگاه کنیم، نه در نظریه که در عمل نوعی سرگشتگی و تعلیق بین عالم لاهوت و ناسوت وجود داشته است.
دنیای مدرن هم به شکلی دیگر با مسئلهی ایجاد تعادل میان این دو مواجه است. تمام تلاش من این است که به اندازهی خودم بتوانم این چالش را بفهمم. البته ادعای گزافی ندارم که بگویم راه درست را پیدا کردهام، اما میخواهم دستکم تصویر روشنی از این وضعیت، ابتدا برای خودم و بعد برای محیطی که در آن زندگی میکنم، به دست بیاورم.

از این بحث یک سؤال برای من پیش میآید. آیا فکر نمیکنید این نگاه ممکن است به نوعی استثناگرایی منجر شود؟ یعنی این سرگشتگی و رفتوبرگشتی که دربارهی انسان ایرانی مطرح میکنید، در انسان ژاپنی، اسپانیایی یا کسی که در برزیل زندگی میکند وجود ندارد؟ چرا انسان ایرانی را تا این اندازه متمایز میکنیم؟
اتفاقاً در کتاب «گزارش آخرین تابستان» بهوضوح به همین نکته پرداختهام. سؤال خیلی خوبی است. من در اینجا اصلاً قائل به استثناگرایی نیستم.
ببینید، همه انسانها در هر نقطهای از این کره خاکی که زندگی کنند، دغدغههای هستیشناختی دارند؛ اینکه «من کی هستم؟»، «هویت من چیست؟»، «چه هستم؟» و پرسشهایی از این دست. بنابراین، اینکه میگویم انسان ایرانی با چنین پرسشهایی مواجه است، به هیچ وجه به معنای آن نیست که این مسئله را یک ویژگی منحصربهفرد یا امتیاز برای ایرانیها بدانیم. باید این شائبه را کاملاً از ذهن دور کنیم.
ما ایرانیها هم مثل همهی مردمان دیگر، دغدغههای هستیشناختی داریم. اتفاقی که افتاده این است که ما چیزی به نام «جبر جغرافیا» داریم. در جغرافیایی قرار گرفتهایم که به دلایلی که الان فرصت پرداختن به آنها نیست، موقعیت ژئوپولیتیکی خاصی پیدا کرده است.
من نمیگویم ایران مرکز زمین است و اصلاً به چنین حرفهایی اعتقادی ندارم، اما بهطور ناخودآگاه در چهارراه حوادث قرار گرفتهایم. حتی اگر از منظر سیاسی و سیاست بینالملل نگاه کنید، این مسئله روشن است. همین حالا که در این برهه قرار داریم، ببینید ایران کجای اخبار جهان قرار دارد. بخشی از منازعاتی که در جریان است، بهگونهای است که حتی ممکن است سرنوشت بخشهای دیگری از جهان نیز تا اندازهای تحت تأثیر اتفاقهایی قرار بگیرد که در این منطقه رخ میدهد.
طبیعی است که وقتی ملتی با آن سابقه تمدنی و با مجموعهای از گرههای حلشده و حلنشده، ناخودآگاه در چنین چهارراه حوادثی قرار میگیرد، بسیاری از پرسشهایی که هنوز پاسخ نگرفتهاند، با تلاطم شدیدتری همراه شوند.
من وقتی به این موضوع اشاره میکنم، به همین وضعیت توجه دارم. حالا اسمش را بگذاریم «لحظه اکنون»، «لحظه خاورمیانه» یا مثلاً «لحظه خاورمیانه در سال ۲۰۲۶»؛ نامگذاری آن بسته به قرائت هرکس میتواند متفاوت باشد. مسئله این است که همهی آن مسائل، ذهنیتها و پرسشهای تاریخی روی هم جمع شدهاند و وضعیت سیاسی امروز نیز بهعنوان یک متغیر بر آنها اثر گذاشته است.

اگر بخواهم مثال بزنم، من شهروندانی از کشورهای دیگر و افرادی از حوزههای تمدنی مختلف را دیدهام. فرض کنید از یک آلمانی بپرسید: «تو کی هستی؟» یا همین سؤال را از یک آمریکایی، فنلاندی یا کسی که در امارات زندگی میکند بپرسید. من نمیخواهم از پیش هیچ پاسخ خاصی را به آنها نسبت بدهم، اما بعید میدانم پاسخی که میدهند شبیه پاسخی باشد که یک ایرانی به این سؤال میدهد.
