سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)؛ اگر بخواهیم از روی کتابهایی که سالهاست در میان خوانندگان نوجوان ماندگار شدهاند تصویری از سلیقهی این گروه بسازیم، با فهرستی روبهرو میشویم که در نگاه اول چندان یکدست نیست: فانتزیهای عظیم، داستانهای ماجراجویانه، رمانهای واقعگرا، داستانهای مربوط به جنگ و تبعیض، دیستوپیا، طنز و حتی آثاری که اساساً برای بزرگسالان نوشته شدهاند. «ارباب حلقهها» کنار «شگفتی» قرار میگیرد، «ناطور دشت» کنار «رامونای آتشپاره» و «کشتن مرغ مینا» کنار «دزد آذرخش».
اما زیر این تنوع، چند الگوی تکرارشونده دیده میشود. بسیاری از این داستانها دربارهی نوجوانی هستند که در جهانی قرار گرفته که هنوز آن را بهخوبی نمیشناسد؛ باید راهش را پیدا کند، با قواعدش کنار بیاید یا در برابر آنها بایستد. شاید همین ویژگی توضیح دهد که چرا نوجوانها گاهی سراغ داستانهایی میروند که ظاهراً هیچ شباهتی به زندگی روزمرهی آنها ندارند.

رفتن به جایی که قبلاً آنجا نبودهای
یکی از پررنگترین الگوها، خروج از جهان آشناست. در «هابیت» و «ارباب حلقهها»، شخصیتها خانه و زندگی معمول خود را پشت سر میگذارند و وارد جهانی میشوند که قوانین، خطرها و موجوداتش با دنیای قبلی تفاوت دارد. در «دزد آذرخش» نیز پرسی جکسون ناگهان متوجه میشود جهانی که در آن زندگی کرده، تمام واقعیت نیست. «قلعهی متحرک هاول» هم خواننده را وارد جهانی میکند که در آن جادو، نفرین و موجودات غیرعادی بخشی از زندگی روزمرهاند. حتی «دور دنیا در هشتاد روز» با وجود تفاوت ژانری، بر همین میل به خروج از محیط آشنا بنا شده است: سفر، جابهجایی و تجربهی جهانهای تازه. این داستانها یک امکان مهم در اختیار خواننده میگذارند: تجربهی چیزی که هنوز تجربه نکرده است.
نوجوانی خود دورهی خروج از یک جهان آشناست. مدرسه، خانواده و کودکی هنوز وجود دارند، اما دیگر مانند گذشته بدیهی نیستند. استقلال، انتخاب و آینده کمکم به مسائل واقعی تبدیل میشوند. شاید فانتزی و ماجراجویی به همین دلیل برای این گروه سنی جذاباند: شخصیت داستان هم مانند خواننده در حال کشف قواعد جهانی است که هنوز کاملاً برایش روشن نیست.

قهرمانهای بینقص چندان جالب نیستند
اما همهی نوجوانها برای پیدا کردن جهانهای جادویی سراغ کتاب نمیروند. بخشی از آثار محبوب این حوزه، داستان آدمهایی هستند که مسئلهی اصلیشان پیدا کردن جای خودشان در میان دیگران است. «شگفتی» نمونهی روشنی از این الگوست. آگوست با چهرهای متفاوت وارد مدرسه میشود و مسئلهی او فقط گذراندن یک سال تحصیلی نیست؛ او باید با نگاه دیگران به خودش و با تصویری که دیگران از او میسازند کنار بیاید. در «رامونای آتشپاره»، شخصیت اصلی قرار نیست نمونهی یک کودک آرام و مطابق انتظار بزرگسالان باشد. رفتارهایش، اشتباههایش و رابطهاش با خانواده و مدرسه، داستان را پیش میبرد. «دنی قهرمان جهان» نیز با قهرمانی مواجه است که زندگیاش با الگوی معمول قهرمانهای ادبی فاصله دارد.
«خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پارهوقت» این مسئله را به شکل پیچیدهتری مطرح میکند. جونیور میان دو جهان قرار گرفته و باید بفهمد به کجا تعلق دارد و چه آیندهای برای خودش میخواهد. در همهی این نمونهها، قهرمان بودن به معنای شکستناپذیری نیست. شخصیت اصلی ممکن است بترسد، اشتباه کند، عصبانی شود یا احساس کند دیگران او را نمیفهمند. شاید نوجوان خواننده نیز دقیقاً به همین دلیل بتواند خودش را در او پیدا کند.

