به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، به تازگی نشر بیدگل رمان کوتاه فرانسوی «به تاریکی شب» اولین و مشهورترین نوشته لوران پتیمانژن را منتشر کرده است.
راوی داستان «به تاریکی شب» نوشته لوران پتیمانژن مردی کارگر راهآهن در یک شهر کوچک صنعتی در شمال شرق فرانسه است. بعد از مرگ همسرش، به شکل جدیتری مسئولیت دو پسرش، گیلو و فوس را برعهده میگیرد و همین زندگی ساده کمکم دچار تغییراتی میشود.
پسر کوچکتر درسخوان، ساکتتر و کسی که به نظر میرسد راهش به بیرون از این شهر باز میشود و فوس پسر بزرگتر، در همان محیط میماند و اول فقط دنبال جمع دوستان و هویت میگردد، اما کمکم وارد فضای گروههای سیاسی افراطی راستگرا میشود. رفتار فوس در بیرون از خانه، ارتباطش با گروههای افراطی و درگیریهایی که اطرافش شکل میگیرد، کمکم زندگی خانواده را تحت تأثیر قرار میدهد. مرکز کتاب روی توضیح سیاسی این جریانها نیست و بیشتر روی یک سوال ساده میچرخد که چگونه میشود یک پدر همزمان هم فرزندش را دوست داشته باشد و هم از مسیرش بترسد. این اثر که در مدت کوتاهی پس از انتشار به زبانهای مختلف ترجمه و فیلمی نیز بر اساس آن ساخته شده است، به اذعان گاردین روایتی عمیقا اثرگذار و بهیادماندنی است که به عشق پدری، مسئولیتپذیری و گذشت میپردازد.
در ادامه گفتوگوی ما را با فرزاد مرادی، مترجم این کتاب درباره سبک نویسندگی و دلیل استقبال از کتاب لوران پتیمانژن میخوانید.
لوران پتیمانژن با نخستین رمانش، آن هم در میانسالی، به شهرت رسید و اثرش خیلی زود در خارج از فرانسه نیز دیده شد. با توجه به مسیر متفاوت او در ورود به دنیای ادبیات و آثاری که پس از آن منتشر کرده، سبک و جایگاه او را در ادبیات معاصر فرانسه چگونه ارزیابی میکنید؟
لوران پتیمانژن اولین کتابش که همین کتاب حاضر باشد را در پنجاهوپنج سالگی چاپ کرده است. قبل از آن هم به قول خودش ده سالی مشغول نوشتن بوده، اما نوشتههایش را جایی عرضه نمیکرده است. ماجرای به ناشر سپردن این کتاب هم جالب است؛ یک روز در سال ۲۰۱۹ از رادیو از زبان مدیر یک انتشارات میشنود که آن مدیر هر متنی را که برای انتشارات میفرستند، شخصاً میخواند؛ پتیمانژن هم نسخهای از کتاب حاضر را بدون اینکه کسی قبلاً آن را خوانده باشد برای ناشر میفرستد و دو روز بعد ناشر با او تماس میگیرد و کتاب چند ماه بعد منتشر میشود. از این کتاب بسیار استقبال میشود و خیلی سریع به بسیاری زبانها ترجمه میشود و فیلمی سینمایی هم به نام «بازی با آتش» (jouer avec le feu) از روی آن ساخته میشود. از آنجا که این نویسنده از دل محافل و جریانات ادبی بیرون نیامده و شغل اصلیاش کارمندی در شرکت هواپیمایی است، شاید چندان نتوان او را در دل جریانهای ادبیات معاصر فرانسه جای داد؛ بههرحال کم نیستند نویسندگانی که فقط با یک شاهکار شناخته میشوند و این از ارزش آنها کم نمیکند، اما پتیمانژن بعد از رمان اول، دو رمان بزرگسال و دو رمان برای نوجوانان هم منتشر کرده که از آنها هم استقبال شده است. پتیمانژن نه نویسندهای است که صرفاً با یک کتاب شناخته شود نه نویسندهای که بتوان او را جریانساز دانست. اثرش نه کتابی کاملاً تکنیکی و ادبی و نه اثری کاملاً شخصی و تکرارناپذیر است.