اگر از یک ایرانی معمولی که در خیابان زندگی میکند بپرسید «تو کی هستی؟»؛ مثلاً از یک راننده، یک بقال یا یک کاسب، پاسخ او به این پرسش احتمالاً از این جهان تاریخی جدا نیست و به یک مفهوم بسیط قابل اندازهگیری ختم نمیشود و مجموعهای از تاریخ و معنویت از زمان کوروش و داریوش تا این لحظه را در بر میگیرد و در ذهن ایرانی بلاواسطه یک گذشته عظیم امپراتوری - که الان سر درستی و نادرستی این تصور بحث نمیکنم- وجود داردبه نحوی که حتی اگر فردی مذهبی باشد، ممکن است در توضیح هویت خودش از ذوالقرنین(کوروش) شروع کند و بعد به اولیای دین برسد. یعنی یک ایرانی در لحظه اکنون، ناخودآگاه در ذهن و جهان معنایی خودش را به یک جهان بسیار وسیع پیوند میدهد؛ جهانی با حدود و ثغور بسیار گسترده که از هخامنشیان آغاز میشود و بعد میتواند به تاریخ دینی و فرهنگی او برسد.
این گستردگی برای من جالب است؛ اینکه چگونه ممکن است یک انسان در زمان حال، تبار و گذشته خودش را تا این اندازه وسیع ببیند و خودش را در امتداد چنین گذشته طولانی و گستردهای تعریف کند و چطور میشود بین این دنیا و واقعیتها و امکانات آن هم در دنیای مدرن امروز یک تناسب منطقی ایجاد کرد یا اصلا صورتبندیاش کرد؟
روزنامهنگاری کار خوبی است. معمولاً هم میگویند روزنامهنگار خوب است که به حوزههای مختلف سرک بکشد و با موضوعات گوناگون آشنا باشد تا وقتی مینویسد، بتواند دربارهی مسائل مختلف بنویسد. من وقتی کارهای شما را دنبال میکردم، بیشتر با نوعی روزنامهنگاری ادبی، سیاسی و اجتماعی مواجه شدم. در روزنامه معمولاً حوزههای مختلفی داریم؛ سیاسی، اندیشه، حوادث، اقتصادی و... . خودتان فعالیتتان را بیشتر در کدامیک از این حوزهها تعریف میکنید؟
من اصلاً خودم را روزنامهنگار نمیدانم؛ چون روزنامهنگاری تعاریف مختلفی دارد. قطعاً یکی از تعاریفش این است که فرد در یک روزنامه شاغل باشد یا حتی اگر بهصورت آزاد کار میکند، هویت خودش را بهعنوان روزنامهنگار تعریف کند. بنابراین، در همین فرض اولیه هم کمی با هم اختلاف نظر داریم.
اما اگر بپرسید نوشتههایتان حول چه دغدغهای شکل میگیرند و دال مرکزی نوشتههایتان چیست، میتوانم پاسخ دیگری بدهم.
پس خودتان را چگونه تعریف میکنید؟
من خودم را بهعنوان یک انسان ایرانی تعریف میکنم. اگر از من بخواهند تعریفی از خودم ارائه بدهم، میگویم «یک انسان ایرانی». البته وقتی میگویم ایرانی، اصلاً منظورم یک نگاه شوونیستی، ملیگرایی صرف یا چنین چیزهایی نیست. وقتی از ایران حرف میزنم، منظورم یک کلیت فراگیر است؛ تاریخی که پشت سر گذاشتهایم، فرهنگ، ادبیات و تجربه زیسته یک ملت. همهی اینها در مفهوم ایران برای من جای میگیرند.
یکی از دغدغههای بزرگ من این است که بهخصوص در دوران جدید، وقتی میخواهیم ایرانی بودن را تعریف کنیم، باید سراغ کدام هویت برویم و در کدام افق معنایی حرکت کنیم تا بتوانیم وضعیت تعلیقی را که امروز با آن مواجهیم، بهتر بفهمیم و از آن عبور کنیم.
ما با نوعی خلأ، شکاف و چندپارگی مواجهیم؛ جامعهای که تا حد زیادی دوقطبی یا چندقطبی شده است. پرسش من این است که چگونه میتوانیم به برداشتی برسیم که جامعه بتواند با نگاهی روشن و منطقی به گذشته خودش نگاه کند، زمان اکنون را واقعگرایانه ببیند و از ترکیب این دو، افق روشنی برای خودش تعریف کند.
من احساس میکنم ما در یک تعلیق فرساینده قرار داریم. اگر امروز از هر ایرانی بپرسید «ایرانی بودن یعنی چه؟»، «شما به چه اعتبار خودتان را ایرانی میدانید؟» و «از این هویت چه انتظاری دارید؟»، با وجود تفاوتهای بسیار در ظاهر و در بنیانهای فکری، به پرسشهای مشترکی میرسیم.
همیشه برای من این سؤال مطرح بوده که کدام تعریف و کدام تصویر از «ایرانی» میتواند با نیازهای امروز جامعهی ما انطباق داشته باشد.
این دغدغه حتی در کتاب اخیرم، «از رسن تا رستن»، هم وجود دارد. این کتاب در واقع یک خوانش هرمنوتیکی از «هفت پیکر» نظامی است و در آن نیز دنبال مؤلفهها و کدهای فرهنگیای بودم که بتوانند به فهم ما از ایران و هویت ایرانی کمک کنند.
اگر اجازه بدهید از همینجا وارد بحث ایران شویم. به نظر شما ایران چه معنایی دارد؟
این سؤال سختی است. اگر خود من با این سؤال مواجه شوم، میگویم هنوز خودم جوینده پاسخ این پرسش هستم.
