سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران - احمد محمدتبریزی؛ ثبت خاطرات و تجربههای هنرمندان، فراتر از گردآوری روایتهایی شخصی، تلاشی برای حفظ بخشهایی از تاریخ فرهنگی و هنری یک سرزمین است. بخشهایی که در بسیاری از موارد در اسناد رسمی جایی ندارند و با درگذشت صاحبانشان برای همیشه از دست میروند. تاریخ شفاهی میتواند این خلأ را پر کند، بهویژه زمانی که راویان آن از چهرههای اثرگذار هنر باشند و بیپرده از تجربهها، اختلافنظرها، مناسبات حرفهای و اتفاقات کمتر گفتهشده سخن بگویند. بیژن شکرریز، مستندساز و نویسنده کتاب «همیشه ناصرالدینشاه»، در گفتوگو با «ایبنا» از اهمیت ثبت تاریخ شفاهی و دشواریهای آن میگوید. شکرریز در گفتوگویش از ایرج راد و نسلی صحبت میکند که به حرفهشان عشق میورزیدند و نگاهی تجاری به تئاتر و صحنه نداشتند. او با مقایسه نسلهای مختلف بازیگری، از تغییر مناسبات حرفهای و کمرنگ شدن عشق و تعهد به هنر در فضای امروز انتقاد میکند.
پیش از ورود به بحث کتاب «همیشه ناصرالدینشاه»، میخواهم گفتوگو را با یک پرسش کلی آغاز کنم. به نظر شما تاریخ شفاهی چه اهمیتی دارد و چرا ثبت خاطرات و تجربههای شخصی چهرههای فرهنگی و هنری ضروری است؟
تاریخ شفاهی، تاریخ آینده یک سرزمین است. ممکن است ثبت خاطرات و تجربههای یک فرد در زمانه خودش چندان مورد توجه قرار نگیرد، اما همین خاطرات در آینده میتوانند به سرمایهای فرهنگی برای یک کشور تبدیل شوند؛ چه در حوزه هنر و ادبیات و چه در سیاست و دیگر عرصههای اجتماعی.
گاهی یک پایاننامه دانشگاهی در زمان دفاع چندان مورد توجه قرار نمیگیرد، اما سالها بعد به مرجعی برای پژوهشگران تبدیل میشود. تاریخ شفاهی هم چنین ظرفیتی دارد. اطلاعاتی که امروز ثبت میکنیم، ممکن است سالها بعد برای پژوهشگرانی که میخواهند درباره یک دوره تاریخی، جریان فرهنگی یا شخصیت هنری تحقیق کنند، اهمیت پیدا کند.
متأسفانه ما بخشهایی از این سرمایه را از دست دادهایم. یکی از نمونههای تأسفبار، سرنوشت پژوهشهای مرحوم انجوی شیرازی است. او پیش از انقلاب در رادیو برنامههایی درباره فرهنگ عامه ایران داشت و برای ثبت و گردآوری اطلاعات مربوط به فرهنگ مردم، فیشهای فراوانی تهیه کرده بود. این مجموعه میتوانست به کتابهایی ارزشمند تبدیل شود، اما پس از انقلاب و کنار گذاشته شدن او، بخش مهمی از این میراث از میان رفت. تاریخ شفاهی نیاز یک کشور برای نسلهای بعد است.
پس میتوان گفت شما این کتابهای تاریخ شفاهی را برای نسلهای آینده انجام میدهید؟
هم حال و هم آینده! در زمان حال شاید کمتر به آن نگاه شود ولی با گذشت زمان ارزش آن بیشتر به چشم میآید. شما در اسطورهشناسی و فلسفه هنر به آثار و پژوهشهای متفکرانی مانند داریوش شایگان، به ترجمههای ارزشمند حسن لاهوتی و به کارهای پژوهشگرانی چون ایرج افشار و همایون ستوده نگاه کنید. ارزش بسیاری از این آثار با گذشت زمان روشنتر شده است. ممکن است کتابی در زمان انتشار چندان در دسترس یا مورد توجه نباشد، اما سالها بعد به منبعی مهم تبدیل شود.

