شنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۳ - ۱۵:۱۲
تخیل و فانتزی در نمایش کودک، حرف اول را می‌زند

آرش شریف‌زاده گفت: در بیشتر کارهایی که انجام داده‌ام، اعتقادم بر این است که تخیل و فانتزی در نمایش کودک، حرف اول را می‌زند. در نمایش «کلوچه‌های خدا» نیز این اتفاق افتاده است.

سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - فاطمه خداوردی: نمایش «کلوچه‌های خدا» به کارگردانی آرش شریف‌زاده که براساس کتابی از کلر ژوبرت تولید شده، در ادامه اجرای طرح تناوبی تئاتر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، این‌روزها در پردیس تئاتر شهرزاد روی صحنه می‌رود. این نمایش که تولید سال ۱۳۹۵ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان است، بار دیگر به صحنه بازگشته و تا پایان اسفندماه اجرا خواهد شد.

نمایش «کلوچه‌های خدا» روایتی از پرسش‌های کودکانه درباره خداوند و شکرگزاری است که با زبانی ساده و تخیلی بیان می‌شود. در دنیای تئاتر کودک، جایی که تخیل و خلاقیت مهم‌ترین ابزار روایتگری هستند، آرش شریف‌زاده نامی آشنا و تأثیرگذار است. او سال‌هاست که با نمایش‌های خلاقانه‌اش، کودکان را با دنیای قصه‌ها و پیام‌های عمیق انسانی همراه می‌کند.

در گفت‌وگویی با آرش شریف‌زاده، درباره روند اقتباس این نمایش، چالش‌های تئاتر کودک، نقش تخیل در اجرا و اهمیت ادبیات در شکل‌گیری نمایش‌های موفق صحبت کرده‌ایم که این مطلب را می‌توانید در ادامه بخوانید:

- چه جنبه‌ای از کتاب «کلوچه‌های خدا» را به‌عنوان ظرفیت اصلی برای تبدیل به نمایش کشف کردید؟

این نمایش که تولید سال ۹۵ است، بنا به طرحی که کانون پیاده کرده بود، به‌منظور استفاده از کتاب‌های کانون برای اجرای نمایش شکل گرفت. در واقع، حرکتی به نام «کتاب‌نمایش» بود و این سفارش به من نیز داده شد. من سال‌هاست که با کانون همکاری می‌کنم؛ از سال ۷۱ با کانون در ارتباط بوده و سالیان سال با مدیریت‌های مختلف همکاری داشته‌ام. به همین دلیل، برایم بسیار ارزشمند و مهم بود که بتوانم کاری را با کانون انجام دهم.

بر همین اساس، طبق معمول، من هنوز عضو کتابخانه‌های کانون هستم و گهگاه به آنجا سر می‌زنم و کتاب‌هایشان را بررسی می‌کنم. تصمیم گرفتم که به کتاب‌های کانون نگاهی بیندازم و چند کتاب را انتخاب کنم. این موضوع مربوط به زمانی است که آقای صارمی، مدیریت مرکز تئاتر را بر عهده داشت. از میان آن‌ها، دو یا سه کتاب را انتخاب کردم و در مورد کتاب «کلوچه‌های خدا» با آقای صارمی صحبت کردم. به نظر می‌رسید که می‌توانیم از نظر نمایشی روی آن کار کنیم.

با توجه به تحقیقی که در ارتباط با نمایش «کلوچه‌های خدا» انجام دادم، متوجه شدم که این داستان، اثر نویسنده‌ای فرانسوی است که مسلمان شده و در ایران زندگی می‌کند؛ شخصی به نام خانم کلر ژوبرت. کارهای دیگر او را نیز مطالعه کردم و متوجه شدم که به‌نوعی ارتباط بین کودکان و خدا را بررسی می‌کند. او موضوعات خاصی مانند مرگ، زندگی و خدا را در آثارش مطرح کرده است.