اما معتقدم اگر به تاریخ ایران نگاه کنیم، میبینیم که انسان ایرانی همواره یک پیوند با آسمان و یک پیوند با زمین داشته است.
پیوندی که با آسمان دارد، ذیل مفاهیم کلیدی و متافیزیکی شکل گرفته است؛ ایمان به یک امر متعالی، حالا چه اهورا، چه اهورامزدا و بعدها الله و دیگر مفاهیمی که در دورههای مختلف تاریخی شکل گرفتهاند. در این سرزمین ادیان مختلف ظهور کردهاند و تحولات دینی بسیار گستردهای رخ داده است؛ از مهرپرستی گرفته تا زرتشتیگری، اسلام، تشیع و شاخهها و قرائتهای مختلفی که در ادامه شکل گرفتهاند.
این خودش باید برای ما یک سؤال باشد: چه اتفاقی میافتد که یک ملت تا این اندازه در نظام دینی خودش دچار تطور میشود؟
با وجود همه این تغییرات، یک وجه مشترک در میان این دورهها دیده میشود و آن حفظ نگاه به یک امر واحد و متعالی است. یک امر منفرد و متعالی همواره برای ایرانی اهمیت داشته است.

بنابراین، مسئله صرفاً زمینی نبوده و صرفاً آسمانی هم نبوده است؛ لاهوت و ناسوت در کنار یکدیگر قرار داشتهاند. همان تعبیر «عرش و فرش» را اگر در نظر بگیریم، میتوان گفت پایبندی به این دو وجه در تاریخ ایران همواره وجود داشته است.
پس وقتی میخواهید به مفهوم «ایرانی» بپردازید، نمیتوانید این دو وجه را فراموش کنید.
ممکن است در دورهای تصور کنیم بخشی از مردم دیگر پایبندی چندانی به مفاهیم مذهبی و دینی ندارند. اما اگر به لایههای ناخودآگاه آنها نگاه کنید، میبینید که این مسئله به شکل دیگری همچنان حضور دارد. ممکن است در مقطعی رویکرد بخشی از مردم نسبت به دین انتقادی باشد، اما جایگزینی که شکل میگیرد، گاهی همچنان ساختار و شمایل یک امر دینی را دارد.
پس این یکی از دغدغههای انسان ایرانی است.
دغدغهدیگر، زمین است؛ اینکه انسان چگونه میخواهد زیست روزمرهی خودش را سامان بدهد. اینجا به نظر من آن مفهوم اصلی، که ضروری است«خرد» است. که البته با عقلانیت مدرن کاملا منطبق نیست و مختصات خواست خودش را دارد اگر شاهنامه را نگاه کنید، اگر کلیات سعدی را بخوانید، اگر حتی آثار عبید زاکانی را ببینید که در ظاهر بیشتر با طنز شناخته میشود، یا آثار نظامی گنجوی را بررسی کنید، این میل به خردگرایی را خواهید دید که البته در هرکدام از این چهره ها یکدست و یک شکل هم نیست و در مقاطع مهمی از تاریخ مان هم مرزهای مبهمی با یکدیگر دارد و در مقاطعی دچار رخوت و فترت شده ، حوادث سیاسی، تحولات اجتماعی هم وارد بازی شدهاند و شکستهای تاریخی به نگرش های منجر شده است که گاهی ضد هم و در تباین با یکدیگرند و انسان ایرانی با همه اینها پا به دوران مدرن گذاشته است بعد چالشهای سیاسی و اجتماعی کشور را هم به آن اضافه کنید. ببینید چه معجونی از این وضعیت به وجود میآید. اگر بخواهیم با زبان شیمیایی صحبت کنیم، شاید اگر این ترکیب را روی مادهای آزمایش میکردیم، درجا منفجر میشد!
به هر صورت، ما نمیتوانیم در مقام نفی این جهان معنایی برآییم و بگوییم همه اینها توهم و وهم است؛ از سوی دیگر، نمیتوانیم آن را بهطور کامل تأیید کنیم. این چیزی است که به هر حال نشاندهنده دغدغههای این انسان است.
به نظر من، بهخصوص نخبگان وظیفه دارند بدون اینکه بخواهند چیزی بگویند که باورمندان به این جهان معنایی را نادیده بگیرند، یا آن را به شکلی اغراقآمیز بزرگ جلوه دهند و یا بهشکلی تحقیرکننده کوچک بشمارند، بنیانهای این جهان معنایی را استخراج کنند و در فضایی کاملاً علمی، دور از هیجان، با منطقی روشن و عقلی سرد آنها را بررسی کنند. این کار میتواند به جامعه کمک کند خودش را پیدا کند.
