سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - سیدحسن حسینینژاد: ارزش و هویت هر مکان در کنار مسائل و متغیرهای متعدد، وابسته به سرگذشت، قصهها، تاریخ و حتی پیوست شدهها به آن است و چهبسا مکانها، بناها، کوچه و برزنهایی که شاید هیچ ارزش معماری و شهرسازی قابلتوجهی نداشته نباشند؛ اما وجود برخی مکان - رویدادها و یا پیوست شدههای فرهنگیاش، آن نقطه را در گذر زمان تبدیل به یک محل قابلتوجه و اعتنا کرده باشد.
محله بزرگ آلوچهباغ، باغشاه، شیرکُش و نیز خیابان ملل در شهر گرگان، از جمله محلات تاریخی است که در کنار داشتن ابنیهای چون باغ روسها (کنسولگری روسیه)، کاخموزه، امامزادگان ابراهیم، بیبی حور و بیبی نور، خانه دارویی و ابنیهای ازایندست؛ محل تولد چهرههای نام آشنایی چون زندهیاد محمدرضا لطفی، مریم زندی، جواد داوری و داوود عامری است.
این محله در گذر زمان بارها محور خلق آثار مختلفی در حوزههای گوناگون فرهنگی و هنری مثل فیلم و عکس و داستان شده که بسیاری از آنها همچنان زنده و برای مخاطبان علاقهمند به مکان - رویدادها و تولیدات فرهنگی و هنری بارها قابلاعتنا و پیگیری بوده است.
در این میان یکی از خروجیهای فرهنگی و ادبی و مکانهای الهام بخشی که با توجه به این محله بافتیِ گرگان خلقشده و تا به امروز بسیاری از مسافرانی که با نیت گردشگری ادبی سری به این محله زدهاند و با قدم زدن در گوشه و کنارش سطر سطر قصه را با خود زمزمه کردهاند، داستان «بار دیگر، شهری که دوست میداشتم» به قلم زندهیاد نادر ابراهیمی است.
نویسندهای فقید و نام آشنا متولد ۱۳۱۵ که به واسطه ازدواج مجدد مادرش با مردی به نام ابوالقاسم زندی به شهر گرگان آمد. کسی که همواره از نادرابراهیمی حمایت میکرد و حامی و پشتیبان او بود و با او رابطه خوبی داشت و نادر ابراهیمی او را «بابا زندی» صدا میزد.
در کنار زندگی در گرگان و تجربه کار در ترکمن صحرا و بعدها تحصیل در تهران و عشق به ایران و سرزمین آبا و اجدادی که خود برگهای مفصلی از زندگی نادر ابراهیمی است و مُراد این گزارش نیست؛ عشق و توجه نادرابراهیمی به گرگان و دشت به واسطه ریشهدار شدنش در منطقه گرگان و دشت بسیار پررنگ و قابل بررسی است.
حضوری که در گذر زمان منجر به خلق آثاری چون بار دیگر، شهری که دوست میداشتم (۱۳۴۵)، هزار پای سیاه و قصههای صحرا (۱۳۵۰) و داستان بلند چند جلدی آتش بدون دود (۷۱-۱۳۵۲) که بعدها سریالش را نیز ساخت و فیلم صدای صحرا شد.
به بهانه معرفی محله آلوچهباغ و خیابان ملل به عنوان یکی از ظرفیتهای گردشگری فرهنگی و ادبی گرگان به سراغ رحمتالله رجایی، نویسنده، پژوهشگر، روزنامهنگار و فرهنگی بازنشسته و دانش آموخته تاریخ و مدیر مرکز دانشنامه گلستان که از او آثار متعددی از جمله کتاب «آتش همچنان بدون دود» که درباره نادر ابراهیمی و سرزمین گرگان است، رفتیم.
او ضمن تبریک فرا رسیدن نوروز باستانی، درباره داستان و محله فرهنگی آلوچه باغ و ملل، گفت: داستان «بار دیگر، شهری که دوست میداشتم» نخستین بار در سال ۱۳۴۵ شمسی روانه بازار نشر شد و تا به امروز بارها تجدید چاپ شده است.
وی درباره این اثر که سالهاست به محله آلوچه باغ و ملل در گرگان پیوست شده، عنوان کرد: این کتاب دارای سه بخش باران رویای پاییز، پنجنامه از ساحل چمخاله به ستارهآباد و پایان باران رویا بوده که در متن کتاب کاملاً مشخص است که شهر مورد نظر نویسنده همان گرگان است که ابراهیمی در آن زندگی میکرد.
رجایی ادامه داد: شخصیت داستان در این کتاب بعد از یازده سال به گرگان بازگشته و در جستجوی خانهاش برمیآید و به محله «آلوچه باغ» که نامش را به خیابان ملل تغییر دادند، میرود.