فضای اجتماعی و سیاسی رمان چه نقشی در شکلگیری داستان و شخصیتهای آن دارد؟ به نظر شما میتوان این اثر را در درجهی نخست یک رمان خانوادگی دانست یا مسائل اجتماعی و سیاسی در آن اهمیت بیشتری پیدا میکنند؟
مقطع زمانی کتاب و وقایع اصلی آن، اگرچه بخشی از آن به مرور خاطرات کودکی بچهها و مرگ مادر میگذرد، به طور مشخص به بعد از ۲۰۱۷ و انتخابات ریاستجمهوری فرانسه در آن سال مربوط است. کتاب حاوی دغدغههای سیاسی اجتماعی نویسنده است و گره داستان نیز حول همین دغدغهها و تضاد آن با ارزشهای پسر بزرگ خانواده شکل میگیرد؛ در واقع هدف نویسنده نه اثبات برحق بودن یک دیدگاه خاص بلکه به چالش کشیدن حدومرز اهمیت این دغدغههاست. داستان در منطقه لورن اتفاق میافتد، جایی در شمال شرقی فرانسه و نزدیک مرز آلمان، منطقهای که زمانی صنعتی بوده و حالا با مشکل بیکاری روبهرو است، با مهاجرانی چه از سایر کشورها چه از سایر شهرهای فرانسه و همه اینها زمینه اتفاقات را میسازند. دغدغه شخصیتها نسبت به مهاجرستیزی و گرایشهای فاشیستی یا نسبت به عدالت اجتماعی و حقوق کارگری جدا از محیط اجتماعی داستان نیست و حتی خود فوتبال و نقش آن در زندگی شخصیتها برآمده از شرایط اقتصادی آدمهاست.
با توجه به زندگی و پیشینهی لوران پتیمانژن، تجربههای شخصی او چه تأثیری بر شکلگیری این رمان داشتهاند؟ و به نظر شما چه ویژگیهایی در این اثر باعث شده هم با استقبال خوانندگان و منتقدان روبهرو شود و هم جوایز ادبی متعددی به دست آورد؟
نویسنده پدر چهار فرزند است؛ کودکی و جوانیاش را در منطقه لورن و شهر متس گذرانده و پدرش کارگر راهآهن بوده است. این کتاب بیآنکه خودزندگینامه باشد از زندگی خود نویسنده متأثر است. رابطه والدین با فرزندان از موضوعات همیشگی هنرهای دراماتیک است، چیزی همتراز روابط عاشقانه و در ادبیات زیاد به آن پرداخته شده، اما تا جایی که من به خاطر دارم بیشتر راویهای این روایتها بچهها بودهاند و نه والدین. در اینجا قضیه برعکس است که این مسئله بیتأثیر از زندگی نویسنده نیست؛ او خود پدر خانواده است و در مصاحبهای عنوان میکند در این رمان میخواسته ببیند عشق به فرزندی که خلاف اصول ما زندگی میکند به چه شکل است. آیا اصلاً بچهای که مطابق میل ما نیست را میشود دوست داشت؟ درباره جوایز هم بله، کتاب بالغ بر بیست جایزه میبرد و چه مردم چه منتقدان از کتاب استقبال میکنند. از میان جایزهها جایزه استانیسلاس برای نخستین رمان و جایزه فمینای دانشآموزان دبیرستانی مهمتر از بقیه هستند. احساس میکنم صداقت در روایت، دوری از هر نوع حاشیه رفتن، شدت و عمق احساساتی که داستان با آن درگیر است از عوامل جذابیت اثر هستند. ضمن اینکه اشاره به مسائل روز، از فوتبال گرفته تا انتخابات ریاست جمهوری و مسئله مهاجران، کتاب را ملموستر کرده است.