به هر حال، ما در یک جامعه مذهبی زندگی می‌کنیم و خودم نیز فردی مذهبی هستم. همیشه دوست داشتم برای کودکان کاری انجام دهم که جنبه مذهبی داشته باشد؛ اما متأسفانه کارهایی که برای کودکان اجرا شده و جنبه مذهبی داشتند، معمولاً بازخورد خوبی نداشته‌اند. ممکن است تعداد کمی از این کارها وجود داشته باشد که بچه‌ها به آن‌ها توجه کنند یا مذهب در آن‌ها به‌طور واضحی مطرح شده و بعضی از این کارها باعث زده‌شدن بچه‌ها شده یا اصلاً هیچ ارتباطی با مذهب نداشته و هیچ تأثیری نیز نداشته‌اند.

نمایش «کلوچه‌های خدا» به یک موضوع اصلی یعنی خودِ خدا می‌پردازد و من بر این باورم که این موضوع در ارتباط با همه جوامع است. به عبارت دیگر، نمی‌توانیم این مسئله را مختص به ایران بدانیم. اگر کودکی از افغانستان باشد، به این موضوع توجه می‌کند و آن را می‌پذیرد. اگر کودکی در اروپا باشد یا در آمریکا، به آن گوش می‌دهد و در آفریقا نیز همین‌طور است. این قضیه خدا مختص به یک مذهب خاص نیست؛ بلکه مربوط به همه مذاهب است. هر کس به‌نوعی خودِ خدا را می‌پرستد و در کتاب «کلوچه‌های خدا» اشاره شده که خدا را به‌صورت بسیار ساده، معمولی و دم‌دستی دیده‌اند. این نکته برای من اهمیت زیادی داشت که در این کتاب خدا به‌عنوان یک پدیده یا موجود خاص دیده نشده که برای دسترسی به او حتماً باید کارهای خاصی انجام دهیم.

آنچه که من می‌گویم، مربوط به تمامی جوامع است و نه فقط مسلمان‌ها یا مسیحی‌ها یا هر مذهب دیگری. به هر حال، هر کسی، مثلاً در مذهب ما مسلمان‌ها، برای برقراری ارتباط با خدا، باید برخی مسائل را رعایت کند: مانند نمازخواندن، روزه‌گرفتن و دعاکردن. در مسیحیت نیز همین‌طور است و در دیگر مذاهب نیز هر کدام برای رسیدن به خدا یک سری مسائل دارند که باید رعایت شوند. وقتی کودک بزرگ‌تر می‌شود، به‌مرور زمان درباره این مسائل خودش به این باور می‌رسد که برای رسیدن به خدا و انجام برخی احکام، باید این کارها را انجام دهد.

اما من نمی‌توانم به یک کودک چهارساله بگویم چگونه نماز بخواند یا چگونه روزه بگیرد. می‌توانم فلسفه این مسائل را به‌عنوان یک مربی یا کسی که در زمینه تئاتر فعالیت می‌کند، برای او توضیح دهم که چه اتفاقی در حال وقوع است؛ اما اینکه بخواهم به او بگویم خدا چه هست یا ماهیت خدا را توضیح دهم، وظیفه من نیست. من تنها می‌گویم که خدا وجود دارد و من به او اعتقاد دارم. فرزندان من و همسرم نیز به او اعتقاد دارند و تمام جوامعی نیز که من با آن‌ها کار می‌کنم به این اعتقاد پایبندند. ممکن است اعتقاد بعضی از افراد به این‌طور مسائل کم باشد؛ اما هنگام صحبت با من اشک می‌ریختند و می‌گفتند این نمایش برای آن‌ها تحول‌آفرین بوده است.

به همین دلیل، من سعی کردم جنبه‌ای از «کلوچه‌های خدا» را به‌عنوان یک تلنگر کوچک مطرح کنم. اگر نمایش را دیده باشید یا دوستانی که قصد دارند آن را ببینند، متوجه خواهند شد که در بخشی کوچک درباره خدا صحبت می‌کنم. موضوع اصلی این است که قهرمان داستان قصد دارد کلوچه‌ای برای خدا ببرد؛ اما در جایی از نمایش، من درباره این موضوع صحبت می‌کنم که خدا همه‌جا هست و نیازی نیست ما کلوچه‌ای برای او درست کنیم؛ زیرا خدا کلوچه‌ای نمی‌خورد؛ اما این روندی که قهرمان داستان طی می‌کند تا به خدا برسد، نشان‌دهنده ارزش‌قائل‌شدن برای خدا و خود اوست و اینکه چه اتفاقاتی می‌تواند بیفتد تا این دو رشته یعنی ارتباط انسان با خدا محکم‌تر شود.

