سرویس فرهنگ مقاومت خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) مرجان خالقی، کتابدار کتابخانه باغ موزه دفاع مقدس: اعصابم بهم ریخته است! امروز هم سر اینکه چه بپوشد برای مهدکودک رفتن بحثمان شد. وقتی امروز کلاس ورزش دارد که نمیتواند دامن بپوشد! نباید عصبانی میشدم. میگذاشتم بپوشد خودش کمکم متوجه اشتباهش میشد. منم که انگار میخواهم دائم بی چون و چرا فقط بگوید: "چشم، هر چه شما بفرمایید."
به خودم نهیب میزنم: «تمرین کن. هربار میخواهی اشتباهی بکنی بجاش خودت رو از محیط دور کن و بعد از اینکه آرام شدی صحبت کن. ای بابا، هربار این تمرین رو شروع میکنم باز هم اشتباه میکنم.»
«ما هر روز، صبح زود بیدار شدن و انجام آداب اجتماعی و رعایت قوانین محیط کار را اینقدر تکرار کردهایم که به انجام آنها عادت کردهایم. اما او هنوز کوچک است. تمرین نکرده که برایش عادی شده باشد. تو که بزرگ هستی، اینقدر تمرین و تکرار کن که زود عصبانی نشوی. مثل مسواک زدن.»
تکرار… امان از تکرار کارهای اشتباهی که به مرور عادت شوند.
میروم سر قفسههای کتابخانه پشت سرم. نگاهی میکنم و از میان کتابهایی که چند روز پیش در سامانه کتابخانه ورود اطلاعات کردم دنبال کتابی هستم برای معرفی. کتابهای قطع رقعی را که شامل داستان و خاطره هستند بررسی میکنم و انگشتم را میاندازم بالای شیرازه کتاب «شهد فروش».
روی عطف آن دنبال آرم ناشر میگردم. نشر ستارهها. روی کتاب نوشته شده «شهد فروش: ناداستان شگفت انگیز سعدالله (جلال صلواتی) به روایت سید علیرضا مهرداد» چرا ناداستان؟ تعاریف مختلفی از روایت، خاطره و داستان به سرعت در ذهنم مرور میشود و احتمال میدهم این کلمه را فقط برای جذاب کردن آن نوشته باشند چون در کنار آن کلمه "شگفتانگیز" هم ذکر شده. فهرست را که نگاه میکنم، میبینم بازهم نویسنده میخواهد جذابیت خواندن را با نوشتن "بیمقدمه" بجای "مقدمه" بالا ببرد.
شروع میکنم به خواندن "بیمقدمه" برای پی بردن به اینکه چرا نام کتاب "شهد فروش" است و چرا "ناداستان".
آقای مهرداد در این بخش اطلاعات خوبی از ارتباط خود با شهید و همرزمان شهید میدهد و کنجکاو شده مرا هول میدهد به فصل اول و نمی گذارد متوجه شوم از آن "بیمقدمه" پریدم به متن کتاب و عنوان فصل اول چه بود. در عرض حدود دو ساعت بدون اینکه کتاب را زمین بگذارم، ۲۰۳ صفحه آن را میخوانم و ذوق دارم زودتر معرفیاش کنم. آقا جلالِ این ناداستان "صلواتی" هستند، پس هدیه به روحش صلواتی میفرستم:
" اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم".
آقای سعدالله شهد فروش یا همان جلال آقای مشهور به صلواتی، اهل تمرین و تکرار بود. آنهم تکرار کارهای درست. خوب همنشینی هم در دنیا داشتند، "میرزا جواد آقای تهرانی" همان آقایی که قرار شد دعا کنند این همنشینی به اون دنیا هم برسد. میرزا جواد آقای تهرانی هم براش این دعا را کرد چون میدانست آقا جلال شاگرد زرنگ کلاس این دنیاست و اهل ذکره. نه از این ذکرهای سخت و پیچیده که خیلیها دنبالش هستند که برای هر مشکلی بنشینند و وِرد خاصی رو با یک سری اعمال خاص انجام دهند. ذکر دائمی آقا جلال، او را مشهور به "جلال صلواتی" میکند. صلواتهایی که در سختترین شرایط، پیچیدهترین مشکلات را مثل آب خوردن حل کرده است. آقا جلال نشسته به ذکر گفتن؟ خیر، آقا جلال همزمان با کار و تلاشش ذکر میگوید. همان موقع که نامادریاش با وجود تمام بیمهریهایی که همراه پدرش با او داشتند، در نبود پدر از اینکه او را به سرعت به بیمارستان برساند تا برای وضع حملش مشکلی ایجاد نشود، دریغ نمیکند. همان موقع که وقتی فرماندهاش وظایف هر کس را تقسیم میکرد و هر کسی برای گرفتن جایگاه بهتر سفارشاتی به فرمانده میکرد، او گوشهای منتظر میماند تا ببیند وظیفهاش چه تعیین میشود تا بیچون و چرا، چشم بگوید. او اهل تمرین و تکرار بود. کارهایی که معمولاً کسی سراغشان نمیرود را انجام میداد تا روحش را سیکس پک کند! مثل مسواک قبل از خواب هر شب ما که عادتمان شده، آقا جلال هفت سوره را قبل از خواب میخواند. همان سورههایی که اولشان "سَبّحَ لِلّه" دارند بهعلاوه سوره مبارکه واقعه که در خواندن شبانه این سوره مزایای بسیاری ذکر شده است. آن هم نه اینکه اینها را بخواند و تا اذان صبح بخوابد. بخشی از شب را میخوابید و بخشی را برای آوردن آب گرم برای وضوی همرزمانش صرف میکرد و بخشی را به نماز شب میگذراند. آنهم چه نماز شبی!
زنده بودن شهدا در این کتاب که نمیخواهد تمام شود خیلی قابل لمس است. آقای مهرداد هر بار خواسته کتاب را تمام کند اتفاقی جالب باعث شده بخش دیگری به آن اضافه شود. برای همین چند صفحه پایانی کتاب خالی است تا جایی باشد برای نوشتن روایات شما با شهید. بله، روایت یا همان ناداستان.
صدای اذان ظهر میآید و من نتوانستم کتاب را زمین بگذارم. نگاهم از روی صفحه گوشیِ اذان داده که روی برنامه باد صبا مانده رد میشود و ذکر روز را میبینم، "یا ذالجلال و الاکرام" آقا جلال! داری من رو هم با کارهایت شرمنده میکنی؟ حالا میفهمم چرا از بین ۳۵۰۰۰ کتاب دفاع مقدسِ داخل کتابخانه این کتاب باید الان، اینجا پشت سرم باشد. شهید جلال میدانند که وقتهایی که من خیلی ضعف میکنم یک لیوان آب و عسل میخورم و جان دوباره میگیرم. حالا هم که ضعف روحی دارم باید از شهدش کام من هم شیرین میکرد و من میدانم شیرینی شهد هم از صلواتی است که زنبور عسل می فرستد. " اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم".
نظر شما