در ترجمهی این رمان، چه نکاتی بیش از همه نیازمند دقت و تصمیمگیری بود؟ آیا لحن و زبان راوی، ویژگیهای زبانی و منطقهای اثر یا حتی انتخاب عنوان فارسی کتاب، چالش خاصی برای شما ایجاد کرد؟
کتاب زبان سرراستی دارد، روایت اول شخص است و راوی هم کارگر راهآهن است و پیچیده حرف نمیزند. زبان در خدمت پیشبردن داستان است و در سراسر کتاب شاید فقط یک جا حس کردم نویسنده توصیف طبیعت میکند. از اصطلاحات منطقهای که داستان در آن میگذرد استفاده میکند، اما قصد ندارد زبان نامأنوسی داشته باشد؛ حتی بعضی ویژگیهای زبان محلی، مثلاً استفاده از حرف تعریف در ابتدای اسمها، که احتمالاً متأثر از زبان آلمانی است، در خود رمان بازتاب دارد و موضوع صحبت راوی میشود. جدا از این موارد مشکل ترجمه عنوان کتاب بود. عنوان کتاب بخشی از شعری است از ژول سوپرویل با عنوان «همچنان زیستن» (vivre encore): «آن مقدار از شب که بر فراز درختان نیاز است / آن مقدار از میوه که بر میزهای مرمرین نیاز است / آن مقدار از تاریکی که خون بتپد…» و ترجمه دقیق عنوان کتاب میشد «آن مقدار از شب که نیاز است» به این معنا که برای زندگی مقداری هم تاریکی یا شر نیاز است. در کتاب اما مسئله ضرورت یا نیاز به شر مطرح نیست، مسئله ناگزیری و اجتنابناپذیری شر است و نحوه مواجهه با شری که دست خود آدم نیست. با تمام این تفاصیل و اینکه ترجمه دقیق عنوان کتاب در زبان فارسی نامتجانس بود، عنوان «به تاریکی شب» توسط ناشر برای کتاب انتخاب شد.
گفتوگوی ژرمی دربارهی اسمش چه نقشی در روایت دارد و به نظر شما این بخش چه تأثیری بر نگاه خواننده به شخصیتها و رابطهی میان آنها میگذارد؟
تصور من این است که چون در آن صحنه پدر خودش را کمتر از ژرمی حس میکند و ژرمی هم لابد این را حس میکند، بنابراین سعی میکند سطحبالا حرف نزند. آن صحبت ژرمی باعث میشود مای خواننده با دید از بالا شخصیت راوی را ببینیم؛ یعنی خیلی هم با او خودمان را یکی نگیریم. نویسنده با این کار سطح و حدود راوی را تعریف میکند بنابراین بیآنکه منکر معنای عمیقتری برای صحبت ژرمی شوم، آن صحبتها را مطرح میکند که خودش را پایین بیاورد و در سطح راوی حرف زده باشد یا به بیان دیگر سطح راوی را در چشم ما پایین بیاورد و باعث شود او را از بالا ببینیم.
راوی داستان پدری است که زندگیاش را وقف پسرانش کرده ولی چرا سهم خودش را در برآوردن آرزوهای پسرانش خیلی کم میداند و احساس بیارزش بودن میکند؟
عضویت در حزب سوسیالیسم ارزشی خانوادگی است، عموی راوی از همان ابتدای تأسیس عضو حزب بوده است که برای راوی این عضویت حکم نوعی مذهب را دارد. حالا پدر در انتقال آن ارزشها به فرزندش ناکام مانده است، حتی بدتر، فرزندش عضو جبهه مقابل شده است؛ بنابراین طبیعی است پدر از این بابت عصبانی باشد و احساس شرم کند. ضمن اینکه مرگ مادر، وقتی بچهها هنوز کودک بودهاند، مسئولیت پدر را بیشتر کرده و حالا گرفتار نوعی سردرگمی است و مدام میخواهد ببیند اگر مادر زنده بود چه واکنشی نشان میداد که او هم همین کار را انجام دهد؛ بنابراین سختگیری پدر چه نسبت به خودش چه نسبت به پسر بزرگش به دلیل غیاب مادر و شرایطی است که خود پدر در آن گرفتار است.