این ایضاح در هویت یک جامعه و هویت افراد آن، به نظر من میتواند فوقالعاده سازنده باشد و جامعه را از این تعلیق بیرون بیاورد. از این منظر، آنچه میگویم استثناگرایی نیست. این ویژگیها را مطرح نمیکنم که شبیه کسانی باشم که به باستانگرایی گرایش پیدا میکنند یا گرفتار گرایشهای افراطی ملیگرایانه میشوند. میخواهم بگویم ما با وضعیتی مواجهیم که موجود است و وجود دارد و چارهای نداریم جز اینکه مثل یک جراح با آن مواجه شویم؛ نه برای اینکه بخواهیم با آن تقابل ایجاد کنیم و نه برای اینکه در جاهایی که به توهم میگراید، آن را تحقیر کنیم. باید تصویری معقول از این انسان ایرانی به دست بدهیم که دستکم بتواند او را از تعلیقی که گرفتار آن است، نجات دهد.
دربارهی بعضی از ویژگیهایی که شما مطرح کردید، مثل دیانت که گفتید به شکلهای مختلف در طول تاریخ ما وجود داشته، یا همین مسئله که مردم، از روشنفکر و دانشگاهی گرفته تا مردم عادی، خودشان را در پیوستاری با یک تاریخ طولانی تعریف میکنند، نقدهای جدی هم صورت گرفته است. مثلاً دربارهی دیانت، متفکری مانند آرامش دوستدار معتقد است این وضعیت نوعی «دینخویی» است و اتفاقاً با خرد در تناقض قرار میگیرد. آیا در کنار این نگاه، نگاه انتقادی هم دارید؟ اینکه ما همیشه، به تعبیر بعضی منتقدان، «دینخو» بودهایم یا اینکه مدام خودمان را به کوروش بزرگ و گذشته تاریخیمان پیوند میزنیم، از نظر شما چه جایگاهی دارد؟
البته حرفی که الان میخواهم بزنم شاید چندان علمی نباشد و بیشتر برآمده از شهود و حسی باشد که از آدمهایی که دیدهام و کتابهایی که خواندهام پیدا کردهام. من با این گزارههای تعمیم گرا که «ما ایرانیها چنینیم و چنانیم» زاویه دارم. برای اینکه منظورم قابلانتقال باشد، دارم از برداشت شخصی خودم صحبت میکنم.
نمیدانم چرا اینقدر به تفکرات حاصلجمع صفر گرایش داریم؛ یعنی مدام میخواهیم بگوییم یک چیز یا درست است یا غلط، یا باید آن را تأیید کرد یا رد. من نه نگاه ستایشگرانه دارم و نه نگاه طردکننده.

برای مثال، دربارهی تفکر آقای دوستدار در کتاب امتناع تفکر در فرهنگ دینی، این دیدگاه مطرح است که اگر شما دینی بیندیشید، راه اندیشه بسته میشود و در نتیجه راه بر خرد هم بسته خواهد شد. در نقطه مقابل، دیدگاههای دیگری وجود دارد. اگر مسیر این بحث را در تاریخ معاصر دنبال کنیم، از احمد کسروی و آرامش دوستدار گرفته تا شریعت سنگلجی، جلال آلاحمد، علی شریعتی، عبدالکریم سروش، مصطفی ملکیان و دیگران، با مجموعهای از دیدگاههای متفاوت مواجه میشویم.
اما همچنان همان پرسش برای من وجود دارد: چرا باید تفکر حاصلجمع صفر داشته باشیم؟ چرا فکر میکنیم جامعه را میتوان در یک قالب مشخص قرار داد ؟
این جامعه همیشه، نه فقط امروز، وضعیتهای مختلفی را تجربه کرده است. زمانی متأثر از جریانهای دهری، باطنی ، تصوف و عرفان و چه چه بوده است. همه این جریانها در این جامعه، در این دیگ خروشان، حضور داشتهاند. همین تنوع و گاهی همین تضادها بوده که به این فرهنگ مجال داده است تا اندیشهها و نگاههای مختلف در آن شکل بگیرند و ادامه پیدا کنند.
تا اینجای بحث آنجایی که به ساحت اندیشه برمیگردد، هیچ مشکلی نیست و در هر جامعه پویایی شما این تضارب آراء را میبینید. حال اینکه از این منظر ببینیم که کدام یک از اینها هست و قالب ایرانی را میتوانیم در کدام یک از اینها جا بدهیم، هر جا هم که جا نگرفت، حشو و زواید را مانند یک خمیر نان بکَنیم. من به این قائل نیستم، من معتقدم که تاریخ فقط سیر اتفاقات و جنگها و پادشاهان و... نیست. شما اگر «تاریخ اجتماعی» راوندی را خوانده باشید، بسیاری از رویدادها خاستگاههایی دارد که مربوط به آب و هواست، بخشی مربوط به افکاری است که از حوزه تمدنی مجاور آمده است. بخشی مربوط به اقتصاد آن جامعه است، یعنی میخواهم بگویم عوامل مختلفی وجود دارد و ماحصل این عوامل در هر دورهای متفاوت با دوره دیگر بوده است. از این تصور که بتوانید همه اینها را در یک خط یا دو خط جمع کنید و به یک نتیجه محتوم برسید که ایرانی این است و لابد، غیرممکن است. اما دعوا اصلاً اینجا نیست. مشکل ما این نیست که این جامعه از نظر نظری چگونه فکر کرده است. مشکل آنجاست که وقتی به زندگی روزمره و امر سیاسی میرسیم، با مسئله دیگری مواجه میشویم؛ اینکه تا همین لحظهای که من با شما صحبت میکنم، نتوانستهایم به یک توافق اجتماعی برسیم. به نظر من، این حلقه مفقودهی تاریخ ماست.