ما در ایران برخلاف غرب کمتر به ثبت خاطرات شخصی و تجربههای زیستهمان توجه داشتهایم. حتی گاهی افراد شناختهشده تمایلی ندارند درباره زندگی خصوصی، اختلافنظرها یا جنبههای کمتر گفتهشده زندگیشان صحبت کنند. میتوان گفت این مسئله ریشهای فرهنگی دارد؟
کاملاً با شما موافقم. این موضوع به فرهنگ ایرانی برمیگردد و ریشههای آن را باید در مناسبات اجتماعی و حتی روابط خانوادگی جستوجو کرد. در خانوادههای ما، وقتی بچهها درباره کسی صحبت میکنند، به آنها میگویند «فضولی نکنید!». این نگاه از کودکی در ما شکل میگیرد و بعدها در روابط اجتماعی و فرهنگیمان ادامه پیدا میکند. ما در ظاهر از هم تعریف میکنیم اما وقتی فرد از جمع خارج میشود، رفتار و گفتارمان تغییر میکند. این دوگانگی در فرهنگ ما ریشه دارد و بر نحوه مواجههمان با نقد و بیان واقعیت نیز تأثیر میگذارد.
در بسیاری از کشورهای اروپایی، هنرمندان، نویسندگان و فیلسوفان خودشان درباره زندگی، اندیشهها، اختلافنظرها و حتی تناقضهای شخصیتیشان مینویسند. گاهی هم اگر کسی از آنها درخواست مصاحبه نکند، خودشان دست به نگارش خاطرات و شرح زندگیشان میزنند. آنها درباره نسبت خود با دیگر هنرمندان، فیلسوفان و جریانهای فکری نیز صحبت میکنند. اما ما معمولاً لایههای پنهان زندگیمان را حفظ میکنیم و کمتر تمایل داریم درباره آنها حرف بزنیم. بخشی از این مسئله ممکن است به حجبوحیای سنتی یا اهمیت حفظ حریم خصوصی مربوط باشد، اما به نظر من، بخش مهمی از آن به ترس از قضاوت شدن بازمیگردد.
در حوزه هنر نیز چنین رفتاری دیده میشود. برخی استادان حاضر نبودند تمام دانستههای فنی خود را به شاگردان منتقل کنند. برای مثال، بعضی فیلمبرداران قدیمی درباره شیوه استفاده از فیلترها یا جزئیات فنی دوربین اطلاعاتشان را بهراحتی در اختیار دستیارانشان قرار نمیدادند. درحالیکه هنر و تجربه هنری باید منتقل شود.
در کنار مسائل فرهنگی، گاهی ملاحظات سیاسی هم دستوپای ما را میبندد. درحالیکه یک اثر مستند یا تاریخ شفاهی باید بتواند لایههای مختلف زندگی یک فرد را نشان دهد. ما گاهی از قضاوت شدن میترسیم. برخی شخصیتها ترجیح میدهند فقط تصویری را که خودشان از خویش ساختهاند، به دیگران ارائه دهند. در مقابل، تاریخ شفاهی باید امکان بررسی و تحلیل این تصویر را فراهم کند.
من همیشه به دوستانی که کتابم را میخوانند یا در مراسم رونمایی و نشستها شرکت میکنند، میگویم اگر نقدی درباره من دارید، آن را مطرح کنید. حتی گاهی از آنها میخواهم جنبههای منفی کارم را هم بگویند. نقد کردن، تحلیل کردن و بررسی دقیق یک شخصیت، بخش ضروری کار فرهنگی است.