این نکته را از زبان حیوانات بیان کردم؛ زیرا همه موجودات به‌نوعی شکرگزار خدا هستند. این پاسخ من درباره ظرفیت اصلی نمایش بود. دلیل دیگر جذابیت موضوعی است که یک کودک می‌خواهد کلوچه‌ای برای خدا بفرستد و نشانی آن را دریافت می‌کند: «باید بروی دم آن تپه و کلوچه‌ها را آنجا بگذاری تا خدا بیاید و آن‌ها را بردارد.». این نکته برای من بسیار جذاب بود.

تخیل و فانتزی در نمایش کودک، حرف اول را می‌زند

- در تولید این نمایش، تا چه اندازه از «تصاویر ذهنی کودک» بهره بردید؟ به‌عنوان مثال، آیا سعی کرده‌اید نمایش طوری طراحی شود که گویی مخاطب خود در حال خیال‌پردازی است؟

در بیشتر کارهایی که انجام داده‌ام، اعتقادم بر این است که تخیل و فانتزی در نمایش کودک، حرف اول را می‌زند. تحقیقی که انجام دادم و حتی پروژه کارشناسی ارشدم نیز در ارتباط با تخیل کودکان بوده است. ممکن است در برخی آثار حالت رئالیستی وجود داشته باشد؛ اما به‌خاطر اینکه بخواهیم کودک را در آن نمایش درگیر کنیم و به‌اصطلاح او را به‌جای شخصیت اصلی نمایش قرار دهیم، باید به‌گونه‌ای او را هدایت کنیم که تخیل کند. مبنای اصلی یکی از نمایش‌های من به نام «گروفالو» اساساً براساس تصاویر ذهنی کودک و تخیل او بنا شده است.

در نمایش «کلوچه‌های خدا» نیز این اتفاق افتاده است؛ چراکه بارها و بارها این نمایش اجرا شده و به نظر می‌رسد که هیچ نمایشی تا به امروز به این اندازه اجرا نداشته است: چه در شهرستان‌ها و چه در تهران. فقط در یک دوره یک‌ماه‌ونیمه از اجراها، ۱۰ هزار نفر به تماشای کار آمده‌اند، طبق آماری که در کانون موجود بود. این اطلاعاتی که ارائه می‌دهم، به‌خاطر تعداد بالای اجراها و مخاطبان زیادی است که برای تماشای نمایش آمده‌اند.

عوامل نمایشی مانند گریم، رنگ، نور و میزانسن باعث می‌شوند که من به‌عنوان کارگردان، کودک را به یک سری نکات مهم هدایت کنم؛ وقتی کودک در فضای آن نمایش قرار می‌گیرد. این هدایت به‌صورت ناخودآگاه صورت می‌گیرد: نه از بابت من، بلکه از بابت ناخودآگاه تماشاگر. ناخودآگاه تماشاگر بیشتر به آن موضوع فکر می‌کند.

برای مثال، در صحنه‌ای که در حال حاضر در حال اجراست، اتفاقات جالبی در حال وقوع است. شخصیت‌ها می‌کوشند به حیوانات مختلف کمک کنند و با موسیقی می‌خوانند و می‌خندند؛ اما در یک نقطه از این داستان که شخصیت‌ها در حال خندیدن هستند، من قصد دارم یک حرف جدی بزنم. این موضوع به ارتباط با خدا مربوط می‌شود. زمانی که می‌خواهم درباره خدا صحبت کنم، نمی‌توانم بخندم یا شوخی کنم؛ زیرا این موضوع جدی است و کودک باید درک کند که این مسئله اهمیت دارد.

این موضوعی که او در حال شنیدن است و اتفاقاتی که در صحنه میزانسن روی می‌دهد، جدی است؛ بنابراین ذهن کودک فعال می‌شود. من این انتقال را با کمک نور، موسیقی و نوع بازی بازیگران انجام می‌دهم و همچنین با طراحی جایگاه میزانسن که برای این منظور تعبیه کرده‌ام. همه این عوامل دست‌به‌دست هم می‌دهند تا من بتوانم آن صحبت را مطرح کنم. وقتی که این صحبت را می‌کنم، ذهن کودک شروع به حرکت کرده و او، خود را بیشتر به‌جای شخصیت اصلی قرار می‌دهد و این پرسش برایش مطرح می‌شود که «اگر من بودم، چه کار می‌کردم؟».