ما نتوانستهایم به یک توافق و قرارداد اجتماعی برسیم که تکثرگرا باشد و همه را در یک ظرف ببیند. در نتیجه، ناخودآگاه فکر میکنیم مشکل این است که نتوانستهایم در ساحت اندیشه یکدستسازی ایجاد کنیم؛ در حالی که اصلاً چنین چیزی معنا ندارد. ساحت اندیشه میتواند مختلف باشد و قرائتهای مختلفی در آن وجود داشته باشد.
شما میتوانید تا ابد بحث کنید که ایرانی دنباله کوروش است یا ادامهی حوادث پس از اسلام، ریشه دینی دارد یا غیردینی. اینها مباحثی مربوط به ساحت اندیشهاند. مسئله اصلی این است که چطور میتوان به توافق اجتماعی برای زیست روزمره و رو به توسعه رسید؟
این توافق چگونه میتواند شکل بگیرد؟
این توافق زمانی اتفاق میافتد که همانطور که توضیح دادم، باید افق را روشن کنیم. اما این افق چگونه روشن میشود؟ زمانی که پا بر زمین بگذاریم و تفکر نقاد را در حوزه اندیشه و اندیشه تکثرگرا و مشارکت جویانه را در حوزه سیاست بکار بگیریم و بین آرزو، حق و امکانات در برنامهریزی ها قایل به تفکیک باشیم.
خیلی چیزها ممکن است حق باشد، اما لزوماً امکان تحقق آن وجود نداشته باشد. در عین حال، اینکه تحقق چیزی در یک مقطع ممکن نیست، به این معنا نیست که یک ملت باید از آرمانهایش دست بکشد. کاری که باید انجام دهیم، ایجاد یک تعادل میان این دو است.
اگر همین موضوعی را که الان مطرح است در نظر بگیریم، میتوانم یک مثال بزنم. اول اینکه اگر انسان را «کماهو انسان» در نظر بگیریم ــ فارغ از اینکه بخواهیم وارد ریشههای دینی این بحث شویم ــ به نظرم با گزارهای مواجهیم که حتی در منطق غیردینی هم میتواند پذیرفته شود.

در نهجالبلاغه، در نامه امام علی(ع) به مالک اشتر، گفته میشود که مردمان یا برادر دینی تو هستند یا در آفرینش با تو همنوع هستند. یعنی انسان از این دو حالت خارج نیست: یا همفکر و همکیش توست یا همنوع تو. در هر دو حالت، برای نفس انسان نوعی مشروعیت و حرمت قائل میشود. اگر ما انسان را «کما هو انسان» محق بدانیم، نه صرفاً مکلف ــ که البته نمیخواهم وارد بحثهای فلسفی آن شوم ــ باید ابتدا تصمیم بگیریم که انسان را محق میدانیم یا مکلف. آیا انسان بهذات برای خودش حقوقی دارد یا این حقوق از عالم دیگری برای او تعیین میشود؟
اگر بتوانیم این مسئله را تفکیک کنیم، آنگاه میتوانیم متناسب با دنیای جدید، قواعد و ضوابطی برای آن مشخص کنیم. این مسئله چندان پنهان یا پیچیدهای نیست. در نظامهای حکمرانی کارآمد جهان، چنین اصولی وجود دارد و در این کشور و این جامعه هم امکان رسیدن به آن وجود دارد.
البته هر چیزی باید فرایند خودش را طی کند. هم مردم باید به بلوغ برسند و هم حاکمیتها باید به بلوغ برسند. این حرف، یک حرف آرمانی نیست و قرار نیست با طرح آن، مطالبات به تعویق بیفتد. میخواهم بگویم این مسیر، مسیر سهل و سادهای نیست.
شما فکر میکنید مردم الان به بلوغ رسیدهاند؟
من نمیگویم مردم به بلوغ رسیدهاند یا نرسیدهاند. اگر منظورمان از بلوغ درک امر اجتماعی و سیاسی باشد میگویم این یک پروسه است که اگر بخواهیم محدوده زمانی مشخصی برای آن در نظر بگیریم، میتوان گفت از مشروطه آغاز شده و همچنان ادامه دارد.
اصلاً بحث این نیست که بگوییم مردم به بلوغ رسیدهاند یا نرسیدهاند و بخواهیم به آنها از یک تا بیست نمره بدهیم. یک فرایند تاریخی شروع شده و من معتقدم در پایان هر مرحله، فارغ از اینکه اسم آن را شکست بگذاریم یا پیروزی، این جامعه داشتههایی را به مخزن تجربهی خودش اضافه کرده است.