جلال آلاحمد را نمیتوان فقط در قالب تصویری که از نویسندهای روشنفکر و منتقد ساختهایم، شناخت. روایتهای نزدیکان او، از جمله سیمین دانشور، میتوانند جنبههای دیگری از شخصیت و زندگیاش را روشن کنند. همین مسئله درباره دیگر نویسندگان و هنرمندان نیز صدق میکند.
در کتابی که قرار است از زندگی بلقیس سلیمانی منتشر کنم، دکتر شریعتی را مورد نقد قرار میدهم. من حقیقت را به شکل عریانی میگویم. مثلا مهدی هاشمی میآید و درباره وضعیت تئاتریها میگوید. من به ایشان میگویم دیگر کجای شما تئاتری است؟ زمانی که با بیضایی و سمندریان کار میکردی، تئاتری بودی ولی الان به خاطر دستمزد بیشتر در کمدیهای ضعیف بازی میکنی و دیگر تئاتری نیستی. نصیریان و زنجانپور امروز میتوانند از وضعیت تئاتر گلایه کنند ولی تو نه!
به نظر میرسد این مورد در وجود ما ایرانیها ریشه تاریخی دارد. روند تاریخیمان باعث شده ما آدمهایی محافظهکار شویم!
بله، این ریشه تاریخی را من کاملا قبول دارم. غربیها معمولا پلانبندی زندگیشان را میدانند. تجربه زندگی در آلمان برای من دریچه تازهای به شناخت جامعه و فرهنگ باز کرد. من از سال ۱۳۶۸ تا ۱۳۸۰ در آلمان زندگی کردم. در آن دوره، در شهر کلن بودم و همسرم نیز در شهر بن تحصیل میکرد. آنچه برایم جالب بود، نظم زندگی روزمره، اهمیت مطالعه و نوع مواجهه مردم با دانش و فرهنگ بود.
صبحها که سوار مترو یا قطار میشدم، افراد زیادی را میدیدم که کتابی در دست داشتند و در مسیر مطالعه میکردند. در دانشگاهها و کتابخانهها نیز مطالعه بخشی جدی از زندگی روزانه بود. در آن فضا، ادعا کردن بهتنهایی ارزشی نداشت و اگر کسی حرفی میزد، باید برای آن دلیل و مدرک ارائه میکرد.
کسی که میخواهد در حوزه تاریخ شفاهی کار کند، باید بتواند آدمها را بادقت بشناسد. باید به لحن صحبت کردن، سکوتها، خندهها، اخمها و تغییرات رفتاری آنها توجه کند. گاهی یک واکنش کوچک میتواند دریچهای به بخشی از شخصیت فرد باز کند که در پاسخهای رسمی و از پیش آماده شده دیده نمیشود.
کسی که میخواهد در حوزه تاریخ شفاهی کار کند، باید پیش از هر چیز توانایی شناخت و تحلیل انسانها را در خودش پرورش دهد. این شناخت هم درباره فردی است که مقابل دوربین نشسته و هم درباره خود پژوهشگر. همین الان با بهروز غریبپور در جلسات طولانی مینشینیم و ساعتها درباره تجربهها و خاطراتش صحبت میکنیم. هدف این است که از سطح اطلاعات عمومی عبور کنیم و به بخشهایی برسیم که کمتر درباره آنها صحبت شده است.
من معتقدم باید شخصیت موردنظر را از جنبههای مختلف بررسی کرد. باید بدانید چگونه صحبت میکند، چه چیزهایی او را خوشحال یا ناراحت میکند، در چه موقعیتهایی سکوت میکند و چه موضوعاتی برایش اهمیت دارد. اینها به معنای دخالت در حریم خصوصی افراد نیست، بلکه تلاشی برای رسیدن به شناختی دقیقتر از شخصیت آنهاست.
من در ساخت مستندهایم و همچنین در نوشتن کتابها، تلاش میکنم هر شخصیت را با روش و زبان متناسب با خودش بررسی کنم. نمیتوان برای همه آدمها یک الگوی ثابت داشت. هر شخصیت ویژگیهای خاص خود را دارد و شیوه روایت زندگی او نیز باید متناسب با همان ویژگیها شکل بگیرد.