رجایی سپس با تاکید دوباره به اینکه عشق و علاقه نادر ابراهیمی به گرگان به واسطه زندگی و کار در این دیار فراوان بود و حتی در جایی به دیکته خودش و به خط ابراهیم حاتمیکیا وصیت کرده بود او را در ناهارخوران گرگان و در زمینی پُر از درخت نارنج دفن کنند، گفت: هر چند وصیتاش محقق نشد اما به واسطه همین ارادتش به گرگان و مردمانش، نخستینبار در سال ۱۳۸۹ کوچهای را در محله آلوچه باغ و ملل به نامش زدند (اکنون چندین کوچه در محله بزرگ باغشاه و آلوچهباغ حوالی خانهای که در آن زندگی کرده بود به نام او است).
وی ادامه داد: کتاب «بار دیگر، شهری که دوست میداشتم» چند باری نام ملل را میآورد اما زمانی که نادر ابراهیمی در آن زندگی میکرد نامش آلوچه باغ بود ولی با روند تغییرات در شهر گرگان و نامگذاری معابر، نام آن به خیابان ملل متحد تغییر یافت که البته در این سالها مجدداً نام آلوچه باغ را در تابلوهای این محله قدیمی شاهد هستیم.
همچنین خیابان ملل از سمت شرق به پارکشهر منتهی میشود که کاخی در آن قرار دارد (کاخ موزه کنونی که متعلق به دوره پهلوی اول است) و ابراهیمی از آن به نام «قصرپارک شهر» یاد میکند که زمانی قرار داشتن این خیابان در جوار پارک شهر و باغ روسها (کنسولگری روسیه) محل زندگی پرندگان بود اما تغییرات جدید و ساخت و سازهای بسیار باعث شد تا آرام آرام از تعداد درختان کاسته و پرندگان کوچ کنند.
رجایی افزود: شخصیت کتاب همان طور که پیشتر گفتم بعد از ۱۱ سال به همان مکانی که سالها در آن زندگی کرده برگشته است. او این خیابان را با نام ملل نمیشناسد و از تغییرات در آن نگران است که در صفحه ۱۰۳ داستان میخوانیم: «آلوچهباغ» خیابان ملل شده است. دوست داشتن در خیابانِ ملل چقدر مشکل است.گنجشکها دیگر ابتدای خیابان را دوست ندارند.
وی ادامه داد: همچنین در صفحه ۱۰۴ عنوان میکند دیگر باران بر سفالها صدا نمیکند. خیابان ملل در تصرف پنجرههای نو از درختان نارنج جدا میشود.
رجایی سپس گفت: نادر ابراهیمی در جای دیگری از داستان، منزل پدر هلیا دیگر شخصیت اثرش را جستجو میکند و از هر یک از عابران نشانی میپرسد، ولی پیدا نمیکند؛ چرا که همه چیز طی یازده سال تغییر یافته است.
وی گفت: در جاهای مختلف داستان همچنان از ملل یاد میشود؛ مثلاً در خیابان ملل هیچکس را دوست نمیدارم و یا برای دیدن من در خیابان ملل، از نردبان بالا خواهی رفت که چندبار دیگر نیز در کتاب تکرار و عنوان میشود که مرور این سطرها در این روزهای بهاری آن هم در حال قدم زدن در خیابان ملل لذتبخش است؛ خصوصاً که نادر ابراهیمی خود متولد بهار به تاریخ ۱۴ فروردین ماه بود.
به گزارش ایبنا، نوروز، همیشه آغاز دوباره است؛ فصلی برای برگشتن به آنچه دوست میداشتیم و شاید در گذر زمان، از آن دور افتادهایم. خیابان ملل و محله آلوچهباغ، امروز همان نقطه بازگشتاند؛ جایی که میان طراوت بهار و شکوفههای نارنج، میتوان رد پای قصهها را یافت.
داستان «بار دیگر، شهری که دوست میداشتم» در این روزهای نوروزی، بیش از همیشه به دل مینشیند؛ چرا که قدم زدن در این کوچهها، مرور خاطرههای یک شهر و سرزمین است.
سالها است که خیابان ملل فراتر از یک معبر شهری، به عنوان یک پاتوق گردشگری فرهنگی و ادبی جلوهگری میکند؛ هرچند ممکن است همچنان گمنام باشد؛ اما پتانسیل وجودیاش بسیار گیرا و جاذب است.
گرگان این ظرفیت را دارد که بیش از پیش از دل محلههایی چون آلوچهباغ و خیابان ملل، مقصدی شود برای گردشگران ادبی؛ برای کسانی که نه فقط برای دیدن، بلکه برای شنیدن و خواندن و لمس کردنِ تاریخ و داستان میآیند.
اکنون شاید خیابانها تغییر کرده باشند، شاید باران دیگر بر سفالها صدا نکند، اما عطرِ داستان هنوز در هواست. چه نیکوست اگر این نوروز، فرصتی باشد برای سفر به دل محلههایی چون آلوچهباغ که قصه دارند و برای دیدن، شنیدن و دوباره دوست داشتن قصه سازند. چراکه شهرها با همین قصهها زنده میمانند و عید نوروز، بهترین بهانه برای دوباره خواندن و دوباره دیدن است.
نظر شما