دوشنبه ۴ فروردین ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۴
مبارزه در سایه کتاب/ حشر و نشر با یک زیرزمین کتاب ممنوعه

زیرزمین خانه آنها حکم سنگینی داشت؛ زیرا به اندازه‌ی یک کامیون، کتاب در آنجا انباشته شده بود. کتاب‌هایی از هر نوع و رنگ، در سایزها و قطع‌های مختلف از هر نویسنده‌ای که فکرش را بکنید.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا «رسم امانت که بدانی، امین می‌شوی برای ودیعه‌ات. نیک مراقبش می‌شوی و به وقتش می‌سپری به صاحبش؛ بی‌کم و کاست…» سلاح مبارزه آن روزها کتاب بود. کتاب‌هایی که در آن دوران ممنوعه بودند و هرکدام از آنها می‌توانست به قیمت چندسال زندان تمام شود. بازار کتاب‌های شریعتی، مطهری و جلال آل‌احمد داغ بود.

زیرزمین خانه آنها حکم سنگینی داشت؛ زیرا به اندازه یک کامیون، کتاب در آنجا انباشته شده بود. کتاب‌هایی از هر نوع و رنگ، در سایزها و قطع‌های مختلف از هر نویسنده‌ای که فکرش را بکنید. موضوعات این کتاب‌ها یا سیاسی بودند یا به شرح مذهب اسلامی می‌پرداختند، مذهبی که در آن زمان شنیدنش هم جرم بود چه برسد به داشتن کتاب‌ها و رساله‌های مذهبی آن زمان. اما حسین خشنویسان دل و جراتی دیگری داشت و نگهداری آن کتاب ها برای او دشوار نبود. موضوعات کتاب‌ها از ایران گرفته تا ظلم استبداد، تا استقلال و آزادی، هریک پیامی برای گفتن داشتند.

اما حسین تنها فرد خانواده نبود که علاقه‌اش به کتاب خواندن زیاد شده بود، بلکه آنها خانواده‌ای انقلابی بودند که تمام فعالیت‌شان در حوزه کتاب قرار داشت. شاید سلاح‌شان کم‌خطر به نظر می‌رسید، اما حکم سنگینی داشت؛ زیرا سربازان رژیم پهلوی یکی‌یکی به سراغ انتشارات و کتابفروشی‌ها می‌رفتند و مردم گاهی مجبور بودند تا به طور مخفیانه کتاب‌ها را بخوانند. حکم سنگینی که به هیچ عنوان نمی‌توانست ساده تلقی شود.

حسین خشنویسان ثابت کرد که حاضر است جانش را برای فعالیت‌ها و اعتقاداتش فدا کند به راستی که او در خط امام بود. «تمام کوچه پس کوچه های شهر تهران را مثل خطوط کف دست‌هایش حفظ بود. سرکوچه‌ها و خیابان‌ها و زیر این گذر آن گذر، کنار این باجه تلفن، توی آن ایستگاه اتوبوس قرار و مدار می‌گذاشت و کتاب‌ها را با اسم رمز و گرفتن نشانه می‌رساند به دست آدم‌های بی‌قرار. یک تنه مرکز توزیع کتاب‌هایی شده بود که کسی جرئت نداشت حتی یکی از آنها را جا به جا کند.»

بچه‌های عباسعلی که تا به حال دست چپ و راست خود را نمی‌شناختند، به یکباره وارد دنیای سیاست شده بودند. خودش اما شغلی متفاوت داشت. رئیس دبیرخانه پلیس تهران بود، اما تمام توجه و محبتش صرف همسر و فرزندانش می‌شد. نمی‌خواست هیچ‌گاه خاری به پای آنها برود. هیچ وقت مخالف عقایدشان نبود، اما نگران جان‌شان بود. او در دستگاه نظام بود و از زیر و بم آن آگاه بود. می‌دانست که ساواک یعنی چه و کمیته ضد خرابکاری کجاست. همین مسائل بود که او را بیش از پیش نگران می‌کرد اما پدر بود و خوشحال از اینکه فرزندانش مستقل می‌اندیشیدند و عقاید خود را دنبال می‌کردند. هیچ‌گاه شغلش مانع از این نمی‌شد که فرزندانش را از راه درست بازدارد، اما دو چیز برای آنها در زندگی مهم بود و هیچ‌گاه از آنها کوتاه نمی‌آمد: علم و ادب.