چرا آقای ایرج راد برای نوشتن کتاب انتخاب کردید. آیا این انتخاب بر اساس شناخت قبلی و دوستی بود یا ملاحظات دیگری داشتید؟
من دوستیهایم را تا حد امکان از کار حرفهای جدا میکنم. در مستندسازی و نگارش کتاب، به این دلیل سراغ کسی نمیروم که با او رفاقت دارم.
ایرج راد از نظر من بازیگری باسواد، باتجربه و مسلط به کار خودش است. او در تئاتر، تلویزیون و سینما فعالیت کرده و شناخت عمیقی از حرفهاش دارد. در عین حال، شخصیتی کمحاشیه دارد و درگیر بسیاری از مناسبات رایج در فضای بازیگری نشده است.
ما در تمام صنفهای سینمایی مافیا داریم. همین الان یکی بگوید بهرام رادان و فلان خانم بازیگر چه کاره تئاتر هستند؟ چون کارگردان فلان نمایش نمیداند میخواهد چه کار کند با بازیگرهای چهره به دنبال جذب تماشاگر است. بیشتر تماشاگران نمایشهای اساطیری این روزها برای دیدن بهرام رادان و مهدی پاکدل و طناز طباطبایی به سالن میروند.
باید میان شهرت رسانهای و ارزش حرفهای یک هنرمند تفاوت قائل شد. من ترجیح میدهم به هنرمندانی توجه کنم که علاوه بر سابقه کاری، از دانش و درک عمیقی نسبت به حرفه خود برخوردارند. برای مثال، وقتی بازیگری مانند اکبر زنجانپور روی صحنه حضور پیدا میکند، میتوان توانایی او را در شناخت متن، هدایت بازی و ارتباط با تماشاگر بررسی کرد. این تواناییها حاصل تجربه و دانش حرفهای است.
ایرج راد نیز از همین جنس هنرمندان است. او وقتی با یک نمایشنامه یا فیلمنامه روبهرو میشود، فقط به اجرای متن اکتفا نمیکند، بلکه درباره شخصیت و موقعیت نمایشی پژوهش میکند و میکوشد به درک دقیقتری از آن برسد. این ویژگی برای من اهمیت داشت.
از سوی دیگر، احساس میکردم جایگاه ایرج راد در حافظه عمومی به اندازهای که شایسته اوست، تثبیت نشده است. ممکن است نسلهایی از مخاطبان، بازیگران دیگری را بیشتر بشناسند، اما کمتر با ابعاد مختلف فعالیتهای ایرج راد آشنا باشند. به همین دلیل، ثبت خاطرات و تجربههای او میتوانست به شناخت دقیقتر بخشی از تاریخ تئاتر و هنر معاصر ایران کمک کند.
یکی از ویژگیهای گفتوگوهای شما با ایرج راد، راحتی و صداقت او در گفتگوهاست. او خیلی راحت از زندگیاش صحبت میکند و نمیخواهد چیزی پوشیده بماند.
من سعی میکنم با افراد گفتوگو نکنم و با آنها درد و دل کنم. من قصه میگویم و کسانی که کتاب را خواندهاند همین را گفتهاند. من شناخت کاملی از ایرج راد داشتم.
نوع برخورد من با ایرج راد، بهروز غریبپور، حسن شهسواری، بلقیس سلیمانی همینگونه است. اگر کتاب تاریخ شفاهی خانم سلیمانی و آقای شهسواری منتشر شود خواهید دید که من در آنها گفتوگو نکردهام. تلاش میکنم فضایی ایجاد شود که فرد بتواند تجربههایش را با زبان خودش روایت کند. وقتی کسی احساس کند قرار نیست فقط تصویری رسمی و تبلیغاتی از او ارائه شود، امکان بیشتری وجود دارد که درباره تجربههای مختلف زندگیاش صحبت کند. البته این مسئله به اعتماد متقابل و شناخت قبلی هم بستگی دارد.