ایرانی پنجاه سال پیش را با ایرانی چهل سال پیش مقایسه کنید و بعد برسید به ایرانی امروز. ایرانی امروز را اگر به عنوان مشت نمونه خروار بگیریم، مثلا بدن و حقوق بدن، البته این مسئله جدیدی است و من در کتاب «از رسن تا رستن» نشانههای متعددی از المانهای نسبت انسان و بدنش و حقوق او را آوردهام که باید به خود کتاب رجوع کرد، با منابع و مآخذ آن به عنوان نمونههایی که در تاریخ ما وجود داشته است، آوردهام. من قائل به این نیستم که این موضوعات لزوما از غرب آمده باشد. یعنی این موضوعات در دانشنامه فرهنگی ما بوده است. زمانی مغفول مانده و زمانی مانند ققنوسی از خاکستر خود برخاسته است.
میخواهم بگویم این جامعه علیرغم اینکه فکر میکنیم در جاهایی شکست خورده است یا در جاهایی مسدود شده یا افول کرده، اگر به ابتدای داستان تا الان نگاه کنید، میبینید که تجربهاندوزی کرده و چیزهایی را اضافه میکند و تغییراتی اتفاق میافتد. مشکل ما این است که چون صرفا در ساختار سیاسی و آن هم عینی و مجسم و... میبینیم و فضای مجازی هم یک نوع حالت فستفودی و فستفکری و فستسیاسی را تبلیغ میکند و مقداری ناصبوری را تشویق میکند، در وهله اول اینگونه به نظر میرسد که فقط یک بازنده ایم اما هر چه جلوتر آمدیم، تجربه بر تجربه آمده است. مثل فرایندی که شما در رنسانس و نوزایی هم میبینید. شما فکر میکنید روز اول اتفاقاتی که در اروپا افتاد و کسانی که مبدع این حرکت بودند، آیا همه از افراد پیشرویی بودند که الان هستند یا آنها با یک نیت اومانیستی یا مثلا با نیت دموکراسی یا پلورالیزم آمدهاند، نه اینگونه نبوده است.

لوتر یک کشیش بود، یا بسیاری از خاندانهای اروپایی نظیر مدیچی که نقش بسیار مهمی در این فرایند داشته است، آیا فکر میکنید اینها آدمهای سکولار یا اومانیستی بودند! اینگونه نبوده است. افرادی بودند که درد دینی هم داشتند، از یک خانواده مثل خانواده مدیچی، دو پاپ بیرون آمده است. این اتفاق در یک سیر و پروسه رخ داده است. کمااینکه در جاهایی هم دچار افول شده است. مثلا کتاب «مردم علیه دموکراسی» تالیف یاشا مونک شرح میدهد که دموکراسی در دوره افول خود یک حالت فراز و فرود دارد. آن دوره طلایی شصت و هفتاد دموکراسی تمام شده و اتفاقات دیگری رخ داده است. حتی بعضیها میگویند که یک نوع استبداد مجازی یا فاشیسم دیجیتال در حال رخ دادن است و این روزها هم برخی از انقراض بشر توسط هوش مصنوعی حرف میزنند. الگوریتمهای فضای مجازی دارد دنیا را به سمت دیگری میبرد. حال اگر آن بحث را با این تداخل ندهیم، میخواهم بگویم ما فعلا در حال «شدن» هستیم و طبیعتا این شدن هزینه، سختی و ناکامی دارد اما در عین حال رو به جلوست.
اگر موافق باشید، چند دقیقه هم در مورد کارهای ادبی شما صحبت کنیم. چه شد که به سراغ کارهای ادبی رفتید، البته اشاره کردید که از نوجوانی علاقهمند بودید، اما چه شد که داستان نوشتید و به سمت داستاننویسی روی آوردید؟
بحث ناتمامی وجود دارد که آیا نویسندگی ذاتی است یا اکتسابی و هرکدام استدلالهای خاص خودش را دارد اما قدر متیقن هر انسانی داستانی و روایتی دارد حالا برخی از انسانها چه ذاتا چه اکتسابی این توانایی را پیدا میکنند که بین ذهن و قلم در قالب نوشته پیوند و هماهنگی ایجاد کنند و روایت و زاویه دید خود را به اشتراک بگذارند و برخی نه حالا چه بخاطر عدم مهارت و چه به دلیل اینکه دغدغههای دیگری دارند به هرصورت این میل به نوشتن را از کودکی داشتهام و در هر دوره تجربه زیسته ابعاد جدیدی به ان داده است البته محیطی که در آن بزرگ شدم چه در شهرم قزوین و سابقه فرهنگی و ادبیاش و چه خانواده قطعا بیتاثیر نبوده است.