این اتفاق و هم‌ذات‌پنداری و چالش‌های ذهنی که به‌قول معروف برای کودکان به وجود می‌آید، برای من جالب است. در یکی از اجراهایی که داشتم، دختربچه‌ای به تماشای نمایش آمده بود که این نمایش را چندبار دیده بود. در یکی از دفعاتی که به تماشا آمده بود، خرس داستان ما می‌خواست کلوچه‌ای برای خدا ببرد و در نهایت، کلوچه‌هایش تمام می‌شود و ناراحت می‌شود. به او تهمت زده می‌شود که خودِ او کلوچه‌ها را خورده و به همین دلیل، خدا با او قهر کرده است. این کودک از ابتدای اجرا یک عدد بیسکویت در دست داشت و در پایان نمایش به خرس‌کوچولو گفت: «اشکالی ندارد، اگر تو نتوانستی کلوچه بخوری، من کلوچه‌ای دارم، این هم هست.». او آن‌قدر بیسکویت را در دستش نگه داشته بود که به‌خاطر گرمای دستش خیس شده بود. من این صحنه را با چشمان خود مشاهده کردم. از این نوع اتفاقات زیاد پیش می‌آید که کودک خود را به‌طور ذهنی درگیر نمایش می‌کند.

حال در رابطه با نمایش‌های دیگر، اگر نمایشی به‌خوبی پایه‌گذاری شده باشد، نه هر نمایشی؛ بله، ممکن است کودکی به نمایشی برود و بزند و برقصد و در نهایت بگوید: «ای کاش من هم جای خرگوش بودم!». این نشان‌دهنده این نیست که با کار ما هم‌ذات‌پنداری کرده است. کودک ممکن است صرفاً از قیافه آن خرگوش خوشش آمده باشد؛ اما اگر این کار به‌درستی انجام شود، چنین اتفاقی میفتد که کودک خوراکی خود را که به آن وابسته است و ما به‌زور به او می‌گوییم در سالن‌های نمایش نباید خوراکی بخورد، نگه می‌دارد تا به شخصیت اصلی بدهد. من سعی کردم بیشتر به تصاویری که یک کودک در ذهن دارد، بپردازم تا هم‌ذات‌پنداری با نمایش را بیشتر مشاهده کنم.

همچنین، بچه‌ها از عروسک و از بازیگر خوش‌شان می‌آید. بنابراین تلاش کردم کار تلفیقی باشد؛ یعنی هم عروسک در کار باشد و هم بازیگر تا جذابیت بیشتری داشته باشد. به‌عنوان مثال، من صحنه‌ای از مامان‌موشی دارم که مامان‌موشی خود یک آدم است که گریم شده است. سپس بچه‌موش‌ها، عروسک‌های دستکشی و عروسک‌های کوچکی دارند که صحنه بسیار جذابی ایجاد می‌کند و کودکان با آن ارتباط خوبی برقرار می‌کنند.

- با توجه به اینکه کتاب، اثری از کلر ژوبرت است، آیا تلاش کردید به‌عنوان کارگردان، مستقیماً از او الهام بگیرید یا با او در روند تولید تعامل داشته باشید؟

راستش خانم ژوبرت را بسیار سخت می‌توانستیم پیدا کنیم. زمانی که خواستم این نمایش را کار کنم- تقریباً در اواسط کار- متوجه شدم که او مسلمان شده و در ایران زندگی می‌کند. تا آن‌زمان هیچ‌کس اطلاعاتی از او نداشت و هیچ‌مرجعی هم برای ارتباط با او وجود نداشت. ما تنها نمایشی را که کار کردیم از او دعوت کردیم که بیاید و نمایش را ببیند. خوشبختانه، در روزهای پایانی به دیدن نمایش آمد. حتی من فکر می‌کنم یک بار در تهران و یک بار هم در یزد که من اجرا داشتم، نمایش را مشاهده کرد. برای من بسیار قابل احترام بود که این نویسنده وقتی آمد، همه کتاب‌های خود را نیز آورده بود و به من هدیه داد. حتی امضای او را در کتاب «کلوچه‌های خدا» دارم که به پسرم تقدیم کرد و گفت: «من معمولاً چنین کاری نمی‌کنم و زیاد عادت ندارم.». جالب اینجاست که وقتی نمایش را دید، (مطمئناً شوخی کرده بود اما درباره تأثیرش می‌خواهم بگویم) گفت که باید دوباره «کلوچه‌های خدا» را بازنویسی کنم؛ زیرا به نکته‌هایی اشاره کرده‌اید که من از آن‌ها به‌سرعت گذشته بودم و این داستان و نمایش بسیار جذاب‌تر شده است.