برای رسیدن به چنین شناختی از شخصیتها، زمان زیادی صرف میکنید. کتاب «همیشه ناصرالدینشاه» حاصل چند ساعت گفتوگو با ایرج راد است و این پروژه چقدر طول کشید؟
این کتاب حاصل یک سال و پنج ماه کار مداوم است. من و ایرج راد روزهای دوشنبه، از ساعت ۱۰ صبح تا حدود دو بعدازظهر مینشستیم و گفتوگو میکردیم. این جلسات به صورت مستمر ادامه داشت تا بتوانیم به لایههای مختلف زندگی و فعالیتهای او برسیم.
برای من، تاریخ شفاهی پروژهای زمانبر است. برای مثال، کار با حسن شهسواری حدود سه سال طول کشید. گفتوگو با حمیدرضا شاهآبادی و بلقیس سلیمانی نیز زمان زیادی برد. نزدیک به یک سال با خانم سلیمانی کار کردم.
اولین حرفی که به طرف مقابلم قبل از گرفتن گفتوگوها میزنم این است که من آدم صریح و رکی هستم. ایرج راد در روز رونمایی کتاب میگفت شکرزیر بیپرده صحبت میکند و از اسامی نام میبرد. به همین خاطر خودم را موفق میدانم که خواننده را فریب ندهم.
اتفاقاً یکی از ویژگیهای کتاب «همیشه ناصرالدینشاه» همین صراحت شماست. بهعنوان خواننده، این موضوع برای من جذاب بود که بدون تعارف از افراد و اتفاقات نام میبرید و حتی خاطراتی را مطرح میکنید که ممکن است برای برخی خوشایند نباشد!
این دقیقاً بخشی از کار من است. اگر بخواهم دست به عصا حرکت کنم آن وقت کتابم دیگر تاریخ شفاهی نیست. خودم از خودم راضی نخواهم بود.
آقای راد محصول دهه ۴۰ و ظهور هنرمندان بزرگ آن دوره است؟
بله! آن زمان دانشکده هنرهای زیبا در آن دوره یکی از مراکز مهم آموزش هنر بود. حضور استادان و هنرمندان برجسته، فضای متفاوتی ایجاد کرده بود. دانشکده هنرهای دراماتیک نیز محل آموزش و فعالیت گروهی از بازیگران و کارگردانان مهم تئاتر ایران بود.
یکی از ویژگیهای مهم آن نسل، احترام به خود و حرفهای بود که انتخاب کرده بودند. آنها برای تئاتر، بازیگری و متن نمایشی ارزش قائل بودند و حاضر نبودند به سادگی از معیارهای حرفهای خود فاصله بگیرند.
دیگر نمیتوانیم آن فضای تئاتری را تکرار کنیم چون مناسبات اقتصادی و اجتماعی هنر تغییر کرده است. امروز پول و مناسبات تجاری نقش پررنگتری در انتخابها دارند.
وقتی به یک بازیگر برای حضور در فیلم پیشنهاد میشود، او همان اول میگوید دستمزد من ۱۰ میلیارد است و اگر میتوانید تامین کنید فیلمنامه را بفرستید. بعد شرطهای دیگر را میگذارد که نهارم را باید از فلان رستوران بگیرید و بیشتر از ۳۰ جلسه هم در پروژه نخواهم بود. نتیجه چنین فرایندی تئاتر و سینمای ایران را به وضعیت فعلی رسانده است.

نکته دیگر درباره ایرج راد این است که برخلاف فضای سیاسی آن روزها، خیلی سیاسی نیست و خودش را آلوده به سیاست نمیکند؟
ایرج راد از همان ابتدا بسیار آدم بیحاشیهای بوده است. ایرج هیچوقت اهل ادا و حاشیه نبود. من در مقطعی با او همکاری کردم و از نزدیک او را میشناسم.