داستانی دربارهی «من کی هستم؟»
اگر یک پرسش را بتوان میان تعداد زیادی از این رمانها دنبال کرد، آن پرسش مسئلهی هویت است. «بخشنده» جهانی را تصویر میکند که در آن تفاوتها و انتخابهای فردی تا حد زیادی حذف شدهاند. جوناس به تدریج متوجه میشود جامعهای که در آن زندگی میکند، برای ایجاد نظم و امنیت، چه چیزهایی را از انسانها گرفته است. در «هر روز»، مسئله حتی بنیادیتر میشود: شخصیت اصلی هر روز در بدن فرد دیگری بیدار میشود و همین وضعیت، مفهوم هویت را به یکی از عناصر اصلی داستان تبدیل میکند. «ناطور دشت» نیز روایت نوجوانی است که نمیتواند با جهان اطرافش کنار بیاید. هولدن کالفیلد مدام در حال سنجیدن آدمها، رفتارها و ارزشهای جامعهای است که به آن تعلق دارد، اما خودش هنوز جای مشخصی در این جهان پیدا نکرده است. این داستانها شکلهای کاملاً متفاوتی دارند، اما یک پرسش مشترک در آنها جریان دارد: چگونه میتوان خودت بود، وقتی جهان اطراف دائماً از تو میخواهد شبیه چیز دیگری باشی؟
شاید این پرسش یکی از مهمترین دلایل ماندگاری بسیاری از رمانهای نوجوان باشد. نوجوانی دورهای است که فرد برای نخستینبار با شدت بیشتری از خودش میپرسد چه کسی است و قرار است چه کسی بشود.

نوجوان را از جهان سخت بیرون نگذاریم
یک تصور رایج دربارهی ادبیات نوجوان این است که این ادبیات باید نوجوان را از موضوعات سنگین زندگی دور نگه دارد. اما بخشی از رمانهای ماندگار این گروه سنی دقیقاً خلاف چنین تصوری حرکت میکنند. «کتاب دزد» نوجوان را وارد فضای آلمان نازی و جنگ جهانی دوم میکند. «کشتن مرغ مینا» با نژادپرستی و بیعدالتی روبهروست. «سالار مگسها» گروهی از کودکان را در موقعیتی قرار میدهد که نظم اجتماعی از بین رفته و خشونت به تدریج جای آن را میگیرد. «گرگهای پوشالی» نیز با تجربهی خشونت، ترس و تعصب در زندگی یک کودک سروکار دارد. این کتابها نشان میدهند که نوجوان لزوماً به داستانی نیاز ندارد که جهان را سادهتر از آنچه هست نشان دهد. گاهی ادبیات میتواند به او امکان دهد با موقعیتهایی روبهرو شود که هنوز در زندگی شخصیاش تجربه نکرده است. البته تفاوت مهمی میان مواجهه با موضوع دشوار و تبدیل داستان به درس اخلاق وجود دارد. جذابیت این آثار در این است که مسئلهی اخلاقی در دل شخصیت و روایت شکل میگیرد. خواننده ابتدا با داستان همراه میشود و بعد ناچار میشود دربارهی انتخابهای شخصیتها، رفتار جامعه و حتی واکنش خودش فکر کند.

خنده هم بخشی از ماجراست
در میان این داستانهای جدی، حضور آثاری مانند «رامونای آتشپاره» یادآوری میکند که نوجوان قرار نیست همیشه درگیر بحرانهای بزرگ باشد. طنز برای ادبیات نوجوان اهمیت ویژهای دارد، چون میتواند رابطهی قدرت میان کودک و بزرگسال را موقتاً جابهجا کند. شخصیت نوجوان میتواند رفتار بزرگسالان را از بیرون نگاه کند، قوانین مدرسه را زیر سؤال ببرد و موقعیتهایی را ببیند که برای بزرگسالان عادی شده است. طنز همچنین به نوجوان اجازه میدهد با تجربههای روزمرهی خودش فاصله بگیرد و به آنها بخندد. شاید به همین دلیل است که شخصیتهای شیطان، ناسازگار و دردسرساز در ادبیات کودک و نوجوان بارها بازمیگردند. آنها جهان را کمی بههم میریزند.