چون من کتاب‌های دیگر خانم ژوبرت را هم خوانده بودم، تقریباً می‌دانستم که به موضوع بسیار ساده‌تر از آن چیزی که هست، پرداخته‌ام. همین‌طور هم شد. وقتی با او صحبت کردم، گفت: «موضوعاتی را که در ارتباط با کتابم هست، خیلی ساده می‌گیرم. یعنی اصلاً پیچیده نیستند و این سادگی باعث می‌شود که بچه‌ها خیلی راحت ارتباط برقرار کنند.». من نیز سعی کرده بودم این سادگی را در اجرای نمایش بیاورم.

- در تولید این نمایش، چه ایده‌هایی توسط بازیگران یا اعضای گروه شما به داستان اضافه شد که در کتاب وجود نداشت؟ آیا خلق مشترکی اتفاق افتاد؟

به‌طور کلی زمانی که نمایشی کار می‌کنم و متن آن تقریباً تمام می‌شود یا می‌خواهم بگویم که موضوعی به این شکل دارم، با عوامل خودم در میان می‌گذارم. شاید این برای کارگردان‌های دیگر مناسب نباشد که می‌گویند ما خودمان می‌نشینیم و می‌نویسیم و می‌گوییم که فقط همین متن؛ اما من طرح را حتی با یکی دو نفر از دوستانم که در گروه خودم هستند، در میان می‌گذارم و به آن‌ها می‌گویم: «چنین موضوعی در ذهن دارم» و از آن‌ها ایده می‌گیرم و کمک می‌طلبم.

در مورد «کلوچه‌های خدا» هم همین‌طور شد. زمانی که این ایده به ذهنم رسید و شروع به کار کردم، از بچه‌ها خواستم که کمک کنند. گفتم که من کتاب «کلوچه‌های خدا» را دارم و حیواناتی که در آن هستند، شامل آهو، خارپشت، موش، کلاغ و خرس می‌شود. حالا خرس و کلاغ شخصیت‌های اصلی هستند و می‌خواهم بدانم به نظر شما چه حیوانات دیگری از نظر تصویری زیبا هستند که ما به آن‌ها بپردازیم؛ چون من گرافیک خوانده‌ام، میزانسن و تصویری که از نمایش دیده می‌شود؛ برایم خیلی مهم است؛ زیرا بچه‌ها هرچقدر هم دیالوگ بگویند، بعد از مدتی خسته می‌شوند و تصویرسازی کمک می‌کند که یک کودک چهار یا پنج‌ساله را تا ۴۵ دقیقه روی صندلی نگه داری.

به همین خاطر، باید تصویرسازی بسیار خوبی انجام داد. از بچه‌ها می‌پرسم و در حین اجرا و تمرین‌ها، بازیگران به‌خاطر خلاقیتی که دارند، ایده‌هایی را مطرح می‌کنند که من نیز می‌پذیرم؛ اما این پیشنهادها در حد مشاوره است و اگر تأیید کردم، آن‌موقع از آن‌ها استفاده می‌کنم؛ زیرا این نمایش تعداد زیادی بازیگر دارد؛ یعنی من چندین کلاغ، چندین خرس و چندین زرافه در این کار دارم. حتی یک گروه در یزد هستند که به‌طور کلی این نمایش را اجرا کرده و با خود من کار کرده‌اند و ما آن را در جاهای مختلف اجرا کردیم.