اگر بخواهید ایرج راد را در چند کلمه توصیف کنید، چه ویژگیهایی را در او برجسته میدانید؟
یک بازیگر نجیب، صادق و باشرافت. ایرج راد بازیگری تمامعیار و باسواد است.
به نظرم یکی از مهمترین نکات کتاب، نشان دادن تفاوت نسلهای بازیگری در ایران است. در کتاب با نسلی از هنرمندان روبهرو میشویم که با عشق و تعهد و بدون توجه به مسائل مادی کار میکردند. این تصویر در مقایسه با آنچه امروز در فضای بازیگری میبینیم، تفاوت چشمگیری دارد و این تفاوت را در ذهن ما رقم میزند!
دقیقاً همینطور است. ایرج راد در کتاب بارها بر این موضوع تأکید میکند. وقتی با او صحبت میکنم، میبینم که این نگاه در حرفهای آقای نصیریان، آقای انتظامی و دیگر هنرمندان آن نسل هم وجود دارد. آنها نسبتِ دیگری با حرفهشان داشتند. نسل امروز نسل شهرت است ولی بازیگران نسل گذشته چنین نگاهی را به حرفه بازیگری نداشتند.
در نمایش «بنگاه تئاترال» یا «شهر قصه»، شما با گروهی از بازیگران روبهرو هستید که هرکدام به تنهایی یک وزنه در تئاتر ایران محسوب میشوند؛ از جمله مجید مظفری، رضا رویگری، علی نصیریان و بیژن مفید. در «بنگاه تئاترال» که علی نصیریان کارگردانی میکرد هرکدام از بازیگران، با وجود جایگاه حرفهای خود، در خدمت گروه و اثر بودند. هیچکدام نمیخواستند جایگاه فردیشان را به رخ بکشند.

در زمینه کتابهای تاریخ شفاهی خارجی مورد خاصی بوده که برایتان الهامبخش باشد یا جنس و شیوه کارش باعث شده باشد در ذهنتان ماندگار شود؟
زندگی وودی آلن و کلینت ایستوود نمونههای درخشانی از تاریخ شفاهی هستند. کتابی که کانت و نیچه از زندگیشان نوشتهاند نیز به همین گونه است. از این کتابها ایده نگرفتهام ولی از این کتابها یاد گرفتهام که تاریخ شفاهی یعنی چه. همچنین سعی کردهام شیوه ارتباط با آدمها را بیاموزم.
کتاب در کنار پرداختن به زندگی ایرج راد، مطالب جذابی از هنرمندان را پیش میکشید که برای بسیاری از خوانندگان مثل ناگفته میماند. مثلا در جایی از کتاب آوردهاید که حمید سمندریان نمایشنامهنویسان ایرانی مثل اکبر رادی و ساعدی را قبول نداشت و میگفت آنها نمایشنامهنویسی بلد نیستند!
من همیشه به حمید سمندریان علاقه داشتم و رابطهام با او صمیمانه بود. سمندریان در آلمان تحصیل کرده بود و زبان آلمانی میدانست. نگاه و جهانبینی خاصی داشت.
او اعتقاد داشت که ما در ایران نمایشنامهنویس واقعی نداریم و بارها درباره ضعف نمایشنامهنویسی ایرانی صحبت میکرد. حتی درباره آثار اکبر رادی و غلامحسین ساعدی نیز انتقادهای تندی داشت. اصلا همین موضوع دلیل اختلاف پری صابری و حمید سمندریان بود. سمندریان انتقادهای جدی به نمایشنامهنویسی داخلی داشت، درحالیکه جریان دیگری از تئاتر ایران در همان دوره، به دنبال شکل دادن به هویت مستقل نمایشنامهنویسی ایرانی بود.