بیشتر چه نوع ادبیاتی را دوست داشتید و میخواندید؟ ادبیات ایران، ادبیات غرب، رمان کلاسیک یا شعر؟
در دوره نوجوانی به طبیعت این سن همهچیزخوان بودم، البته این هم نکته جالبی است که گاهی میگویند بعضی کتابها را بهتر است آدم در کودکی نخواند، چون بعدها تصور میکند آنها را خوانده و دیگر نیازی به بازخوانیشان ندارد؛ در حالی که بعضی کتابها واقعاً باید در هر دههی زندگی، بر اساس تجربهی زیسته تازهای که پیدا کردهایم، دوباره خوانده شوند.
به هر حال، علاقمند به مطالعه بودم و در کنار آن، چون خانوادهای کموبیش سیاسی هم داشتم و خودم هم به مسائل سیاسی علاقهمند بودم، ناخودآگاه در سه حوزهی ادبی، اجتماعی و سیاسی حرکت کردم. هیچوقت نتوانستم این سه شاخه را از هم جدا کنم. بارها تلاش کردم فقط ادبی بنویسم یا فقط درباره مسائل اجتماعی بنویسم، اما دیدم این پیوند وجود دارد و نمیتوانم آن را از خودم جدا کنم. هر چیزی که برایم جذاب بوده، معمولاً در یکی از این سه حوزه یا در نقطهی اتصال آنها قرار داشته است.
فکر میکنید کار نویسندگی شما بیشتر تحت تأثیر چه نویسندگانی بوده است؟
راستش حوزههای مورد علاقه من بیشتر تاریخ، ادبیات و جامعهشناسی بودهاند. فلسفه هم قبلاً برایم پررنگتر بود، اما الان بیشتر در همین سه حوزه مطالعه میکنم. بسته به اینکه در چه حوزهای باشم، نویسندگان متفاوتی برایم اهمیت پیدا میکنند.

در میان نویسندگان خارجی، جدا از نویسندههایی که همه میشناسیم، از نوشتههای سلینجر خیلی لذت میبرم. مثلاً «ناطور دشت» خیلی به من چسبید. نمیخواهم بگویم این کتاب چقدر روی من تأثیر گذاشته؛ شاید اصلاً تأثیر آنچنانی ملموسی نداشته باشد، اما نوشته و فضای آن برایم بسیار جذاب بود. مارگارت اتوود، میخائیل بولگاکف و آلدوس هاکسلی از جمله نویسندگانی هستند که به آثارشان علاقه ویژه دارم. حتی فیلمها و سریالهایی که چنین حالوهوایی دارند، برایم جالب هستند.
به جز علاقه به آثار کلاسیک فارسی در میان نویسندگان ایرانی متاخر هم نثر جمالزاده همیشه برایم جذاب بوده است؛ بهخصوص به دلیل کلمات و دایره واژگان بسیار گستردهای که دارد، برایم جالب بوده است.
از آثاری مثل مسالکالمحسنین طالبوف ،سیاحتنامه ابراهیمبیگ، حاجیبابای اصفهانی نوشته جیمز موریه هم لذت بردهام . این نثر پر از واژه، در کنار دغدغههای سیاسی و اجتماعی، همیشه برای من جذاب بوده است.
در گزارش آخرین تابستان هم به نظرم تا حدی متأثر از همین نثر بودم. اما از آنجایی که میگویند نویسنده زمانی واقعاً نویسنده است که رمان دوم و سومش با رمان اولش تفاوت داشته باشد و صرفاً تکرار آن نباشد، در «صرف فعل مجهول» سعی کردم بر این وسوسه غلبه کنم.
«صرف فعل مجهول» مبتنی بر نوعی جریان سیال ذهن است. بنابراین دیگر آن نثر شبیه مشروطه و دغدغههای سیاسی را نمیبینید و بیشتر دغدغههای هستیشناختی را در آن پررنگ میبینید.
به نظر میرسد ادبیات کلاسیک را هم جدی دنبال میکنید. چه شد که سراغ نظامی و هفتپیکر رفتید؟
یک میل و علاقه خاصی در من وجود دارد که بهخصوص در هفت، هشت سال اخیر پررنگتر شده، هرچند پیش از آن هم وجود داشت. از دوران نوجوانی، کتابهایی مثل «محاضرات الادبا» راغب اصفهانی، لطایف و ظرایف عبید زاکانی و آثاری از این دست برایم بسیار جذاب بودند. داستانها و حکایتهایی که در این کتابها وجود داشت، برایم جذاب بود.

هنوز هم بعضیها از من میپرسند این حکایتها را چطور حفظ میکنم. واقعیت این است که اصلاً نمیدانم چه زمانی اینها را حفظ کردهام. نمیدانم کی و چگونه در ذهنم ماندهاند. این حکایتها آنقدر در ذهن من تکرار شدهاند که بهنوعی ملکهی ذهنم شدهاند.
همین کتابها را بارها و بارها میخواندم و بهتدریج این علاقه به متون کلاسیک در من شکل گرفت. بعد سراغ کلیات سعدی، نظامی و حافظ رفتم. البته نظامی خیلی دیرتر به یکی از دغدغهها و علاقهمندیهای جدی من تبدیل شد؛ بهخصوص بعد از اینکه وارد رشتهی جامعهشناسی سیاسی شدم و وارد این حوزه شدم، متوجه شدم مضمون این متون لزوماً متعلق به گذشته نیستند.این متون کاملاً میتوانند با مسائل امروز منطبق شوند، به شرط اینکه دچار آناکرونیسم و درهمپریشی تاریخی نشویم و نخواهیم از یک متن قدیمی، به زور یک نسخه جدید استخراج کنیم.