به همین دلیل، من دست بازیگران را باز می‌گذارم تا نظر بدهند و حتی به آن‌ها می‌گویم که فرضاً فیلمی را که دارید می‌بینید در نظر بگیرید و بدانید که دیالوگ‌ها چیست. آن خرسی را که شما هستید، کار کنید، نه اینکه براساس خرسی که در فیلم هست یا تکه‌هایی که دارید انجام می‌دهید. به همین دلیل، بسیاری از ایده‌های آن‌ها را می‌پذیرم و به نظر من، برای تولید یک نمایش باید دست بازیگر را باز گذاشت تا در حدی که حالت دخالت نداشته باشد، بازیگر و حتی عوامل دیگر بتوانند نظر بدهند و کار را به جلو ببرند.

این اتفاق باعث می‌شود که بازیگر، نمایش را از آنِ خود ببیند و تلاش بیشتری کند؛ یعنی تنها در حد یک کپی‌برداری نباشد. حتی اگر برای اولین‌بار است که متن را می‌خواند و شروع به کارکردن روی آن شخصیت کرده، این خلاقیت باعث می‌شود که بیشتر خود را درگیر نقش کند. بله، من با بازیگران هم همراه هستم و از نظرات‌شان جویا می‌شوم؛ اما اینکه بخواهند کل کار گروهی باشد نه؛ هیچ‌یک از کارهایم کار گروهی نیست که مثلاً همه بچه‌ها نویسندگی کرده باشند یا بخواهند کارگردانی کنند و یک کار گروهی باشد. البته این بحث جداگانه‌ای دارد که چرا چنین اتفاقی نمیفتد؛ اما من نظرات بچه‌ها را می‌گرفتم و اگر موردی داشتند که خوب بود، استفاده می‌کردم و اگر خوب نبود، آن‌ها را کنار می‌گذاشتم و روندی را که به ذهن خودم می‌رسید جلو می‌بردم.‌

تخیل و فانتزی در نمایش کودک، حرف اول را می‌زند

- طراحی شخصیت‌ها و صحنه‌های این نمایش چقدر الهام‌گرفته از خود کتاب بود؟ آیا تلاش کردید تصویری از متن را به واقعیت تبدیل کنید یا یک فضای کاملاً جدید خلق کردید؟

به‌طور طبیعی، این امر به همین شکل بوده است. به‌عنوان مثال، شروع داستان با یک بچه‌خرس است. هرچه در ذهنم تلاش کردم که به‌جای بچه‌خرس، موجود دیگری را در نظر بگیرم، به ذهنم نمی‌آمد و متوجه شدم که واقعاً مناسب است که همین بچه‌خرس باقی بماند و در کنار آن، یک کلاغ وجود داشته باشد، نه حیوان دیگری. همچنین، دریافتم که این کلاغ شخصیت خاصی دارد؛ زیرا تاکنون شخصیتی از کلاغ به این شکل در آثار من ارائه نشده است. معمولاً کلاغ را به‌صورت منفی می‌بینیم و کار خاصی از او انتظار نداریم؛ درحالی‌که این کلاغِ ما منفی است اما به‌دلیل نادانی‌اش، این رفتار را انجام می‌دهد و در طول داستان متوجه می‌شود که اشتباه کرده است.

در طول کار، بچه‌ها با او کنار می‌آیند و به‌طرز جالبی از او خوش‌شان می‌آید. تصاویر کار نیز بسیار جذاب است؛ تصویرسازی‌هایی که خانم کلر ژبرت انجام داده است، به‌طور درخور توجهی متفاوت است. در اجراهای اولیه که نمایش «کلوچه» را اجرا کردم، سعی کردم از تکنیک کاغذ و مقوا استفاده کنم و این روش بسیار خوب جواب داد. بیشتر روی پس‌زمینه کار کردم؛ زیرا می‌دیدم نمایش کتاب دارای پس‌زمینه‌های زیبایی است؛ اما از آنجا که این پس‌زمینه‌ها برای کتاب مناسب بودند، اگر می‌خواستم از آن‌ها در اجرای نمایش استفاده کنم، ممکن بود کمی کمرنگ شوند. بنابراین سعی کردم از آن‌ها بهره ببرم؛ اما به‌شکلی متفاوت که کنتراست بیشتری ایجاد کند. فکر می‌کنم فقط از سه شخصیت از کتاب استفاده کرده‌ام: یکی خود خرس، دیگری کلاغ و یک شخصیت دیگر هم مادر منشی است. بقیه شخصیت‌ها را تغییر دادم.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

برگزیده

تازه‌ها

پربازدیدترین