مرز ادبیات نوجوان کجاست؟
یکی از نکات جالب در این مجموعه، حضور کتابهایی است که بهراحتی نمیتوان آنها را در قفسهی ادبیات نوجوان قرار داد. «ناطور دشت»، «فارنهایت ۴۵۱»، «کشتن مرغ مینا» و «هاکلبری فین» نمونههایی از آثاری هستند که مخاطب بزرگسال نیز دارند و برخی از آنها اساساً با هدف مخاطب نوجوان نوشته نشدهاند. این نکته یک پرسش مهم را پیش میکشد: آیا نوجوان الزاماً به دنبال کتابی است که ناشر آن را برای نوجوانان دستهبندی کرده باشد؟
شاید پاسخ منفی باشد. آنچه یک کتاب را برای نوجوان جذاب میکند، همیشه سن شخصیت اصلی یا گروه سنی درجشده روی جلد نیست. ممکن است نوجوان در یک رمان بزرگسالانه با مسئلهای روبهرو شود که برایش جذاب است و در یک رمان نوجوانانه هیچ ارتباطی با تجربهی خودش پیدا نکند. «شازده کوچولو» نمونهی دیگری از همین وضعیت است؛ کتابی که نسلهای مختلف خواندهاند و نمیتوان مخاطب آن را در یک گروه سنی محدود کرد. پس مرز ادبیات نوجوان شاید بیشتر از آنکه یک مرز سنی باشد، مرز تجربه باشد: داستانی که مسئلهای برای خواننده ایجاد میکند، میتواند برای او معنا پیدا کند؛ حتی اگر نویسنده در ابتدا مخاطب دیگری را در نظر گرفته باشد.
نوجوان دنبال چه چیزی است؟
اگر بخواهیم از کنار هم گذاشتن این داستانها به یک پاسخ برسیم، شاید نتوان گفت نوجوانها فقط فانتزی، ماجراجویی، طنز یا داستانهای واقعگرا را دوست دارند. سلیقهها متفاوتاند و حتی یک خواننده ممکن است در دورههای مختلف زندگیاش سراغ ژانرهای کاملاً متفاوتی برود. اما در بسیاری از این آثار، یک چیز تکرار میشود: شخصیتی که باید با جهانی بزرگتر از خودش روبهرو شود. گاهی این جهان سرزمین میانه است، گاهی مدرسه، گاهی یک جامعهی استبدادی، گاهی آمریکا در دوران تبعیض نژادی، گاهی آلمان در جنگ جهانی دوم و گاهی فقط یک خانواده و محلهی معمولی. شخصیت باید انتخاب کند، اشتباه کند، با دیگران کنار بیاید یا در برابرشان بایستد. باید بفهمد چه چیزی برایش مهم است و در نهایت جای خودش را در جهانی پیدا کند که پیش از ورود او ساخته شده است. شاید بنابراین ادبیات نوجوان بیش از آنکه وظیفه داشته باشد چیزی به نوجوان یاد بدهد، باید امکان تجربهکردن را به او بدهد؛ تجربهی سفر، ترس، دوستی، شکست، تفاوت، بیعدالتی، استقلال و انتخاب.
نوجوان ممکن است برای چند ساعت به سرزمین میانه برود، با یک اژدها روبهرو شود، در یک مدرسهی معمولی با نگاه دیگران بجنگد یا در جهانی گرفتار شود که همهچیز در آن از قبل تعیین شده است. اما در همهی این حالتها، مسئله در نهایت به خودش برمیگردد: اگر جای این شخصیت بودم، چه میکردم؟
شاید همین پرسش، یکی از مهمترین دلایلی باشد که بعضی داستانها از یک نسل عبور میکنند و همچنان برای نوجوانهای تازه جذاب میمانند.
نظر شما