این انطباق چگونه ممکن است؟ به شرط اینکه ضوابط متنخوانی را رعایت کنیم؛ یعنی از دانش هرمنوتیک و آن نگاهی استفاده کنیم که گادامر درباره آن سخن میگوید؛ بحث انطباق افقهای ذهنی و کدهای فرهنگی. با توجه به بحثهایی که از اکو تا فوکو و گادامر مطرح شده، به این نتیجه رسیدم که اگر اصول علمی خوانش متن را داشته باشیم، میتوانیم این انطباق را ایجاد کنیم و متون کلاسیک میتوانند کدهای فرهنگی یک ملت را برای ما بازگشایی کنند؛ مثل یک صندوقچهی اسراری که تا امروز بسته مانده است. البته باز هم تأکید میکنم: به شرط اینکه دچار این توهم نشویم که میتوانیم از آن، یک چیز امروزی استخراج کنیم یا متن را تحریف کنیم و به خوانشهای درهمپریشانهی تاریخی برسیم.
به همین دلیل، بعد از اینکه در ابتدا با ذوق و علاقه شخصی شروع به خواندن نظامی کردم، هرچه جلوتر رفتم ــ فارغ از سبک نظامی، صور خیال او و ظرافتهای شعری و مواردی از این دست ــ متوجه شدم که برخلاف تصور، چهقدر دربارهی نظامی کم نوشتهایم.

همه ما نام نظامی گنجوی را شنیدهایم، اما به نسبت حافظ، سعدی و مولوی، درباره او پژوهشها و خوانشهای بسیار کمتری صورت گرفته است. کار حتی به جایی رسیده که اگر امروز کشوری ادعا کند نظامی متعلق به آذربایجان، مثلاً آذربایجان شوروی سابق و جمهوری آذربایجان کنونی است، ممکن است بپرسیم ما چه نشانههایی برای اثبات تعلق فرهنگی او داریم؟
بعد دیدیم که بخشی از تلاشها دوباره به همان دعواهای قدیمی برمیگردد که ثابت کنند نظامی «ایرانی» بوده یا متعلق به حوزه تمدنی ایران است. البته دغدغه من اصلاً این موضوع نبود. مسئله من با بضاعت خودم و بر اساس همان اصول علمی، فهم آن چیزی بود که در «هفتپیکر» وجود دارد. وقتی وارد این فضا شدم، دیدم چهقدر حرف ناگفته و چهقدر حرف تازه در دل این اثر وجود دارد. همینجا بود که تصمیم گرفتم با همان شیوهی فکری و روشی که در مقدمه کتاب هم توضیح دادهام، سراغ نظامی و «هفتپیکر» بروم. انشاءالله قرار است این کتاب پاییز امسال از سوی نشر وزن دنیا منتشر شود.
اگر بخواهم در باره این کار اخیر بیشتر بگویم، برای مثال، به سراغ این موضوع رفتهام که مفهوم زنانگی در «هفتپیکر» چیست؟ زن در این اثر چه معنایی دارد؟ تقابل زنانگی و قدرت چگونه تعریف میشود؟ مثلاً آنجا که هرکدام از زنانی که از اقلیمهای مختلف آمدهاند و با شاه گفتوگو میکنند، چه نسبتی میان زبان، قدرت و زنانگی شکل میگیرد؟ فاطمه مرنیسی کتابی دارد به نام «سفر شهرزاد» که در آن، این مسئله را بسیار زیبا بررسی میکند.

همینطور میتوان درباره مسئله تن و جسمیت، میل و تمنّا در هفت پیکر صحبت کرد. اصلاً تمنّا به چه معناست؟ میل چه معنا دارد؟ انسان میان میلهای خود و مفاهیم متعالی که در ذهن دارد، چگونه باید توازن ایجاد کند؟
وقتی این مسائل را بررسی کردم، دیدم بسیاری از مسائل امروز را هم میتوان از خلال کدهای فرهنگیای که نظامی به آنها اشاره میکند، مورد توجه قرار داد. از این منظر، تلاشی کردیم که طبیعتاً نمیتواند کامل و جامع باشد، اما میتواند یک تلنگر باشد؛ تلنگری که دستکم بخشی از جامعه را نسبت به داشتههای فرهنگی و ذخیرههای فرهنگی خودش فعالتر کند و شاید زمینهای برای ایجاد تعادل و حتی تعمیم به دیگر مفاخر ادبی ما را فراهم کند.
این کاری بود که از دست ما برمیآمد و در حد توان خودمان انجام دادیم. حالا به قول حافظ:
«صد نکته غیرحسن بباید که تا کسی/ مقبول طبع مردم صاحبنظر شود.»

نظر شما