مریم رفیعی در گفتوگو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) با تاکید بر اینکه هنوز ترجمه ناداستان در عرصه ادبیات کشورمان مورد توجه قرار نگرفته عنوان کرد: «یک شب مزخرف دیگر در این شهر کثیف» را با پیشنهاد دبیر مجموعه ادبیات ترجمه نشر دیدآور به فارسی برگرداندم. ابتدا در ترجمه یک ناداستان تردید داشتم ولی با مطالعه آن دریافتم جذابیت کافی برای جلب مخاطبان ایرانی را دارد. من پیش از این بر ادبیات داستانی و نمایشی تمرکز داشتم ولی ترجمه ناداستانی از نیک فلین برایم تجربهای شیرین بود و خوشبختانه فروش خوبی نیز پیدا کرد و نیز توانست از نامزدان جایزه کتاب سال شود.
مترجم «یک شب مزخرف دیگر در این شهر کثیف» افزود: ترجمه ناداستان به دلیل داشتن زبان ساده و مستندگونه از ادبیات داستانی آسانتر است در عین حال ظرافتهای خاص خود را دارد. «یک شب مزخرف دیگر در این شهر کثیف» روایتی مستند از سالهای فعالیت نیک فلین در پناهگاه پایناستریت در بوستونِ دهه ۱۹۸۰ را دربردارد که به ۱۵ زبان ترجمه شده است. سبک نویسنده را میتوان صریح، برپایه جملات کوتاه و گاه بسیار کوتاه، توأم با طنزی ظریف و نوعی شاعرانگی پنهان دانست.
رفیعی همچنین یکی از آسیبهای موجود در بازار ادبیات داستانی را عرضه ترجمههای تکراری از یک اثر توسط مترجمان مختلف عنوان کرد و گفت: خوشبختانه هنوز ناداستانها از این آسیب مصون ماندهاند.
کتاب «یک شب مزخرف دیگر در این شهر کثیف» از که نامزدان چهلودومین جایزه کتاب سال ادبیات است، سال گذشته در ۳۰۴ صفحه از سوی نشر دیدآور عرضه شد.
در قسمتی از این کتاب میخوانیم: «مادربزرگم آینده من را اینطور توصیف میکند: خوشگذرانی در یک زنبیل. چشمکی هم از سر باخبری میزند. بعد از اینکه دو تا ماشین را به کل نابود کردم، مادرم من را نشاند و پرسید برنامهام برای زندگی و آیندهام چیست. هفده ساله بودم. معلوم بود راهم اشتباه است. یک لحظه فکر کردم و در جواب مادرم گفتم: «جرم و جنایت.» چشمهای مادرم خیس شد، سعی کردم توضیح بدهم: «از اون جرمهای غیرعمد، از اونهایی که قربانی ندارن.» مادرم از اتاق بیرون رفت. یک سال بعد، صبح فردای تصادف با موتور، مادرم سعی میکند در اتاق آیسییو خفهام کند، غرولند میکند: کثافت کوچولو. تعداد ضربان قلبم در مانیتور قلب بهسرعت بالا میرود. پرستاری میآید و سعی میکند جلویش را بگیرد. بعد از آنکه کل شب زیر تیغ جراحی بودم، بعد از آنکه در جاده رانندگی کرده بودم، بعد از آنکه موتور را در چاله انداختم که به دیوار سنگی نخورم. بعد از آنکه آن دو تا ماشین اولی را نیست و نابود کردم، اصرار داشتم که حق با من بوده، وجودم پر از آدرنالین شد و نمیخواستم باور کنم مچ دست مری شکسته است. بعد از آنکه بالاخره کمک گرفتم و مری را به بیمارستان بردم، بعد از آنکه به مادرم زنگ زدم که بگویم اوضاع مرتب است و فقط یک تصادف کوچک بوده، «نه، نیازی نیست بیاین.» بعد از آنکه فراموش کردم گوشی را بگذارم، بعد از آنکه تمام مجلات روی میز اتاق انتظار را روی زمین ریختم، یکهو اختیارم را از دست دادم، فقط میخواستم یک ثانیه دراز بکشم. بعد از آنکه بلند شدم، چند دقیقه بعد، بخشی از وجودم میدانست یک جای کار میلنگد، تا آن موقع داشتم یک سهگانه میدیدم. بعد از آنکه تلوتلوخوران راهرو را طی کردم تا به میز پذیرش برسم، فکر میکنم دلم میخواست کسی نگاهم کند، توانستم، چشمهایم زرد شده بود. وقتی داشتند مچ دست مری را میبستند برایش آهنگ وینیپو را میخواندم، کنار هم روی برانکارد با یک پرده که بینمان آویزان بود دراز کشیده بودیم، هر دویمان به خاطر نوشیدنی گیج و منگ بودیم، به پرستاران التماس میکردیم مسکن بیشتری بهمان بدهند، میخندیدیم، وقتی از طحال پارهشده من خون میرفت و نمیدانستم، داشتم از درون در خون غرق میشدم.»
نظر شما