حکومت پهلوی به تدریج چهره واقعی خود را نشان می‌داد. او با هیچ حزبی کنار نیامده بود و تنها حزبی که می‌شناخت حزب رستاخیز بود. هر کس که با این حزب موافق نبود، بی‌رحمانه سرکوب می‌شد. حسین چنان تاثیری بر اطرافیانش گذاشته بود که حتی برادر کوچکش را نیز به مبارزه فراخوانده بود. کم‌کم پای حزب و حزب‌بازی به مدارس باز شد. «ما دانش‌آموزان مدرسه خامنه‌ای‌پور، کلاس دهم، عضویت خود را در حزب رستاخیز اعلام می‌کنیم. اسامی بچه‌ها نیز در فهرستی زیر هم نوشته شده بود.»

اما محمد از برادرش مبارزه آموخته بود. هرچند خودش وارد مبارزه نشد، اما مخالفت خود را به روشی دیگر نشان داد. «جلالی، من می‌توانم انگشت بزنم. محمد شروع کرد شستش را خودکاری کردن. خوب که خودکاری‌اش کرد، محکم زد پای اسمش. فهرست که به دفتر رسید، قیل و قال‌شان بلند شد که جلالی اینا چیه؟ کلاس دهم بودند. انگشت زدن مال آدم‌های بی‌سواد بود و این کار جز اعلام مخالفت آن هم به روشی دیگر نبود. تازه اگر قرار به زدن انگشت بود باید انگشت سبابه‌شان را می‌زدند و این یعنی یک دهان کجی آشکار به آقای ناظم و امر شخص شاه.» این تنها آغاز راه محمد بود و پس از رضایت برادر، به طرح مبارزه ای خود بیشتر افتخار کرد.

حسین از همان سنین کم مبارزه را آغاز کرده بود. روزهایی که به بهانه درس، در اتاق روی کاغذ کاهی شروع به نوشتن اعلامیه‌های دست‌نویس می‌کرد تا در شهری مثل گلپایگان پخش شوند. او جسارت داشت که این کار را در روز روشن و در ملاعام انجام دهد.
باهوش بود و شاگرد ممتاز. بیشترین تذکرهای درس را از پدرش می‌گرفت. درس‌ها را در مدرسه می‌آموخت و در خانه نمی‌خواند، بلکه بیشتر در پی کشف دنیای اطراف و پاسخ به هزاران سوالی بود که در ذهنش می‌چرخید. خوراکش کتاب‌های غیر درسی بود. قدرت فهم بالایی داشت و یقین پیدا کرده بود که خوشبختی در میان خطوط و سطور همین کتاب‌ها نهفته است. به واسطه‌ی کتاب‌های فراوانی که خوانده بود، حرف برای گفتن داشت. حتی برای عیادت دوستانش، کتاب هدیه می‌برد.

حسین تحصیلات دبیرستان خود را در مدرسه کمال آغاز کرد؛ مدرسه‌ای که هدف آن تربیت و جذب نسل جدیدی از دانش‌آموزان انقلابی بود. این مدرسه تنها یک مکان آموزشی نبود، بلکه یک مرکز سیاسی و مذهبی بود. یک تکه مهم از پازل زندگی حسین مدرسه کمال بود، معلمان انقلابی مانند رجایی، سحابی، بازرگان و… در آنجا بودند که حسین را در این محیط رشد دهند و مدرسه کمال نخستین پله برای او بود تا پروازش را رقم بزند.

حسین دیگر کمتر در خانه می‌ماند و پاتوقش مسجد و جلسات سخنرانی شخصیت‌هایی چون رجایی بود. رجایی معلم ریاضیات او بود، اما رابطه‌شان فراتر از یک معلم و شاگرد بود. این رابطه به واسطه پختگی حسین و با نگاه عمیق رجایی بر او با دیگر گفت و گوهایشان کاملاً متفاوت بود.

در زمانی که کتاب‌ها حالت غریبانه ای داشتند و داشتن آنها جرم تلقی می‌شد، حسین اقدام بزرگی انجام داد و تصمیم گرفت کتابخانه‌ای در زادگاه پدری‌اش تأسیس کند. همین اقدام باعث شد تا مردم آن روستا نیز مانند خانواده خود اهل مطالعه شوند. حسین نمایشگاه‌هایی برگزار می‌کرد و فعالیت‌های فرهنگی‌اش را ادامه می‌داد. اما کتاب تنها سلاح حسین نبود؛ او تمرینات نظامی را نیز برای مواقع ضروری آموخته بود و علاوه بر سلاح کتاب، اسلحه‌های نظامی از کلاشینکف تا کلت کمری را نیز در خانه نگه می‌داشت. حالا روز به روز، زیرزمین خانه خشنویسان حکم سنگین‌تری به خود می‌گرفت.

