جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
فراتر از ۸۸ کلاویه‌ سیاه ‌و سفید

«سال‌های جوانی‌ام» نه یک تحلیل فنی از موسیقی، بلکه اعتراف‌نامه‌ای از یک زندگی تمام‌عیار است؛ روبینشتاین در این صفحات، از نقاب هنرمند نابغه فاصله می‌گیرد تا انسان پشت صحنه را نشان دهد؛ کسی که با تمام ضعف‌ها و خودشیفتگی‌هایش، توانسته بود با هنر و غریزه‌اش، مرزهای میان واقعیت و رؤیا را درنوردد.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- یاسمن انصاری، مترجم و نویسنده: آرتور روبینشتاین (۱۸۸۷-۱۹۸۲)، پیانیست افسانه‌ای که هشت دهه از عمر خود را در معرض دید عموم و بر صحنه‌های جهانی سپری کرد، بی‌شک یکی از تأثیرگذارترین نوازندگان قرن بیستم است.

او نیمی از زندگی‌نامه‌ خود را در کتابی با عنوان «سال‌های جوانی‌ام» به رشته‌ی تحریر درآورده است؛ اثری که برای نخستین‌بار در سال ۱۹۷۳ میلادی به زبان اصلی (انگلیسی) منتشر شد و اکنون با ترجمه‌ فارسی روح‌انگیز شریفیان نویسنده مطرح و برنده جایزه گلشیری برای رمان «چه کسی باور می‌کند، رستم» در دسترس مخاطبان فارسی‌زبان قرار گرفته است.

لقب «نیمه» برای این زندگی‌نامه از آن‌رو است که کتاب، تنها داستان زندگی او را تا اواسط جنگ جهانی اول، یعنی حدوداً تا دوران سی‌سالگی‌اش روایت می‌کند. این اثر، روایتی دل‌نشین و به سبک و سیاق خاطره‌نویسی‌های کلاسیک است؛ سبکی که در آن ارجاعات ادبی و لحنی متفاوت با فضای نقدنویسیِ مدرن به چشم می‌خورد. روبینشتاین در این کتاب بر تمام هشتادوهشت کلید پیانوی ادبی خود می‌نوازد و جملاتی پرشور می‌آفریند که شاید در دنیای امروز کمتر شنیده شوند. او در صفحات پایانی می‌پرسد: «آیا معجزه‌ای بزرگ‌تر از خود زندگی، موسیقی، گل‌ها و عشق وجود دارد؟» و در فرازی دیگر با نگاهی به مشیت الهی می‌نویسد: «معجزه همین است که هرگاه درونم، ناخودآگاه چیزی را آرزو کند، زندگی راهی پیدا می‌کند تا آن را به من ببخشد.»

با وجود این، روبینشتاینی که پشت پیانو می‌نشیند، تفاوتی آشکار با تصویر نویسنده‌ی این صفحات دارد. نوازندگی او سرشار از شور زندگی، سرزندگی و جرقه‌ای است که به همان اندازه که از ذهن سرچشمه می‌گیرد، از غریزه و ذات او نیز برمی‌خیزد. درواقع هیچ نشانه‌ای وجود ندارد که نشان دهد روبینشتاین در مقام نوازنده، بیش از حد در بندِ نظریه‌پردازی بوده باشد؛ او صرفاً استعدادهای ویژه‌ای داشت که آن‌ها را بدیهی می‌دانست و اجازه می‌داد غریزه‌اش او را به سوی یک زندگی حرفه‌ای درخشان هدایت کنند.

یکی از نکات جذاب و ناگفته‌ پیوند روبینشتاین با ایران، سفرهای او در دهه‌ی ۱۳۵۰ خورشیدی است. او که خاطراتی ستودنی از این سفرها در ذهن داشت، از زیبایی‌های اصفهان و شیراز و ابهتِ تخت‌جمشید با شور یاد کرده است. روبینشتاین حتی از پیانویی که در یکی از اجراهایش در ایران با آن مواجه شده بود، به نیکی یاد می‌کند؛ پیانویی که اگرچه کمی گردوغبارِ زمان بر تن داشت، اما صدایی «عالی و بی‌نظیر» داشت که او را مسحور کرد.