رابطهی پدر با پسرانش در رمان چه تصویری از مسئولیت، شکست و احساس گناه به دست میدهد؟ به نظر شما چه عواملی باعث میشود او در مواجهه با انتخابها و مسیر زندگی پسر بزرگش، چنین واکنشی نشان دهد؟
از زاویه شخصیتپردازی یا روانشناسی شخصیت میتوان به این موضوع نگاه کرد اما من ترجیح میدهم کارکرد ادبیاش را ببینم. اینکه آدمها زیاد درباره درونیاتشان حرف نمیزنند، احساساتشان را بروز نمیدهند و بخصوص پدر گرفتار نوعی خودخوری مدام است که چه واکنشی به پسر نشان بدهد، داستان را به سطح بالاتری ارتقا میدهد. اینکه بسیاری حرفها ناگفته میمانند و آدمها بیشتر از طریق اعمالشان حرف میزنند تا زبانشان و همین حرف نزدن باعث میشود فضای خانه سنگین و سنگینتر شود و رابطه هرچه پیشتر میرود سردتر شود و در نهایت به فاجعهای بینجامد که هرچند ممکن است ربط مستقیمی به آنچه گفتم نداشته باشد اما خواننده بههرحال نقش پدر و جنس رابطهاش با فرزندش را در آن دخیل میبیند. شاید اگر آدمها راحتتر حرف میزدند کتاب به دام احساساتیگری میافتاد و به این فاجعه ختم نمیشد.
با توجه به بازخوردهایی که از زمان انتشار کتاب در ایران دریافت کردهاید، آیا فضای اجتماعی و روابط شخصیتهای رمان برای خوانندهی ایرانی آشنا و قابل لمس بوده است؟
در این یکی دو ماهی که از انتشار کتاب گذشته، بر اساس بازخوردهایی که در فضای مجازی دیدهام، خوانندهها معمولاً از کتاب خوششان آمده است؛ ظاهراً شکاف بین آدمها و حتی اعضای یک خانواده به دلیل اختلافهای ایدئولوژیک موضوع ملموسی است و مخاطب فارسی آن را درک میکند. در کل حین ترجمه کتاب به این فکر میکردم که مخاطب اگر بر اساس کتابهایی که قبلاً در نشر بیدگل ترجمه کردهام به سراغ این کتاب بیاید، اگر از «سالها» (اثر آنی ارنو) بیاید و از حالوهوای جامعهشناسانه آن کتاب خوشش آمده باشد، کتاب «به تاریکی شب» را زیادی داستانی خواهد یافت و از سوی دیگر اگر با نگاه به «روز رهایی» سراغ این کتاب آمده باشد، ممکن است فضای آن را خشنتر و مردانهتر بیابد.
انگار پدر در عمق وجودش زیاد هم از اتفاقاتی که تا قبل از زندانی شدن پسرش افتاد یعنی زخمی شدن و خانهنشین شدن او ناراحت نشده بود درست است؟
بله. من هم احساس میکنم پدر چندان هم از اتفاقی که سر پسرش آمده ناراضی نیست، انگار آن گروه افراطی به نیابت از پدر فوس را کتک زدهاند و موضوع کتاب همین پردهای است که اصول و عقاید جلوی چشم آدمها میاندازد و آنها را از دیدن واقعیت پر از سایهروشن بازمیدارد. حساسیت پدر نسبت به قضاوتهای ژاکی لابد به دلیل همین احساس گناه است و اگر خودش را مقصر نمیدانست، به قضاوت کسی اهمیت نمیداد.
شما مترجم این کتاب هستید ولی اگر نویسندهاش بودید داستان را چگونه تمام میکردید؟
بیآنکه بخواهم پایان کتاب را لو بدهم، ارزش کتاب از نظر من تصویر کردن خفقانی است که رابطه پدر و پسر در آن گرفتار است. تنها ماندن در خانه با بچهای که نمیتوانی با او حرف بزنی یا عمق خشونتی که در بعضی صحنهها در جریان است، صحنهای که پدر با پسر کوچکش به پاریس میروند و پسر بزرگتر را تنها میگذارند و صحنههای اضافه شدن ژرمی به خانه یا احساس رهایی و سرخوشی فوتبال و اردوی تابستانی. بنابراین اگر من بودم به همینها اکتفا میکردم و جرئت یا تمایل اضافه کردن خشونت بیشتر به داستان را نداشتم.
نظر شما