ورود او به دانشگاه هم‌زمان با اوج‌گیری مبارزات دانشجویی بود. حسین اصول فریب را به خوبی می‌شناخت و راه‌های مقابله با خطرات را از بر بود. جبر رژیم شاه چشمان بسیاری را باز کرده بود؛ از بقال و نجار گرفته تا دانش‌آموزان و دانشجویان پای کار انقلاب بودند. «عاشق امام بود؛ از آن سینه‌چاک‌ها… مگر می‌گذاشت کسی، آن هم در روز روشن، پشت سرش لغز بخواند. عاشق که باشی، کوه را با همه سرسختی‌اش از جا می‌کنی، دست‌اندازها که مثل آب خوردنند.»

بعد از انقلاب، مسیر مبارزه تغییر کرد. حالا آنها بودند و یک انقلاب پیروز، اما تازه شکل گرفته. کلی راه نرفته داشتند. تمام دغدغه حسین و اطرافیانش رسیدگی به مناطق محروم بود. ابتدا سیستان و بلوچستان را به عنوان نقطه آغاز انتخاب کردند، اما به بن‌بست خوردند. با این حال، مسیر را ترک نکردند و قدم بعدی را به سمت هورالعظیم برداشتند. از همان ابتدا وضعیت سختی را تجربه کردند. برای چندین سال کار و تلاش در آنجا بود. آنها تنها گروهی از مردان بودند که مردانه ایستادند و گروه جهادی‌ها را تشکیل دادند. وضعیت مردم آنجا به قدری نگران‌کننده بود که بدون معطلی، کار را آغاز کردند.

حسین حالا آقا مهندس شده بود. زود با مردم گرم می‌گرفت و همین باعث شد تا اهالی روستا به او اعتماد کنند و مشکلات و خواسته‌هایشان را با او در میان بگذارند. روزی نبود که صدای در اردوگاه بلند نشود و با حسین خشنویسان کاری نداشته باشند. اقدامات‌شان نتیجه داد؛ زمین‌های پر از سنگ هور به جاده تبدیل شد و چندین روستا به هم متصل شدند. اما این خوشی مردم دوام چندانی نداشت و جنگ ایران و عراق آغاز شد.

چندین ماه بود که حسین خانواده‌اش را ندیده بود. او به خوبی بر روی نفسش کار کرده بود تا در چنین مواقع سختی تاب بیاورد. گویی پیش‌بینی کرده بود که روزهای جدایی طولانی در پیش خواهد داشت. «حسین خیلی وقت بود که مراقبت از نفسش را شروع کرده بود. از همان وقت که لباس‌های نویش را نمی‌پوشید، همان وقت که توی خانه نه تشکی می انداخت زیرش و نه بالشی می‌گذاشت زیر سرش و اصرارهای مادرش هم فایده نداشت. از همان وقت که نیمه‌شب به بهانه درس بر روی سجاده می‌نشست یا در مهمانی‌ها از سفره‌های هفت‌رنگ فقط یک نوع غذا را می‌دید. فهمیده بود که نفس یک راهور چموش است و باید افسارش را سفت چسبید.»

با آغاز جنگ، حسین از مهارت‌های خود استفاده کرد و پناهگاهی امن در اردوگاه جهاد ساخت. این پناهگاه به زودی در میان نیروهای سپاه شهرت پیدا کرد. در آن زمان جنگ و انقلاب نوپای ایران، بسیاری از نیروهای سپاه تجربه زیادی نداشتند و نمی‌توانستند چنین ایده‌هایی را عملی کنند. حالا حسین به یار و یاور نیروهای سپاه تبدیل شده بود. «از فردا پای سپاه به جهاد باز شد. آنها در کارهای دفاعی و پشتیبانی از حسین مشورت می‌گرفتند. سنگرسازی و ساخت خاکریزهای دفاعی با مدیریت حسین به برنامه‌های جهاد افزوده شد و جهاد نیز تجهیزات مهندسی خود را در اختیار گذاشت.»

اما حسین هرگز راضی به مبارزه از پشت جبهه‌ها نبود او وظیفه خودش را بیشتر از یک دانشجوی جهادی برای وطنش می‌دید. در دوران شاه چریک بود و همیشه تمایل داشت مهارت‌هایش را در میدان جنگ به آزمایش بگذارد. با پافشاری‌های او و انکار کردن حسین علم‌الهدی به منطقه جنگی هویزه رفت. منطقه‌ای که دست کمی از کربلا نداشت. باوجود پیروزی شب گذشته و اسیر گرفتن از نیروهای عراقی، روز بعد داستان هویزه به گونه‌ای دیگر رقم خورد و آخرین پل زندگی حسین بعداز مدرسه کمال، در همین منطقه بود. هویزه همان جایی شد که مادر حسین دیگر باید امانتی خود را به صاحبش باز می گرداند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

برگزیده

تازه‌ها

پربازدیدترین