این دیدگاه، برخلاف نگاه عباس جوانمرد بود که به تئاتر ملی و نمایشنامهنویسی ایرانی اعتقاد داشت و با هنرمندانی مانند علی نصیریان و جعفر والی کار میکرد.
برای من مهم بود که این اختلافنظرها در کتاب باقی بماند. نمیتوانیم درباره تاریخ تئاتر ایران صحبت کنیم، اما اختلاف دیدگاه میان چهرههای مهم آن را نادیده بگیریم.
در کتاب، درباره برخی افراد و رفتارهایشان هم انتقاد کردهام. برای مثال، درباره همکاریهای هنری، انتخابها و تصمیمهایی که به نظرم اشتباه بودهاند، صریح صحبت کردهام. حتی در مواردی به ایرج راد گفتهام که چرا با بعضی افراد همکاری کرده است.
جایی در کتاب شما صحبتی درباره ماجرای انتخاب فردین برای بازی در سریال «امیرکبیر» میکنید که فریدون جیرانی مانع آن میشود. میتوانید جزئیات این ماجرا را توضیح دهید؟
پیش از انقلاب، علی حاتمی فیلم «سلطان صاحبقران» را ساخته بود. ناصر ملکمطیعی نقش امیرکبیر را بازی میکرد و ناصرالدینشاه را هم محمدعلی کشاورز ایفا میکرد. بعد از انقلاب که قرار شد مجموعه «امیرکبیر» ساخته شود، یکی از نگرانیهای ایرج این بود که پس از تجربه «سلطان صاحبقران»، چه اثری قرار است درباره امیرکبیر و آن دوره تاریخی ساخته شود. در نهایت تصمیم گرفتند به جای تکرار همان روایت، بخشی از زندگی ناصرالدینشاه را در سالهای جوانی او به تصویر بکشند.
مشخص شده بود که ایرج راد نقش «ناصرالدینشاه» را بازی میکند و در جریان انتخاب بازیگر نقش امیرکبیر، نام محمدعلی فردین مطرح میشود. برای این کار، از مراجع مربوط استعلام گرفتند و مخالفتی با حضور فردین وجود نداشت. چون پرونده خاصی نداشت. با او صحبت کردند و حتی تست گریم هم انجام شد.
فریدون جیرانی از این موضوع مطلع میشود و میفهمد فردین با سعید نیکپور برای بازی در نقش امیرکبیر صحبت کرده. جیرانی با فردین تماس میگیرد و میگوید این کار را نکن چون آن تصویری را که مردم از او در ذهن داشتند تغییر میدهد. در نهایت ایرج راد به سعید نیکپور پیشنهاد میدهد که نقش امیرکبیر را خودت بازی کن.
نکته مهمتر، پشیمانی فریدون جیرانی پس از درگذشت فردین است. او بعدها در جاهای مختلف با صداقت از این موضوع صحبت کرده و گفته که خودش را در نرفتن فردین جلوی دوربین مقصر میداند. به اعتقاد جیرانی، اگر فردین در آن مجموعه بازی میکرد، احتمالاً مسیر حضور دوبارهاش در تلویزیون و حتی سینما هموار میشد.

پرسش آخرم درباره وضعیت بازار نشر است. آیا بازار کتاب امروز ظرفیت انتشار آثاری از جنس تاریخ شفاهی را دارد؟
همین حالا کتاب «همیشه ناصرالدینشاه» به چاپ دوم رسیده است. کتاب محمدعلی کشاورز و پری صابری هم به چاپ دوم رسیدهاند. آقای جعفریه، مدیر نشر ثالث، از دوستان قدیمی من است و به کارم اعتماد دارد. خودش هم میداند که من چه نوع کتابی میتوانم تولید کنم و چطور میتوانم اثری جذاب ارائه بدهم. وقتی عنوان «همیشه ناصرالدینشاه» را پیشنهاد کردم، گفتم تیتراژی است و وقتی کتاب پشت ویترین قرار میگیرد، مخاطب را کنجکاو کند.
نظر شما