فراتر از ۸۸ کلاویه‌ سیاه ‌و سفید

با این حال، کتاب و نوازندگی روبینشتاین ویژگی مشترک بارزی دارند: خودشیفتگی. این مسئله برای چهره‌های مشهور غریب نیست؛ چرا که یک پیانیست بزرگ باید باور داشته باشد که آثار بزرگانی چون «باخ»، «شوپن»، «لیست»، «دبوسی» و «برامز» را بهتر از همه‌ رقیبانش اجرا می‌کند. اگرچه موسیقی‌دانان بزرگ معمولاً با رقبای خود مؤدبانه رفتار می‌کنند، اما پشت این ادب، اغلب می‌توان پوزخند پنهان یا نگاهی تحقیرآمیز را جست‌وجو کرد و روبینشتاین نیز از این قاعده مستثنی نیست. از همین رو، در «سال‌های جوانی‌ام» توصیف‌هایی تند و گزنده از موسیقی‌دانان مشهور هم‌عصرش دیده می‌شود؛ نظرات او درباره‌ی پادروفسکی یا کازالس از نمونه‌های بارز این صراحت است.

این کتاب، تصویری از یک مدل زندگی است که دیگر وجود ندارد؛ دنیایی که برای عصر امروز به همان اندازه غریب است که دوران باستان. او با عشق از لهستان و برلینِ دوران جوانی‌اش می‌نویسد و از موسیقی‌دانان افسانه‌ای آن زمان؛ از جمله یواخیم، دالبرت، سن‌سانس، هافمن، گودوفسکی، بوزونی، کاروزو، شالیاپین و دستین. او بارها اقرار کرده که گاه در قطعات دشوار، جزئیات را نادیده می‌گرفت و با استفاده از مهارت ذاتی و پدال، اشتباهاتش را می‌پوشاند. با این حال، پرسش بنیادی اینجاست: اگر او واقعاً چنین نوازنده‌ی «شلخته‌ای» بوده، چرا نخستین ضبط‌هایش تا این اندازه باشکوه‌اند؟

در بیشتر بخش‌های کتاب، روبینشتاین بیش از هر چیز بر «خود» متمرکز است. وقتی از پرداختن به تمایلات شخصی فاصله می‌گیرد، به طرز شگفت‌آوری از بیان نگرش‌های عمیق درباره‌ی موسیقی دوری می‌کند. خودشیفتگی‌اش مانع از آن می‌شود که موسیقی در کتاب به‌درستی جلوه کند و فرصت تحلیل سبک‌های اجرایی یا دشواری‌های حرفه‌ای نوازندگی را از دست می‌دهد. متأسفانه او در این کتاب، بیش از آنکه «متفکر» باشد، بر «سرگرم‌کننده‌بودن» تمرکز کرده است.

در نهایت، «سال‌های جوانی‌ام» نه یک تحلیل فنی از موسیقی، بلکه اعتراف‌نامه‌ای از یک زندگیِ تمام‌عیار است. روبینشتاین در این صفحات، از نقابِ «هنرمندِ نابغه» فاصله می‌گیرد تا انسان پشت صحنه را نشان دهد؛ کسی که با تمامِ ضعف‌ها و خودشیفتگی‌هایش، توانسته بود با هنر و غریزه‌اش، مرزهای میانِ واقعیت و رؤیا را درنوردد.

خواندن این کتاب، نه برای یافتن پاسخ‌های موسیقایی که برای درک روحی است که پیانو را تنها وسیله‌ای برای ابرازِ عشقِ بی‌کرانش به هستی می‌دانست. این اثر، روایتی است از مردی که حتی در میانه‌ آشوب جنگ، همچنان به معجزه‌ زندگی باور داشت و این باور، همان زخمه‌ای است که تا مدت‌ها پس از بستن کتاب در ذهنِ خواننده طنین‌انداز باقی می‌ماند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها